موضوع اصلی رمان اسارت بی پایان
حلما، تنها سه روز مانده به مراسم عقدش، در جشن تولد صمیمیترین دوستش حاضر میشود. آن شب، در اوج بیخیالی و شادی، آنقدر مشروب میخورد که کنترل خود را از دست میدهد. اتفاقی میافتد که هیچکس انتظارش را ندارد: پلیس به محل حرمت میکند و همه را دستگیر میکند. آبروی نامزدش و حاجی پدرش در معرض خطر قرار میگیرد. همهچیز به نظر تمامشده میآید… اما برخلاف هر تصوری، امیرعلی نامزد حلما نمیکند قرارداد عقد را بر هم بزند. در عوض، هر دو با هم…
ازش حساب میبرم، اما نه در حدی که قید برنامههای خاصِ خودمو بزنم و به اون متکی باشم. دوماهه نامزد کردیم میتونم بگم، تمام مکالمهمون طی این مدت به چند تا جمله هم نرسیده و این نشون میده با هم اونقدری که باید، صمیمی نیستیم. اون، جوری رفتار میکنه که من خیلی راه نمیبینم تا بهش نزدیک بشم. دوبار با هم رفتیم سینما، خشک و سرد فقط به فیلم نگاه کرد و بعد از اتمامش گفت : ” چه فیلمِ بیخودی” چندبار هم که برای خرید نامزدی و عقد رفتیم، مثل عصاقورت دادهها کنارم راه میرفت و تنها حدِ نزدیکیش به من، دست گذاشتنش روی کمرم بود تا منو به راهم هدایت کنه. کسی از پشت دربرم گرفت و تا برگشتم به عقب با خنده گفت: – خفه میشی اینقدر میخوری بیا یکم برقص کالری بسوزون. دهنم پر بود، سولمازو از خودم جدا کردم و گفتم: – دست خودم که نیست. عاشقِ شیرینیام. – برقصیم؟
سرمو بالا دادم: – بذار بچهها جمع شن، بعد. پوفی کشید و رفت. پیچیدم تا دوباره یه شیرینی بردارم که کسی روی دستم زد: – خفه میشی دختر. اینقد نخور. – چرا همه گیر دادن به شیرینی خوردنِ من، مگه نیومدیم تولد؟ کاووس اخم ریزی کرد : – داری زیادهروی میکنی لااقل جا بذار برای شام و دسر… – دست خودم نیست من وقتی شیرینی میبینم از خود بیخود میشم. کنارم ایستاد و یه جام از روی میز برداشت. میدونم به الکل گرایشِ زیادی داره و اون چیزی که توی دستشه نوشیدنی الکلیه. جرعهای ازش نوشید و چشماشو کمی تنگ کرد : – نامزدت متوجه شد کجا میای؟ – بهش نگفتم… یعنی گفتم ولی نگفتم اومدم تولدِ تو… گفتم یه جشن دخترونه داریم، امشب با دوستامم. لبخند محوی زد و نگاهش روی لباسِ ساتنِ براقم که اندامم رو با فرمِ زیبایی جلوه میداد، ثابت موند
و سیبکِ گلوش بعد از جرعهی نوشیدنی، بالا وپایین رفت: – نفهمید پیچوندی؟ – نه… صدای امیر یل با بازتابِ قوی توی گوشم زنگ خورد : ” مطمئنی شب میخوای بمونی اونجا؟” و صدای خودم که با دروغ گفتم : – یه مهمونی دخترونهست، خونوادهشم هستن… میخوان مثلا سوپرایزم کنن، درست نیست نرَم. کمی سکوت کرد و من دودل بودنش رو به خوبی حس کردم: – باشه اگه حاجی اجازه داده بری، منم حرفی ندارم، امیدوارم بهت خوش بگذره. صدای کاووس منو از اوهام بیرون کشید: – نخور الان حالت بد میشه. مهرناز از دور صداش زد: – کاووس، هی، شیت، با توام… طاووس طاووس.. تا گفت طاووس، کاووس پیچید به طرفش و گفت: – شنیدم بابا، هی صدا میزنه… – بدو بیا بچهها دم در معرکه گرفتن ، الان صدای همسایههارو در میارن، مامور میریزه اینجا. کاووس رفت، منم خودمو با آهنگ سرگرم کردم.
کم کم توی سالن از ورود دوستای کاووس، داشت شلوغ میشد. کمی با آهنگ رقصیدم و یه جام لیموناد برداشتم و مزه مزه کردم. یه آینهی بزرگ روبه روم بود و میتونستم خودمو توش ببینم. حرکاتم و پیچ و تابی که به موهای بلندم و کمرم میدادم و خم میشدم. نگاهم به نشونِ روی دستم افتاد و لبخندی روی لبم جا گرفت. من این نشونو با ارزشتر از هرچیزی میدونم، چون صاحبِ این نشون هم برام با ارزشه، نمیگم عاشقشم، اما به خوبی درک میکنم که بهش دل بستم. رفتار مردونه و پرجذبهاش، برام خاصه و یه کشش بزرگ در من ایجاد کرده که همیشه بهش جذب میشم. طرز نگاهش، حرف زدنش، حالت پا انداختنِ روی پاهاش، یا همیشه کت و شلوار پوشیدنش که نشون میده اون یه جنتلمنِ واقعیه و روی پوشش و لباسش، وسواسِ زیادی به خرج میده و یا سنجیده حرف زدنهاش که نشون از پختگی و درونگراییش هستن.