دانلود رمان من بهی ام از س‌.رهی

دانلود رمان من بهی ام از س‌.رهی

موضوع اصلی رمان من بهی ام

محمدعلی راسخ، نوه‌ی حاج وهاب ارجمند… مردی آرام و مرموز، وارثی که از هر سو مدعیانی داشت. وقتی پدربزرگم دختری را به عمارت آورد، من از او فاصله گرفتم چون چهره‌اش مرا به یاد کسی انداخت که روزگاری می‌شناختم. می‌ترسیدم دردسرساز شود… تا اینکه روزی فهمیدم، شبیه همان کسی است که سال‌ها در تنهایی و سکوتم، بی‌وقفه در جستجویش بودم. نزدیکش رفتم… عاشقش شدم… و حاج وهاب، که رازها در سینه داشت، هویت واقعی او را پنهان کرد. وقتی فهمیدم او واقعاً کیست و چرا به عمارت آمده بود، دیگر دیر شده بود. حاج وهاب، با اسراری که در دل داشت، آینده‌ی مرا همچون گذشته‌ام تباه کرد. اما این‌بار… من دیگر آن مرد آرام و ساکت نبودم. وارث او شده بودم وارثی که زور هیچ‌کس به او نمی‌رسید.

مقداری از متن رمان من بهی ام

با نگاهی به صورت رنگ‌ورفتهی محدیث گفت: «اینال ببین چه حالیه… برم بخاطر محدیث… برم حاجی؟ نگو نه که دنیا تو براش میدی؟» دلش می‌خواست بدون اجازه پایین برود و کوچکترین توجهی به شوهرعمه‌اش نداشته باشد، اما می‌دانست اگر پیش چشم این جماعت با او کل‌کل کند و دعوا بالا بگیرد، دودش فقط… صدای خشک و حاج وهاب از دهانش بیرون آمد: «همین یبار.» هنوز کلمه اولش را کامل نکرده بود، امیرعباس مانند تیر از چله کمان رها شده از پیش چشم‌ها که فریاد می‌زدند، با سرعت پله‌ها را به سمت پایین کرد. «صبر کن رسول!.. وای قلچماق دیر برسم… کشتمت… صبر…» پله‌ها که به پایان رسید، از شتابی که به بدنش داده بود، محکم به در شیشه‌ای خورد. در را هل داد و پرت شد. از میانهٔ پله‌ها که صداها قطع شده بود، ترسیده بود دیر برسد

و رسول برخلاف وعده‌اش جلو چشم این جماعت، کاری که آقاوهاب خواسته را انجام داده باشد. وقتی می‌رسد، مدتی است عوض نشده می‌بیندشان. اما از دیدنشان، نفس آسودهٔ بلند و صداداری کشیده، به سمتشان دوید. ایستاده، یک دستش را پیچانده پشت سرش نگه داشته؟ تا راحت جفتک‌انداختن‌های محمدعلی را مهار کند. دستش روی دهان محمدعلی بود. از زوری که هر دو می‌زدند، صورت‌هایشان کبود شده بود. نفس می‌زد و محمدعلی صدادار و به‌سختی نفس می‌کشید. انگار کار رسول هم افاقه کرده، از دردی که می‌کشید کمی آرام شده بود. نزدیک که شد، سر رسول در حالی که با محمدعلی حرف می‌زد به سمت امیرعباس چرخید: «چقدر گفتم نیا… نگفتم امشب نباش؟! نگفتم نقشه است؟! اگه لو می‌رفتم جلو حاجی، آبرو برام نمی‌موند؟… باز اینجا سبز شدی؟

مگه نمی‌دونستی چه…؟ محدیث خانوم چه گناهی کرده که به آتش تو بسوزه؟» نام محدیث باز آتش محمدعلی افتاد که باعث شد فشار دست رسول بر صورت او از درد درهم‌تر شود. کرده بدنش به تقلا… امیرعباس که رسید، روبروی محمدعلی که همچنان اسیر دست‌های رسول بود ایستاده، مانند رسول زبانش به طعنه و کنایه باز شد: «تو دیگه چجور جونوری هستی که یه ذره معرفت نداری؟ چقدر باید بخاطرت بیفتم تو هول ولا؟!» ناگهان، بی‌اعتنا به وضعیت گرفتار بودن محمدعلی، با دو دست یقه‌اش را بیده، صدایش بالا رفت. او هم به اندازهٔ رسول عصبانی بود. اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند امشب محمدعلی که قرار بود نباشد، چیزی به اینجا کشانده بود؟! به ذهن خودشان و ماجرایی که از آن اطلاع داشتند، می‌گفتند که باید صبر می‌کرد.

دست محمدعلی که روی دست بود، روی سینهٔ امیرعباس نشست تا هلش داده فاصله… اما عصبانیت امیرعباس به خاطر فرصتی که برای گرفتن حال حاج وهاب از… «یه سال رشتیمو پنبه کردی؟ حالا دیگه کی می‌تونه ریش خندای این وهابو تحمل کنه ها؟» صورت امیرعباس از عصبانیت سرخ شده، عضلاتش منقبض شده، در تلاش بود که دستش روی صورت محمدعلی نشیند. نمی‌دانست محمدعلی از فریادهایی که زده، ناسزاهایی که بار خانوادهٔ وحید برادر حاج وهاب کرده، و فشار عصبی که امشب به تنش وارد شده، نفس کشیدن هم برایش سخت است. کتک خوردن پیشکشش… درد بزرگی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد که هیچ‌کدام از آنها نمی‌دانستند. دست رسول هم نفس کشیدن را سخت‌تر کرده بود. سر و گردنش بیرون زده بود، هنوز حرارتی که از بیرون می‌زد را حس می‌کرد.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
محمدعلی راسخ، نوه‌ی حاج وهاب ارجمند... مردی آرام و مرموز، وارثی که از هر سو مدعیانی داشت. وقتی پدربزرگم دختری را به عمارت آورد، من از او فاصله گرفتم چون چهره‌اش مرا به یاد کسی انداخت که روزگاری می‌شناختم. می‌ترسیدم دردسرساز شود... تا اینکه روزی فهمیدم، شبیه همان کسی است که سال‌ها در تنهایی و سکوتم، بی‌وقفه در جستجویش بودم. نزدیکش رفتم... عاشقش شدم... و حاج وهاب، که رازها در سینه داشت، هویت واقعی او را پنهان کرد. وقتی فهمیدم او واقعاً کیست و چرا به عمارت آمده بود، دیگر دیر شده بود. حاج وهاب، با اسراری که در دل داشت، آینده‌ی مرا همچون گذشته‌ام تباه کرد. اما این‌بار... من دیگر آن مرد آرام و ساکت نبودم. وارث او شده بودم وارثی که زور هیچ‌کس به او نمی‌رسید.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: من بهی ام
  • ژانر: عاشقانه، معمایی، اجتماعی
  • نویسنده: س‌.رهی
  • ویراستار: به بوک
  • تعداد صفحات: 6042
  • حجم: 15 مگابایت
  • منبع تایپ: behbook.ir
خرید کتاب
25,000 تومان
  • Admin
لینک کوتاه:
دیگر آثار
ورود کاربران

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!