موضوع اصلی رمان ترنم
«ترنم» داستانی برگرفته از واقعیت است. روایت پسری است که عاشق نامزد دوستش میشود. او تلاش میکند از این دختر فاصله بگیرد، اما وقتی درمییابد این نامزدی به زور تحمیل شده و دوستش قصد آسیب رساندن به ترنم را دارد، دیگر نمیتواند دست روی دست بگذارد. حالا او باید قلب ترنم را به دست آورد، در حالی که خود نوهی یک تاجر مراکشی است و خانوادهاش قوانین و رسوم سختگیرانهای درباره ازدواج و ح*جله دارند. از سوی دیگر، ترنم برای خاندان مراکشی امیر دختری خارج از عرف و سنت به حساب میآید. امیر با پدربزرگش شرطی میبندد؛ شرطی که شب ح*جله او را در دو راهی بزرگی قرار میدهد…
یه پیراهن آبرنگی سفید و سرخ و یشمی داشتم که از نظر قد و یقه و آستین موجه بود. آستین کوتاه و قد تا سر زانو داشت. یقهاش هم قایقی بود اما خیلی باز نبود. موهامو باز دورم ریختم تا بخشی از یقهاش رو بگیره و رنگ گلهای سرخ لباس یه رژ زدم، کمی آرایش چشمو کردم و مانتو و شالمو پوشیدم. ساعت تازه ۶:۳۰ بود. منتظر امیر نشستم تو سالن و چشمامو بستم. داشتیم میرفتیم مهمونی… باید شادتر میبودم اما دلم بد گرفته بود. با صدای در چشمامو باز کردم و به ساعت نگاه کردم. انگار امیر هم مثل من زودتر حاضر شده بود. هنوز ساعت هفت نشده بود. درو باز کردم اما سریع گفتم: بوسه نداریم… رژم پاک میشه. نگاهش داغ روم چرخید و گفت: هممم… میذاریمش برای برگشت. اخم مصنوعی تحویلش دادم، هرچند میدونستم چه اخم مصنوعی چه واقعی فایدهای نداره. با هم راه افتادیم و تو راه چند بار نگاه امیر افتاد روی پاهام.
دامنم وقتی مینشستم خیلی میرفت بالا و حس میکردم انتخاب خوبی نیست. بلاخره وسط راه گفتم: دامنم خیلی کوتاهه؟ امیر بدون نگاه کردن به من گفت: نوچ… پاهات خیلی سفیده… انگار آب داغ ریختن رو سرم که امیر دوباره گفت: از اینکه بین اینهمه دختر برنزه و گاهی تهگرفته، تو انقدر سفیدی خیلی به چشم میای. اوه… خب… سفید الان تو بورس نیست… امیر تو گلو خندید و گفت: برای شما مد و بورس مهمه. برای نصف بیشتر پسرا چیزی که جذبشون کنه مهمه… حال مد هرچی باشه. چه خطرناک! از این حرفم بلند خندید و با پررویی دستشو گذاشت روی پام. یاد سام افتادم اما قبل از اینکه بخوام مخالفت کنم خودش دستشو برداشت و گفت: معذرت میخوام… قابل کنترل نبود… خندهام گرفت اما خندهام رو خوردم تا امیر پرروتر نشه. بلاخره رسیدیم. یه خونه باغ بود اما نه خیلی بزرگ، زیادم از شهر دور نبود.
آهنگ و رقص نور شروع شده بود. با هم وارد شدیم. جمعیت زیادی نبود و مشخص بود زود رسیدیم. امیر با همه دست داد و به همه منو معرفی کرد اما نگفت نامزدم است و نفس راحتی کشیدم از اینکه نگفت. میدونستم همه منو یادشون میاد اما کسی چیزی بروز نداد. صدای زنگ اومد و چندتا مهمون دیگه اومدن. همه سلام علیک کردیم و رو صندلیها نشستیم. دور هم بهاره که از دفعه قبل یادم بود اسمشو، اومد کنارم نشست و گفت: با سام بهم زدی؟ با سام دوست اونجوری نبودم… اون فقط پسر همکار پدرم بود… چون یه نفر اینجا هست چند وقته تو نخ سامه… اون سری تورو با سام دید خیلی حالش گرفته شد. این رو گفت و با دست به دختری که سمت دیگه نشسته بود اشاره کرد. لبخند زدم و گفتم: منو سام اصلاً به هم نمیخوردیم که بخوایم دوست شیم… بهاره با تردید سر تکون داد و گفت: اتفاقاً میخوردین… اون چشم رنگی و یکم بوره…
تو که کلا بوری… لحنش اصلاً شوخی نبود! باورم نمیشد اینا ملاک خوردن دو نفر به هم باشه برای کسی. منم جدی گفتم: ظاهر منظورم نیست… اخلاقه. بهاره آروم گفت: آها… خب اینجوری هیچکس به امیر نمیخوره… اون خیلی ام… یه جوریه… جذابه ها… اما خیلی خاصه… حرفشو با سر تأیید کردم و خواستم بگم: واقعاً خاصه که… در سالن باز شد و نگاه سنگینی افتاد روم که باعث شد برگردم سمت سالن. سام دست تو دست الناز وارد شدن! نگاهش قفل بود رو من، پر از کینه و نفرت. پوزخندی بهم زد و گونه الناز رو بوسید. نمیدونم توهم من بود یا همه واقعاً ساکت شده بودن، چون هیچ صدایی نمیشنیدم جز صدای قلب خودم. با صدای بهاره به خودم اومدم که گفت: این دختره کیه همراه سام؟ ناخودآگاه گفتم: نمیدونم… این بهترین جوابی بود که میشد بدم. نمیتونستم بگم این دختره دوست دختر قبلی امیره!