موضوع اصلی رمان طلایه
طلایه، دختری سادهدل، پرانرژی و سرشار از احساس است که در پی رویدادی غیرمنتظره، پایش به خانهای ناآشنا باز میشود؛ جایی که ناچار است با افرادی کاملاً متفاوت از خودش همخانه شود. دنیای او هیچ شباهتی به دنیای اطرافیانش ندارد، و همین تفاوتها آغازگر ماجراهایی میشود که زندگیاش را زیر و رو میکند. آنچه در ابتدا همچون کابوسی تلخ به نظر میرسد، رفتهرفته به نقطهی عطفی در سرنوشتش بدل میگردد. طلایه باید یاد بگیرد میان احساسات پرجنبوجوشش و واقعیتهای سخت زندگی تعادل پیدا کند؛ در حالیکه با هر چالش تازه، درونش بیشتر به آزمون کشیده میشود. در میانهی این طوفان تغییر، احساسی تازه در قلبش شکل میگیرد… اما آیا طلایه میتواند از دل تمام ناآرامیها، راهی به سوی آرامش بیابد؟
مدتی از اون شب تلخ و سیاه گذشته بود یک هفته ای که همه اعضای خانواده ام متوجه تغییر روحیه ی شدید من شده بودند. مرتب تو فکر بودم و گاهی ساعتها به گوشه ای خیره میشدم و در افکارم هزاران بار از خودم میپرسیدم چرا کار به آنها ارسیده بود و هزاران بار خودمو نفرین میکردم که چرا اصلا برای رفتن به اون مهمونی تلاش کرده بودم و بیشتر از همه چیز هم از دست اشکان شاکی بودم و ناله و نفرینش میکردم ولی انگار با این حرفها و افکار هیچ چیز قابل تغییر نبود و فقط حسرت عمیقی رو بر دلم می نشاند. از اون دختر بی دغدغه و آسوده خیال که همه فکر و ذکرش درس و مشق بود هیچ اثری باقی نمونده بود حتی وقتهایی که رها دختر خاله ام میومد تا با همدیگه مثل گذشته ساعتها به حرف زدن و درددل و چک گفتن و کلی کارهای دیگه می گذراندیم تنها باشیم هیچ حال و حوصله اش رو نداشتم و به طریقی سعی میکردم خودم باشم و تنهاییم.
مامان که کاملا متوجه تغییراتم شده بود فکر میکرد شرایط روحیم به خاطر ترس از تصادف به این شکل در اومده چون میدونست داتا دختر نازک نارنجی و ترسویی هستم و خیلی نگرانم بود. روز کنکور نزدیک بود ولی من هیچ تمایلی برای آماده سازی خودم نداشتم و لای هیچ کدام از کتابهای درسی و تست رو باز نکرده بودم. یعنی بر روی یک صفحه که بازمانده بود نگاه میکردم ولی نمیتونستم افکارم رو متمرکز کنم درست مثل آدمهای افسرده هیچ انگیزه ای در وجودم نبود و فقط ترس مبهمی از آینده و سرنوشتم تمام وجودمو فرا گرفته بود مخصوصا که آقاجونم هم برایم حد و حدودهای بیشتری در نظر گرفته بود و با اینکه خودم دیگر میلی به تنها بیرون رفتن نداشتم ولی آنطور که احساس میکردم بعد از شنیدن ماجرای آن شب اصلا بیرون رفتن رو برام قدغن کرده بود. بالاخره آقاجونم آدم متعصبی بود و همین که فهمیده بود
دخترش تا پاسی از شب رو به تنهایی بیرون از خانه گذرانده هر چند در بیمارستان برایش قابل قبول نبود و فقط به علت احترامی که برای نجابت و اعتماد و اعتبار به دختر جوانش قائل بود رو در رو به مواخذه ام نپرداخته بود. دلم خیلی گرفته بود و خودم رو سزاوار بدتر از اینها میدونستم همیشه با خودم فکر میکردم اگر چنین بلایی سر هر دختری بیاد فقط مرگ میتونه همه چیز و درست کنه ولی حالا که در اون موقعیت قرار گرفته بودم نمرده و زندگی هم روال عادی خودش رو در پیش داشت. روز امتحان کنکور که قبل آن واقعه ی نحس آنقدر برایش لحظه شماری میکردم هم فرا رسید. در این مدت هیچ خبری از هیچ کدوم از دوستانم به خصوص فریبا نگرفته بودم چون احساس میکردم هیچ حرفی برای گفتن ندارم حتی دوست نداشتم برای امتحان بروم ولی از جهتی اگر نمیرفتم باید هزاران دلیل برای توجیه عملم میگفتم که من حوصله ی حرف های معمولی رو هم نداشتم
چه برسه به پاسخگویی برای همچین کاری وقتی دفترچه ی مربوط به آزمون رو رو به رویم گذاشتند در تنم نیرویی که اون رو ورق بزنم هم نداشتم و به همین خاطر بی هیچ فکری برگه ی پاسخگویی به سوالات رو مقابلم گذاشتم و برای اینکه خالی نمونه با مداد سیاه بعضی از خونه های اونو سیاه کردم و زمانی که بغض گلومو فشرد قطره اشکی به خاطر آینده ی تباه شده ام که میتونست خیلی خوب پیش بره روی برگه چکید و من در اوج استیصال و درماندگی سرمو روی مو گذاشتم و شروع به گریه ای اهسته و مظلومانه کردم از همون گریه هایی که شبها زیر پتو تا سپیده دم ادامه داشت و خودم به حال خودم دل میسوزوندم. متاسفانه با اینکه زیاد در هیچ جمعی حاضر نمیشدم ولی سر و کله ی خواستگاران رنگارنگ پیدا شده بود و همین موضوع بیشترآشفته ام میکرد. از اینکه بخوام با کسی ازدواج کنم و کوس رسواییم به گوش خانواده ام برسد داشتم دیوانه میشدم.