دانلود رمان میراکل از شوکا

دانلود رمان میراکل از شوکا

موضوع اصلی رمان میراکل

وقتی لیو لئوکوف در کلاب برادرش، یک دزد خیابانی را دستگیر می‌کند، زندگی‌اش ناگهان مسیر تازه‌ای پیدا می‌کند. مینا، دزد کوچولو، دختر هجده‌ساله‌ای است با موهای بلند و آشفته و چشم‌های سبز درشتی که با نگاه پرهیجانش به او خیره می‌شود و می‌گوید کاری به کارش نداشته باشد. او درست است که دزدی کرده، اما دزدی با شرف است؛ تنها می‌خواست به اندازه‌ی یک وعده غذا از کیف پرپول لیو بردارد و مابقی را برگرداند. در آن چشم‌های سبزرنگ، درخششی بود که تاریکی وجود لیو را روشن می‌کرد. مردی که به عنوان یک کیس نادر روانشناسی معروف به بی‌احساسی بود، ناگهان خود را مسئول زندگی مینا می‌بیند. لیو، مردی ۳۳ ساله، پدر یک دختر سه ساله و دومین پسر از خانواده‌ای اصیل روسی، درهای عمارتش را به روی مینا باز می‌کند و مسیر زندگی هر دوی آن‌ها برای همیشه تغییر می‌کند.

مقداری از متن رمان میراکل

من در حال مرگ بودم، به هیچ چیز در زندگیم اطمینان نداشتم. همون‌طور که تو کوچه، خیره به دیوار آجری کثیف، شکسته و آغشته به ماده‌ای چسبناک نشسته بودم که البته ترجیح می‌دادم بهش فکر نکنم، نمی‌دونستم آیا این‌جا همون نقطه‌ایه که قراره اون اتفاق بیفته؟ صدای قار و قور شکمم در اومد و گذشته از احساس گرسنگی، درد امانم رو بریده بود. لب‌هام می‌لرزیدند. زانو‌هام رو توی خودم جمع کرده، دست‌هام دور پاهام حلقه شده و پیشونیم رو روی زانو‌هام قرار داده بودم؛ مثل گلوله‌ای که توی خودش جمع شده. همون موقع بود که، دور از چشم تماشاچی‌ها، گریه کردم. گرمی اشک‌هام به سختی بهم احساس آسودگی می‌داد و وقتی که می‌فهمیدم چی رو احساس می‌کنم، آرامش می‌گرفتم. حالا با هر چهره‌ای… به معنای واقعی کلمه گرسنه بودم. از آخرین باری که چیزی خورده بودم روزها گذشته بود.

هفته‌ی پیش خیلی مستأصل شدم و از توی آشغال‌ها غذا خوردم و چند ساعت بعد، این استیصال تبدیل شد به پشیمونی به خاطر غذای فاسدی که خورده بودم. از ناحیه‌ی معده به شدت احساس مریضی می‌کردم و آخر سر بالا آوردم، طوری که شکمم خالی‌تر از قبل شد. نباید دوباره همچین ریسکی می‌کردم، ارزشش رو نداشت. بیشتر از احساس بدبختی که داشتم، احساس ناامیدی می‌کردم. آماده نبودم که سرنوشتمو بپذیرم. با نهایت آرامش فهمیده بودم که اگر برای اوضاع فعلیم کاری نکنم، تبدیل به مرده میشم. اولین مورد در لیستم پیدا کردن غذا بود. دیروقت بود، از صدای خیابون‌های شهر کاسته می‌شد و تا اون‌جایی که می‌دیدم، چراغ نئونی خیلی از مغازه‌ها خاموش شده بودند. اگه می‌خواستم شانس اینو داشته باشم که غذایی برای خوردن پیدا کنم، نیاز بود خیلی سریع خودم رو تکون بدم.

آینه‌تاشو رو از جیب ژاکتم درآوردم و ریملی که باعث سیاه شدن زیر چشمم از سه روز پیش شده بود رو پاک کردم. به این آینه احتیاج نداشتم که قیافه‌ی بی‌حال با گونه‌های تو‌رفته‌م رو نشونم بده. احساس می‌کردم مثل اسکلت متحرک شدم. و دقیقاً هم شبیه یکی از اون‌ها شده بودم. استخون‌هام به طرز شدیدی بیرون زده بودند. شونه‌هام معلوم بود و استخون گونه‌م طوری تیز به نظر می‌رسید که انگار قراره چیزی رو بِبُره. بدنم رو زیر پالتویی که در پناهگاه زنان داده بودن مخفی کردم اما صورتم رو نمی‌تونستم پنهان کنم. بازوهام رو دور خودم پیچوندم، بدنم یک‌ریز می‌لرزید. راه افتادم تو خیابون. زیاد نرفته بودم که به ظرف فشرده‌شده‌ای روی میز، بیرون از یه رستوران، نزدیک جایی که تمام شب اون‌جا بودم، به چشمم خورد. چشم‌هام برق زد و معده‌م شروع کرد به هیجان‌زده شدن. وقتی که برش داشتم احساس کردم چشمی داره نگاهم می‌کنه.

صورتم رو برگردوندم و یه پسر جوون دیدم؛ سنش بیشتر از شانزده سال نمی‌زد و داشت نگاهم می‌کرد. وقتی که فهمیدم اون درست مثل منه ـ لاغر، کثیف و گرسنه ـ دلم می‌خواست تا اون‌جایی که می‌تونستم گریه کنم. می‌دونستم که احساس گرسنگی چطوریه، من برای سال‌ها بود که این احساس رو داشتم. قبل از این‌که چشم‌هاش رو به سمت ظرف غذا برگردونه، چند لحظه بهم نگاه کرد. نمی‌تونم این کارو بکنم… نمی‌تونم این رو ازش بگیرم و این کار رو هم نمی‌کنم. من تو گرسنه موندن مقام اول رو داشتم. همون‌طور که احساس خستگی و ناخوشایندی پشت دهان و بینیم احساس می‌کردم، چونه‌م رو به سمت ظرف تکون دادم و لبخند زدم. اون اون‌جا ایستاده بود با یه نگاه خسته و داغون و داشت به خراشیدگی تو بازوش نگاه می‌کرد. هیچ‌کدوم‌مون حرکت نمی‌کردیم. یه لحظه خوش‌بینی بهم ضربه زد: اگر اون نخواد ظرف رو برداره، من برش می‌دارم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
وقتی لیو لئوکوف در کلاب برادرش، یک دزد خیابانی را دستگیر می‌کند، زندگی‌اش ناگهان مسیر تازه‌ای پیدا می‌کند. مینا، دزد کوچولو، دختر هجده‌ساله‌ای است با موهای بلند و آشفته و چشم‌های سبز درشتی که با نگاه پرهیجانش به او خیره می‌شود و می‌گوید کاری به کارش نداشته باشد. او درست است که دزدی کرده، اما دزدی با شرف است؛ تنها می‌خواست به اندازه‌ی یک وعده غذا از کیف پرپول لیو بردارد و مابقی را برگرداند. در آن چشم‌های سبزرنگ، درخششی بود که تاریکی وجود لیو را روشن می‌کرد. مردی که به عنوان یک کیس نادر روانشناسی معروف به بی‌احساسی بود، ناگهان خود را مسئول زندگی مینا می‌بیند. لیو، مردی ۳۳ ساله، پدر یک دختر سه ساله و دومین پسر از خانواده‌ای اصیل روسی، درهای عمارتش را به روی مینا باز می‌کند و مسیر زندگی هر دوی آن‌ها برای همیشه تغییر می‌کند.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: میراکل
  • ژانر: عاشقانه، مافیایی، بزرگسال
  • نویسنده: شوکا
  • ویراستار: به بوک
  • تعداد صفحات: 1362
  • حجم: 6 مگابایت
  • منبع تایپ: به بوک
خرید کتاب
30,000 تومان
  • Admin
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
ورود کاربران

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!