موضوع اصلی رمان تارگت
میران محمدی، پسری سختگیر و متعصب نسبت به زنان، زخم خورده از اتفاقات تلخ گذشته، در جستجوی آرامش است. اما به جای رهایی، تصمیم میگیرد زخمهای گذشتهاش را بر کسی که باعث پریشانیاش بوده، تلافی کند. پس از جستجویی طولانی، او دختر آن شخص را پیدا میکند؛ دختری ساده، سر به زیر و بیگناه که تبدیل به هدف و سوژهی زندگی او میشود تا از طریق او، تقاص گذشته را پس دهد.
پس هدفت همین بود… میخواستی حرفی که دیروز بهت زدم و تلافی کنی… نه کاری که با درین کاشانی کردم… بیشتر به خاطر کنف شدن خودت داری میسوزی، درست میگم؟ جناب تقوی… اگه با پرس و جو از اینور اونور آدرس من و گیر آوردید که بیاید اینجا و سعی کنید به زور من و مقصر تصادف کردنتون جلوه بدید، به نظرم یه کم چیپ و بچگانهاس و اینجوری هم دارید وقت خودتون و تلف میکنید… هم من! من گفتم تصادف کردم؟ اگه چاره داشتم با صدای بلند میخندیدم به حرفش… خیال کرده بود چی؟ در نقش مامور افبیآی اومده اینجا و منم یه مجرم سابقهدارم و الآنم وسط صحنه یه فیلم هالیوودی نشستیم که داشت کلمات من و رو هوا میزد تا ازشون مدرک گیر بیاره؟ شما نگفتی… من از نامزدم شنیدم… نامزدم هم از دوستش شنیده و ایشونم از پدرشون که گویا یه آشناییتی با شما دارن… رفته رفته داشت کلافهتر میشد از اینکه به هدفش نمیرسید
و خب منم قرار نبود اینجا نقش مترسکش و بازی کنم و به هر سازی که زد برقصم. از اولم دلیل اینکه به درین گفتم آدرسم و بده، این نبود که بیاد رو به روم بشینه و بازخواستم کنه… بیشتر دلم میخواست ته و توی قضیه رو دربیارم و بفهمم دلیل اینهمه خشمی که نسبت به درین داره و به خاطرش حاضر شده اون همه دانشجو رو مجبور به ارائه تحقیق کنه تا فقط یه نفر مجازات بشه، چیه! هرچند که میتونستم حدس بزنم قضیه بازم مربوط میشد به اون مادر عفریتهاش… حالا دیگه فهمیده بودم که این دختر آسیبش به کسی نمیرسه و لابد تقوی هم یکی مثل من بود که داشت انتقام مادر و از دختری که تنها بازمانده اون زن بود میگرفت! بهتره این بحث و تموم کنیم. چون اولا خودتون میدونید با یه سری ظن و تردید نمیتونید من و متهم کنید به یه تصادف عمدی و اگه مدرکی هم داشتید الآن اینجا نبودید…
همون دیشب مستقیم میرفتید کلانتری واسه شکایت کردن از من. دوما اگه بیشتر از این ادامه پیدا کنه… من این حق و دارم که به جرم افترا زدن کاذب ازتون شکایت کنم و در اون صورت فکر نکنم واسه شمایی که تو یه دانشگاه با کلی آدم کار میکنید، صورت قشنگی داشته باشه راه به راه باز شدنتون پاتون به کلانتری و دادگاه و دادسرا! بیاهمیت به صورتش که لحظه به لحظه سرختر میشد، ادامه دادم: ولی… با وجود اینکه ازتون کوچیکترم… به خاطر تجربیاتی که دارم دلم میخواد یه نصیحت بهتون بکنم… بعضی وقتا… فقط به زبون آوردن یه معذرتخواهی… میتونه از خیلی ناراحتی و دلخوریها پیشگیری کنه و اتفاقات بدی که در آینده میافته هم… به خاطر همین دلخوریهاست… خیلی زود منظورم و گرفت که پوزخندی زد و گفت: انتقام گرفتن معذرتخواهی نمیخواد جناب… چون اون کسی که انتقام میگیره…
در واقع داره این معذرتخواهی و به زور از زبون طرف مقابلش میکشه بیرون… در نتیجه خودش بیشتر لایق شنیدنشه… نه به زبون آوردنش! اخمام اینبار تو هم فرو رفت و از اون خونسردی فاصله گرفتم… واسه چی انقدر راحت داشت به زبون میآورد که هر غلطی کرده به خاطر انتقامه؟ یعنی واقعا تا این حد به سیم آخر زده بود که براش مهم نباشه بقیه چه فکری درباره کاراش دارن؟ شایدم یه حس عذاب وجدان داشت که باعث میشد کاری کنه تا بقیه جلوی اقدامهای بعدیش و بگیرن… قبل از اینکه خودش منصرف بشه و دست برداره! با این حال هنوز تنها احتمال ذهنم، کینه از مادر یا حتی پدر درین بود که بیاهمیت به نقشه و برنامههای آینده خودم گفتم: یعنی چی؟ چه انتقامی؟ چرا شما باید این حق و به خودت بدی که از نامزد من انتقام بگیری؟ اونم به خاطر کاری که صد در صد مقصرش خودش نبوده و حتم دارم که داری تقاص کار یکی دیگه رو از درین پس میگیری.