موضوع اصلی رمان بوی مه
ماهان، پسر شیطون و جذابی که از قضا خلبان هم هست، در جشن تولد صمیمیترین دوستش، ناگهان هواپیمای دلش در فرودگاه چشمان خواهر دوستش، تبسم، فرود میآید. اما مشکل بزرگ اینجاست که تبسم حتی طاقت دیدن ماهان را هم ندارد! از هر فرصتی برای اذیت کردنش استفاده میکند و ظاهراً تصمیم گرفته حسابی حالش را بگیرد. حالا باید دید در این میدان نبرد میان عشق و لجبازی، بالاخره شیطنت و سماجت ماهان پیروز میشود یا سردی و بیاعصابی تبسم. فقط این را بگویم… آقا خلبان ما دستبردار نیست! هر بار با شوخی و سماجتش دل تبسم را بههم میریزد و هر بار هم جوابش را با تشر و عصبانیت از او میگیرد.
باربد پوزخند زد و گفت: تو هم از این ماجرا هی برای خودت قصه دربیار، برای خودت تعریف کن. امید، نوشی و تبسم را دید که با هم میآیند. دست روی شانهی باربد گذاشت، آهسته به سمت کافه هلش داد و گفت: والا این ماجرا خودش یک رمان طولانیه؛ مردی که همیشه عاشق دخترخالهاش بود، اما بعد از نامزدی با او عاشق دختر دیگری شد. حالا این مرد میان هر دو زن زندگیش مانده؛ کدام را انتخاب کند؟ عشق اول یا عشق دوم؟ باربد عصبی خندید و گفت: برو گمشو مرتیکه، انگار داره تیتراژ فیلم سینما میخونه! امید اما سرحال خندید و گفت: فیلم هم خوبه، اصلاً ازش فیلم میسازیم، اسمش رو هم میذاریم «آیدا» یا… صدای تبسم مانع ادامهی جملهاش شد: سلام امید. امید با همان صورت پر از خنده نگاهش را به او داد و گفت: سلام تبسم خانم. باربد به صورت تبسم نگاه کرد و پرسید: خون؟
و آنکه منتظر جواب او باشد، پشت دستش را روی پیشانی تبسم گذاشت و پرسید: تب نداری؟ تبسم به جای جواب، رو به نوشی و امید گفت: انگار با بچهاش طرفه! هر نیم ساعت یکبار من رو چک میکنه. باربد به عادت همیشه دستش را دور شانهی تبسم حلقه کرد و او را به خودش فشرد و گفت: از بس دوستت دارم، نگرانتم. تبسم خندهی شیرینی کرد. عشق باربد را با تمام وجودش باور داشت. او در زندگی همهکار برایش میکرد. نوشی میان حرفهایشان پارازیت انداخت و بازوی تبسم را کشید و گفت: بریم، اینجا سرده. بچهها داخل منتظرن. چهار نفری وارد کافیشاپ شدند. بیشتر بچهها قبل از آنها رسیده بودند. میز بزرگ وسط قرار داشت و روی آن چند نمونه شیرینی و نوشیدنی بود. چند نفر دور میز ایستاده بودند و چند نفری هم روی میز و صندلیهای اطراف پراکنده. جمع چهار نفرهشان که وارد شد، صدای دست و سوت بلند شد.
محیط کافهای که علی و احسان تازه آن را راه انداخته بودند و اولین مهمانشان تولد باربد بود، نیمهتاریک بود؛ البته که همه را به واسطهی نورهای ضعیف موجود میشد تشخیص داد. بچهها همه دور میز جمع شدند و همراه دستهایی که با ریتمی منظم بر هم کوبیده میشد، شعر «تولدت مبارک» را بارها و بارها خواندند. استقبال گرمشان که تمام شد، دوباره کنار هم ایستادند. احسان کیک بزرگ شکلات را روی میز گذاشت. علی هم یک سینی بزرگ پر از نوشیدنی گرم آورد. هر کس نوشیدنی مورد علاقهاش را برداشت و تبسم به لیوان هاتچاکلت محبوبش که همیشه با عذاب وجدان مینوشید، چشم دوخت. این چند روز بیماری کمی ضعیفش کرده بود و میشد یک لیوان بزرگ هاتچاکلت را زیر سیبیل رد کرد. پس بیدرنگ آن را برداشت. با وجود آنکه از داغی زیادش مطمئن بود، جرعهی اول را نوشید.
طعم مطبوعش را با زبانش مزهمزه میکرد که نگاهش به نگاه مردی افتاد که درست آنسوی میز، روبهرویش ایستاده بود. مرد که با استکان گلویش را تر کرده بود، وقتی چشمان تبسم را متوجه خود دید، آهسته سری تکان داد. تبسم هم سر تکان داد و بلافاصله به دنبال نوشی گشت تا اطلاعات کامل را از او دربارهی این مرد بگیرد. البته که قبلاً هم او را دیده بود، اما بهطور کامل نمیشناختش. از قضا نوشی را ایستاده کنار آیدا پیدا کرد. چت میکردند و آهسته میخندیدند. برخلاف همهی دخترهای دنیا که اگر محبوب باربد بودند، او هم یقیناً با تمام وجود دوستشان میداشت، تنها دلیل منفور بودن این دختر برایش همان محبوبیت نزد باربد بود. لبخند گرم آیدا را با لبخند نیمبندی پاسخ داد و به نوشی گفت: میشه چند دقیقه بیای؟ باهات کار دارم. نوشی صحبتش را کوتاه کرد، با معذرتخواهی از آیدا فاصله گرفت و کنار او ایستاد.