موضوع اصلی رمان انیس دل
در دنیای پیچیدهی عشق و تعهد، داستان مرتضی و مهناز آغاز میشود… مرتضی، جوانی اهل عمل و با غیرت است که به خاطر ازدواج مادرش با حاج احمد، مجبور میشود مهناز دختر حاج احمد را به صورت صیغه به عقد خود درآورد. این ازدواج موقت تنها برای آرامش خاطر حاج احمد و رفع حساسیتهایش صورت میگیرد و مرتضی با سوگند به قرآن متعهد میشود که از این اعتماد سوءاستفاده نکند. اما زندگی در خانه حاج احمد برای مرتضیِ بااخلاق دشوار میشود، وقتی مادرش باردار میشود. او برای راحتی مادرش، خانه را ترک میکند… از سوی دیگر، مهناز که رابطهی تیرهای با پدرش دارد به دلیل جدایی والدین و سختگیریهای افراطی حاج احمد برخلاف انتظار، به مرتضی علاقهمند شده و با اصرار فراوان پدر را راضی میکند که با مرتضی همخانه شود. اما اکنون نقطهی اوج ماجرا… مادر مهناز پس از سالها بازگشته تا دخترش را با خود به آلمان ببرد، در حالی که نمیداند مرتضیِ ما دیگر نه یک دل، که صد دل عاشق دخترش شده است!
کلید را که در قفل در انداخت، به جز لب ها و چشمانش تمام عضلات صورتش میخندید. صدای خنده های ریز مهناز هم از پذیرایی کوچک خانه شان می آمد حتی صدایش هم انرژی به جانش میریخت خدا میدانست چقدر او را دوست داشت سلام خانوما خوبید؟ مهناز از جا برخاست و با همان لبخند شیرینش به استقبال او آمد لبان کوچک و قلوه ای اش که روی گونه ی او و نشست هر چه کرد نتوانست جلوی بسته شدن چشمانش را بگیرد حالا هیچ نیاز به تلاش برای خندیدن نداشت. نیشش بسته نمیشد اگر چشمان تیزبین و ناراضی پریسا خانم، نظاره گرشان نبود، او را در آغوش می کشید و یک دور دور خودش میچرخاند. پریسا خانم که سرفه کرد
دخترش خود به خود معنی تذكر او را فهمید و از مرتضی فاصله گرفت لب زیر دندان برد گونه هایش سرخ شد و نگاه دزدید خنده اش گرفت دخترک جلوی مادرش سرخ و سفید میشد و در تنهاییشان هزار هزار بار بر پدر دل بی صاحب او را دستش میداد. بشین برم برات چایی بیارم. مهناز این را گفت و به طرف آشپزخانه قدم تند کرد. می شد حرکتش را فرار کردن هم معنا کرد انگار میخواست پیش چشمان مادرش نباشد. بین رفتن به سرویس بهداشتی و نشستن کنار پریسا خانم مردد بود میترسید تنهایش بگذارد و بهانه دستش بدهد. این زن بارها و بارها مستقیم و غیر مستقیم نارضات اش از تنها زندگی کردن همین داشتن عاریه ای مهناز را هم از دست بدهد.
کاپشنش را روی دسته ی میلی گذاشت. میل کنار پریسا خانم را اشغال کرد. – خیلی خوش اومدین .ببخشید که من دیر اومدم. ممنون. پسرم تو ببخش که من هر شب مزاحمت میشم. نفرمایید. این چه حرفیه؟ برای گفتن همین چند ،کلمه خودش را کشت حرفی برای گفتن به این زن نداشت. هیچ بحثی هم به نظرش نمیرسید که برای شکستن جو سنگین بینشان کمک کننده باشد. خواهشی ازتون داشتم آقا مرتضی اولین بار بود که این زن او را به نام کوچکش صدا میزد. سعی کرد حس بدی را که از صدای آرام و لحن خواهشی او گرفته بود، پس بزند و با رویی گشاده هم صحبتش شود. در خدمتتون هستم.
صدای تپش قلبش را توی گوشه ایش میشنید خدا خدا میکرد صدایش به گوش او نرسیده باشد. – من میدونم که مهناز از شما بیشتر از هرکسی حرف شنوی داره لطف کن باهاش صحبت کن. راضیش کن با من بیاد من دیگه نمیتونم دوریش رو تحمل کنم. – بفرما آقا مرتضی به چای لب سوز لب دوز تازه دم اگر هر وقت دیگری بود با لبخند مهربانی دست دراز می کرد و سینی را از او میگرفت یک بوسه هم تنگ آن می چسباند اما نه حالا که گویی نفسش درون سینه اش سرگردان مانده بود قیافه اش ما نه حالا که تواناش به سکته ای ها می ماند.