
خلاصه داستان این رمان درباره یک دختر و پسر هست. کار دختر و پسر جوانی به خاطر توقع های زیاد دختر، به جدایی می کشد. پسر می رود و زندگی جداگانه تشکیل می دهد واین داستان ادامه دارد.
صداي پاي خانم جون که آهسته آهسته روي کاشی ها کشیده می شد و اینکه می گفت: »مار، حالا یا نصیب و یا قسمت، تا خدا چی بخواد.« دوباره مرا به خود آود. فوري سرم را زیر انداختم که یعنی دارم خیاطی می کنم. خانم جون گفت: »ننه جانماز منو «ندیدي؟ می دانستم می خواهد سر از احوال من درآورد، چون جانماز خانم جون همیشه توي اتاق خودش بود. گفتم: »نه خانم «جون و چون سنگینی نگاه دقیق خانم جون را حس می کردم و براي فرار از آن فوري گفتم: می خواین جانمازتون رو بیارم؟! – آره ننه، پیر شی ایشااالله. دیدم که با چه دقتی نگاهم می کند، همیشه همین طور بود. هر بار که صحبت از خواستگار می شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند، با دقت براندازم می کرد، مثل اینکه سعی می کرد
از دید خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادي اش می چربید و به این نتیجه می رسید که: »قربون قدت برم مادر، دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه. جانماز را که پهن کردم، خانم جون گفت: »دستت درد نکنه، ایشااالله سفید بخت بشی مادر. یکباره قرآن و مفاتیح منم بیار، خودتم پاشو وضویت رو بگیر، نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا. و من خندان ادامه دادم: بله می دونم از وقت که بگذره بر می گرده و می خوره توي سر «آدم بلند شدم و خانم جون با لبخند گفت: االله اکبر. رفتم سر حوض تا وضو بگیرم. چقدر آب زلال و خنک بود. چشمم به عکس خودم توي آب افتاد. موهایم از دو طرف صورتم روي شانه هایم ریخته بود. صورتم توي آب، چه روشن بود! یکدفعه دلم خواست خودم را توي آینه ببینم
امشب انگار تازه دلم می خواست بدانم چه شکلی هستم. دستم را از توي آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ي قدي داشت، دویدم. توي آینه با دقت خودم را نگاه می کردم، مثل کسی که می خواهد دیگري را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهایم پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید، رنگ پوستم، به قول خانوم جون، سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم هاي آقا جون بود، عسلی روشن. فقط مژه هاي من بلند تر و برگشته تر بود. غیر از رنگ چشم هایم، بقیه ي چهره ام، گونه هاي برجسته، ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام همه شبیه مادرم بود. چنان به دقت نگاه می کردم که انگار اولین بار بود همه ي این ها را می دیدم، نگاه کردم و با خودم گفتم: راستی من خیلی شبیه مادرم هستم.
یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود، چرخی جلوي آینه زدم و ناگهان یاد حرف معلم خیاطی ام افتادم که گفته بود »گودي کمر خیلی براي زن مهم است و به لباس ترکیب می دهد.« فوري دستم را روي کمرم گذاشتم. پف دامن و گشادي بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم راحت شد، نه، گودي کمر هم داشتم. آن قدر غرق قیافه ي خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم می کرد، وقتی گفت: از مهن داري چه کار می کنی؟! مثل کسی که موقع دزدي مچش را گرفته باشند پریدم هوا. دستپاچه و لهو از اینکه نکند مادرم فکرم را خوانده باشد گفتم:هیچی، هیچی، می خواستم ببینم، موهایم چقدر بلند شده. از اون دفعه که شما قیچی کردین نمی دونم چرا بلند نمی شه؟!