موضوع اصلی رمان معجزه دریا
مسیح، پسری مغرور و مرموز است که مأمور میشود برای سرقت یک گردنبند میلیاردی به دختری به نام «رز» نزدیک شود. دختری آزاد، جذاب و قدرتمند که اگر چیزی را بخواهد، دنیا هم در برابرش تسلیم میشود. در کنار رز، نیلی حضور دارد؛ بهترین دوست او، دختری تند و زبوندار که از همان لحظهی اول با مسیح سر ناسازگاری دارد. جدال و کلکل میان این دو آنقدر بالا میگیرد که نیلی حتی یک روز آرامش از دست مسیح ندارد. اما پشت نقاب غرور مسیح رازی پنهان است؛ او تنها زمانی فرصت دارد تا این سرقت را به پایان برساند، و اگر نتواند… همهچیز برایش به بهای سنگینی تمام خواهد شد.
به اون خدا، تو از شمر و یزیدم بیرحمتری. اگر از خونه پرتت نمیکنم بیرون به خاطر تو نیست، واسهی اینه که بلند شی بریم این خونه رو بزنی به نام مامان؛ بعدم بری جایی که دیگه هیچکدوممون ببینیمت. در تمام آن مدت برادرهایش نگاهش میکردند، که با آن حرف اینبار همه به آن مرد نگاه کردند، اما او به زنش نگاه کرد و گفت: یه چایی نبات بیار. اما عباس سیگاری آتش زد و مادرش تا خواست بلند شود، عباس گفت: خودت که دست و پا داری. پدرش با خشم نگاهش کرد که یکدفعه عباس با خشم بلند شد و فریاد زد: اون جوری نگاه نکن که به ولای علی با همین سیخ اون چشمای مزخرفتو از جا درمیارم، میندازم تو این آتیش تا جای اون زهرماریت جونت در بره؛ یه خانواده از دستت راحت بشن. همه خشکشان زده بود؛ حتی پدری که از هر کسی توقعِ بیاحترامی داشت، جز عباسی که… به آن سن نگفته بود بالای چشمت ابرو است
اما آن مرد خط قرمز عباس را زیر پا له کرده بود و تازه آن روی عباس را در مقابل خودش دیده بود. آدما چیه؟! چتونه؟! چرا اینطوری شدین؟ هیچکی به فکر کسی نیست، هر کاری میخوایین میکنین. چرا هر کی از همه بیزاره، از کسی کمک بخواهد، تورو تنها میذاره؟! عباس با همان دستش که سیگار را در دستش تهدید وارد تکان میداد، گفت: میریم این خونه رو میزنی به نام مامان؛ بعدم یه اتاق کرایه میکنم، گم میشی، میری از اینجا. اون وقته که خواهر من هم میتونه ترک کنه هم زندگی کنه. از فردا، درست از همین فردا دنبال یه اتاق دربوداغونم برات که اونجا جون بدی. تو هم با پای خودت میری، خونه رو میکنی به نامش؛ که اگر این کارو نکنی، خر کشت میکنم، میبرم. پس آدم باش، با پای خودت جلو برو. به مادرش نگاه کرد و گفت: شما هم نگران نیلی نباشید. اینو از خونه انداختیم بیرون اونم.
— درست میکنم. باید باهاش انقدر حرف بزنیم که راضی شه. آهای دنیا، من خسته شدم. جونم و بگیر که خیلی پُرَم. آهای دنیا، من خسته شدم، جونم و بگیر که خیلی پُرَم. میخوام… حامد، میخوام. صدای نالهی نیلی نه فقط حامد را بلکه عباس را سمت اتاق نیلی کشاند که در را سریع باز کردند. نیلی روی تختش دست و پا میزد و کلافه گفت: حامد بیار… حامد دارم میمیرم. آدما چیه؟! چتونه؟! چرا اینطوری شدین؟ واسه هر چی که میخواین هر کاری میخواین میکنین. مشت عباس به در نشست و با قدمهای بلند دور شد؛ از خانه بیرون زد. حامد سمت پدرش چرخید و گفت: نمیشنوی؟ بده بهش بدم. اما پدرش تکان نخورد که حامد غرید: اون دیوونهای که رفت بیرون انقدر قاطی هست که با یه نالهی دیگهی خواهرش قاتلت بشه. آن مرد سخت از جایش بلند شد
و خمیدهخمیده، به خاطر تنکوفتهاش بابت کتکهای پسر ارشدش، به اتاق رفت. همه چیز را درون سینی کوچکی ریخت و از اتاق بیرون رفت. حامد با شتاب سینی را گرفت، به اتاق رفت و گفت: حامد… حامد دارم میمیرم، بگو بده. — آوردم برات. من که از زندگی با تو خیری ندیدم. جونم و بگیر! آره بگیر، به آخرش رسیدم. نیلی چشمانش به یکباره باز شد و نیمخیز شد. با دیدن برادرهایش و مادرش جلوی در اتاق فریاد زد: برید! مادرش چرخید و گفت: بچهها برید اتاقتتون. نیلی به حامد نگاه کرد و گفت: تو هم برو. برو بیرون، میخوای چیو ببینی؟ بدبختی کشیدن منو؟ حامد چشم بست و از اتاق بیرون رفت. نیلی با دست لرزان همه چیز را درون قاشق ریخت و بالا برد؛ حرارتش داد. همان لحظه به آینه نگاه کرد؛ به چشمان قرمزش و آن قاشقی که درون دستش…