موضوع اصلی رمان اپسیلون
حامی، مدیر یک شرکت گردشگری هوایی است و شادلی، آشپز یک رستوران. هر دو در یک مهمانی حضور دارند. شادلی به عنوان آشپز مراسم و حامی به عنوان یکی از مهمانان. در شبی که هر دو از خود بیخود میشوند، به طور ناخواسته رابطهای بینشان شکل میگیرد که نتیجهاش بارداری شادلی است. شادلی پیش از آنکه حامی دوباره او را ببیند، از مهمانی میرود، اما چند ماه بعد، وقتی متوجه واقعیت میشود…
تا یه چیزی آماده می کنم کوفت کنی.. پاشو برو حمومت و بکن که بعد باید بریم آرایشگاه! – من آرایشگاه نمی رم. خودم تو خونه حاضر میشم! – من وقت گرفتم برات! – تو غلط کردی بدون هماهنگی با من وقت گرفتی! – بدبخت.. به خاطر خودت می گم.. اگه بدونی دوست سعیده با چه دم و دستگاه و تجهیزاتی برای آرایش کردن شادلی رفته اون جا پشمات می ریزه.. اون وقت تو می خوای خودت حاضر بشی که شادلی فکر کنه این مراسم برات بی اهمیته و حتی حاضر نشدی یه آرایشگاه به خاطرش بری؟ شادلی هیچ وقت همچین فکری نمی کنه! تو نگران نباش! – دیگه خود دانی.. من وظیفه ام بود بهت اطلاع بدم! – تو از کجا دیدی تجهیزات آرایشگره رو؟ – سعیده عکسش و برام فرستاد.. پاشو انقدر با فک زدن وقت و هدر نده.. دفعه قبلی آرایشگاه و پیچوندی هیچی نگفتم.. این دفعه نمی ذارم قسر در بری… بلند شو!
گفت و از اتاق رفت بیرون.. منم نفسم و با کلافگی بیرون فرستادم و از رو تخت بلند شدم.. مطمئن بودم که علاوه بر فرهاد.. بقیه آدمایی که امروز تو مراسممون حضور داشتن.. قرار بود این جشن و.. با اون مراسم ازدواج قبلیم مقایسه کنن و از همه بیشتر رفتار من به عنوان کسی که آبروش اون جا رفته بود و حالا خیلی راحت یه جشن دیگه با یه آدم دیگه گرفته بود زیر ذره بین می رفت. ولی من.. به درجه ای از بی خیالی نسبت به حرف و حدیث فک و فامیل رسیده بودم که هیچ کدوم از اینا برام اهمیتی نداشت.. اون روزا.. همه فکرم درگیر هدفم بود و جلب رضایت میبدی ها.. الآن دیگه اون هدف برام هیچ ارزشی نداشت پس.. بهتر بود خودم باشم و سعی نکنم چیزی رو نشون بدم که بقیه دوست دارن ببینن.. الآنم.. اگه یه کم بی حوصلگی ناشی از بی خوابی رو کنار می ذاشتم.
می دیدم رفتن به آرایشگاه و جدی تر گرفتن این ازدواج همچین پیشنهاد بدی هم نیست.. خودمم. دلم می خواد از هر طریقی حتی همین حرکات ساده. به همه بفهمونم.. این اون چیزی بود که خودم.. از ته قلب می خواستم.. نه ازدواج با کسی که هیچ رقمه باهام جور نبود و فقط تحت زور و اجبار داشتم پیش می رفتم که خوشبختانه به نتیجه نرسید! از حموم که بیرون اومدم با بالاتنه باز رفتم سمت آشپزخونه که فرهاد توش هنوز مشغول آماده کردن صبحونه بود.. ولی من که تو ذهنم می دونستم چی می خوام بخورم.. با یه نگاه کلی به میز و ندیدن اون گزینه مد نظرم.. راه افتادم سمت یخچال و مشغول گشتن شدم که پیدا نکردم. – چی می خوای؟ همه چی گذاشتم که! با صدای فرهاد به خیال این که شاید اون دیده باشدش. سرم و به سمتش برگردوندم و گفتم: – یه شیشه بود توش مربای سیب…
با دیدن اون شیشه ای که داشتم دنبالش می گشتم و الآن.. تو دست فرهاد بود. حرفم و قطع کردم و مبهوت و ناباور نگاهم و از شیشه به قاشق توی دستش دوختم که با نهایت وقاحت. آخرین تیکه از اون مربایی که شادلی همین دیروز برای من درست کرده بود و گذاشت تو دهنش! دیروز از صبح دیدم که چقدر داره تلاش می کنه واسه درست کردن چند مدل مربا و ترشی و این چیزا.. که اگه بعد از عروسی برامون مهمون اومد.. مجبور نشیم بریم بخریم. وقتی هم دید که من بین مرباها.. مربای سیب و ترجیح میدم گفت با این که سیبمون کمه ولی یه شیشه کوچیک برات درست می کنم فردا که من نیستم برای صبحونه بخوری. حالا همه اون سیب هایی که شادلی به شکل کمپوت آناناس برش زده بود و به شدت با سلیقه تو شیشه رو هم چیده بود. وارد شکم فرهاد شده بود بدون این که حتی یه دونه اش به من برسه!