دانلود رمان قمارباز از فاطمه ایزدی

دانلود رمان قمارباز از فاطمه ایزدی

موضوع اصلی رمان قمارباز

آیلی، دختری شر و شیطون، درست در روز عقدش توسط افراد امیربهادر ربوده می‌شود. امیربهادر، پسری خشن و مغرور و قماربازی حرفه‌ای که هیچ‌کس جرات رقابت با او را ندارد، آیلی را می‌دزدد تا انتقام پدرش را از او بگیرد. اما این ربایش، آغاز مسیر پیچیده‌ای است که زندگی هر دو را برای همیشه تغییر می‌دهد…

مقداری از متن رمان قمارباز

هنوز جمله‌ش کامل نشده بود که صدای بوق ممتدی اومد و بعد ماشینی که چراغ می‌داد. گاز داد و گفت: «این روای کیه؟ پورشه آبیه رو می‌گم؟» با عجز گفتم: از اون موقع دنبالمونه! محکم بش‌گیر! وایسا، تو نمی‌تونی با اون دربیفتی! پوزخندی زد و گفت: حالا بش‌گیر ببین چی می‌شه! سرعت ماشین خیلی بالا رفت و از ترس داشتم سکته می‌کردم. باورم نمی‌شد امیربهادر دنبالم اومده. یه کورسوی امیدی توی دلم روشن شد. وقتی دید پسره کوتاه نمیاد و وای نمی‌ایسته، یهو با ماشینش جلوی ۲۰۶ پیچید و ماشینِ پسره با صدای بدی به ماشینِ امیربهادر برخورد کرد و ایستاد. من کمربند بسته بودم و چیزیم نشد. برگشتم ببینم پسره چی‌شده یا نه که فرصت نشد، چون در سمت اون باز شد و امیربهادر پسره رو عین پرِ کاه از توی ماشین بیرون کشید و باهاش درگیر شد.

پسره در مقابل امیر مثل یه موش بود و امیر هم… قربونش برم، هیچ از مشت و لگد و کتک‌کاری کم نذاشت. در نهایت وقتی پسره عین جنازه شد، رهاش کرد و به طرف من که کنار ماشین ترسیده ایستاده بودم اومد. از نگاهش می‌ترسیدم و سرمو پایین انداختم که خودش با دستش سرمو آورد بالا و سیلی نثار صورتم کرد. چشمامو بستم و خواستم باز زبونمو تکون بدم که با دیدن قیافه‌ش پشیمون شدم. خیلی، خیلی وحشتناک شده بود. دست انداخت و از موهام کشید که جیغ زدم. دست انداخت زیر زانوهام و انداختم روی شونه‌ش. جیغ می‌زدم «ولم کن!» اما بی‌توجه به جیغ‌ها و دست‌وپا زدن‌هام به طرف ماشینش رفت و توی ماشین انداختم و درو بست و قفل کرد و خودش هم از اون‌ور سوار شد. با نیش‌خندی گاز داد و ماشین از جا کنده شد.

با صدای هق‌هق نفس به عقب برگشتم و با اینکه خودمم حال مساعدی نداشتم، گونه‌شو نوازش کردم و گفتم: چرا گریه می‌کنی خوشگل خاله؟ با بغض گفت: خاله… من… من خیلی ترسیدم، اون آقاهه بلایی… بس که گریه کرده بود، چشماش و نوک بینیش سرخ شده بودن. صدای پرخشم اما آهسته و زیرِ لبِ امیری رو شنیدم. دندونامو روی هم فشار دادم. علیرغم تمایلم به اینکه برگردم و صورتشو چنگ بندازم، نفس عمیقی کشیدم و رو به نفس گفتم: نه خاله، اون آقاهه خیلی مهربون بود. منو دوستم داشت. نگاهم به سمت امیر کشیده شد. از قصد این حرفا رو گفتم تا فقط ذره‌ای حرصشو دربیارم. انگار موفق بودم، چون دستاش دور فرمون سفت شد. نفس یهو نگاهش روی صورتم ثابت شد و گریه‌ش بند اومد. با بهت گفت: خاله، یه کم بیا جلو… انگار صورتت داره خون میاد!

دست به صورتم کشیدم و متوجه شدم از بینیم داره خون میاد. لبمو گاز گرفتم و گفتم: نه، چیزی نیست. نفس با هیجان و ترس گفت: نه، خودم دیدم، اون آقاهه زدت، نه؟ خواستم بگم این عموی وحشیت منو زد، اما نمی‌خواستم امیربهادر رو جلوش خراب کنم. امیربهادر خم شد و دستمالی به سمتم گرفت و گفت: سرنوشت زن خیانتکار و خیابونی همینه. پوزخندی زدم و شروع کردم به تکون دادن پام. اعصابم خیلی خورد بود اما سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم. به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. درد، خستگی و کوفتگی بدن و فشار روحی باعث شد بی‌اختیار پلکام روی هم بیفته و نفهمم که خوابم برد. با احساس اینکه از جای بلندی افتادم، دستامو دراز کردم و محکم‌تر به چیزی سفت چنگ زدم. از افتادن می‌ترسیدم… از اینکه رها بشم و معلق بمونم، خیلی ترسیدم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
آیلی، دختری شر و شیطون، درست در روز عقدش توسط افراد امیربهادر ربوده می‌شود. امیربهادر، پسری خشن و مغرور و قماربازی حرفه‌ای که هیچ‌کس جرات رقابت با او را ندارد، آیلی را می‌دزدد تا انتقام پدرش را از او بگیرد. اما این ربایش، آغاز مسیر پیچیده‌ای است که زندگی هر دو را برای همیشه تغییر می‌دهد…
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: قمارباز
  • ژانر: عاشقانه، انتقامی
  • نویسنده: فاطمه ایزدی
  • ویراستار: به بوک
  • تعداد صفحات: 1365
  • حجم: 4 مگابایت
  • منبع تایپ: به بوک
لینک های دانلود
  • Admin
لینک کوتاه:
دیگر آثار
ورود کاربران

مطالب پر لایک
  • مطلبی وجود ندارد !
مطالب محبوب
  • مطلبی وجود ندارد !
درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!