موضوع اصلی رمان بچه بسیجی
نازنین، دختری زیبا، جسور و بیپرواست که فاصلهی زیادی از دین و باورهای سنتی دارد. در نقطهی مقابل او، امیر قرار دارد؛ پسری مذهبی و بسیجی که در گشت ارشاد کار میکند و زندگی آرامی در کنار همسرش دارد تا اینکه سرنوشت، مسیرشان را به طرز غیرمنتظرهای به هم گره میزند. اتفاقات زندگی کاری میکند که نازنین، برخلاف تمام باورهایش، همسر دوم امیر شود. اما اشتباهی از هر دو، آن عشق پنهان و پرشور را به جدایی میکشاند. هردو از هم دلکنده به نظر میرسند، اما در اعماق قلبشان هنوز عشق زنده است عشقی که پشت تصوری غلط از نفرت پنهان شده. چند سال بعد، روزگار دوباره آنها را روبهروی هم قرار میدهد؛ امیر دیگر آن بسیجی ساده نیست، حالا مردی متین، موفق و جذاب شده؛ مردی که هر دختری آرزوی بودن کنارش را دارد. نازنین هم هنوز دل در گروی او دارد… و این دیدار تازه، سرآغاز دوبارهی جدال عاشقانهای میان استاد و دانشجو است عشقی داغ، عمیق و پر از کلکلهای شیرین و احساسات سرکوبشدهای که قرار است دوباره شعلهور شوند…
فاطمه سریع خودشو از بازوی رضا اویزون کرد و رضا کمرشو گرفت پوزخندی زدم و سرمو گرم گوشیم کردم و رفتم عقب تر ایستادم همونجوری که تو گوشیم میگشتم بچه ها اومدن سمتم _بریم. لبخندی با ارامش زدم. _بریم با اصرار زیاد ساره قرار شد بریم خونه ساره ی اینا بخوابیم چون خاله زهره هم رفته بود پیش مامان درنهایت اینازم قبول کرد پیشمون بمونه ارمان مارو رسوند جلو درخونه بچه ها که پیاده شدن با طمانینه موندم توماشین. _من منظوره بدی نداشتم بابت زحمتای این چندوقت ممنون به سرعت از ماشین پیاده شدم و اجازه هیچ حرفی بهش ندادم ایناز با خنده زد پس کلم. _مخشو زدی؟! باتعجب نگاهش کردم. _هوم؟ _مخ داداشمو زدی بانو پشت چشمی واسش نازک کردم. _داداشت دودستی تقدیم خودت ایناز خندید و قری به گردنش داد
_از خداتم باشه ها خیلی خیلی با داداشم لجی چرا؟! _واقعا خوشم نمیاد ازش. هرسه تایی خندیدیم با یاداوری رضا و فاطمه نفرت سراسر وجودم نشست عوضی اشغال بمن میگه دوسم داره بعد اون لحن حرفش با فاطمست کثافت عوضی شونه ایی بالا انداختم به من چه اصلا بهتر شد که حتی این صحنه رو دیدم من که میخواستم ازش متنفر بشم دوباره اینم دلیل شاید اگر فاطمه اون عکس و نمیفرستاد هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد شاید بچم از دستم نمیرفت لعنت به هردوتاشون که بازندگیم بازی کردن. لعنت به اون شبه کزایی که به اون پارتی رفتم. تاصبح سره جام قلت خوردم و سعی کردم از خیالم رضارو بندازم بیرون. با عصبانیت دره ماشین و کوبیدم بهم و پیاده شدم ریموت دره و زدم که فاطمه با اون کفشای رو مخش خودشو رسوند بهم بازومو گرفت نفسمو کلافه دادم بیرون باید دیگه قبول میکردم من با فاطمه ازدواج کردم
زن زندگیم فاطمست کسی که ی عمری با تمام اخلاقای بدم ساخت فاطمه بود خودمو با همون لباسا انداختم رو مبل. فاطمه بی حرف رفت تو اتاق خواب شقیقه هامو مالیدم و سعی کردم کمی ذهنمو ازاد کنم. فاطمه جلوم وایستاد لباس خواب حریری تنش بود ی شلوار و تیشرت گرفت جلوم. _لباساتو خواستی عوض کنی بگیر اینارو خواست بره که دستشو کشیدم. اون زنم بود چرا حتی ی بارم نتونستم بهش نزدیک شم درسته تماما نازنین ازش خیلی سربود فاطمه انگشت کوچیکشم نمیشد اما نمیتونستم چشمامو بستمو ودستشو محکم کشیدم که افتاد روم اب دهنمو قورت دادم و نفسمو کلافه رها کردم فاطمه گنگ و گیج از این حرکت یهویی نگاهم کرد چشمامو بستم و اروم صورتمو مماس صورتش قرار دادم خواستم ببوسمش که نفسش به نفسم خورد سرمو برگردوندم من حتی از نفساش حالم بهم میخورد
چجوری میتونستم بهش نزدیک شم لعنتی فاطمه نفس کش داری کشید و خودشو به صورتم نزدیک تر کرد لباش و گذاشت رو لبم و محکم فشار داد لبم درد گرفته بود و حالم بد شده بود اما نه باید به خودم عادت میدادم بالاخره باید میپذیرفتم که کسی که کنارم داره زندگی میکنه زنمه نه اون کسی که تو رستوران کنار یکی دیگه لاس میزد با این که اصلا دلم نمیخواست اما همراهیش کردم. نازنین با حس سوزش چشمامو باز کردم اه خوابیده بودم روى دستم خون ریزى کرده بود لعنتی از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه میدونستم خاله گاز استریلاشو کجا نگه میذاره دره کابینتو باز کردمو مشغول شستشو دستم با بتادین شدم که صدای پچ پچ ایناز توجهمو جلب کرد _دست از سرم بردار ارش. خودم دیدم خودم امشب با دوتا چشمام دیدم داشتی با اون دختره که همراهه زن رضا اومده بود…***