
سکوتی داشت از جنس نسیم، اما دلش به تلاطم افتاد آن روز که آراز خشمگین شد. مردی که با رفتن نامزدش در روز عروسی، همه آرامشش را باخت و در پی انتقامی کور، قلب دختری را شکست که خودش بیخبر عاشقش بود. ساقی، نجیب و دلسوخته، حالا باید تاوان خیانتی را بدهد که مرتکبش نبود. در خانهای که باید مأمن عشق میبود، خدمتکار شد… اما دلش هنوز میتپید. و این بار نوبت اوست؛ برای جبران، برای گرفتن انتقام دلش، برای شکستن غروری که او را ندید… ساقی، دختری با چادری ساده و نگاهی عمیق، حالا بازی را عوض خواهد کرد.
سرگرم گوشی ام بودم که در ماشين باز شد. با ديدن باکس گل بزرگی که در دست داشت متعجب شدم. باکس را روی پايم گذاشت و تازه متوجه شدم يک گلدان کوچک و بامزه هم در دست دارد. گلدان را هم به دستم داد و گفت: _ برای چشم روشنی خونه جديد گل میبرن يا چی؟ من در اين حد بلد بودم ديگه. اين باکس که يه روز بيشتر نمیمونه. اما گل فروشه گفت اون گلدون واسه نگهداری تو آپارتمان مناسبه. اسمشم سخت بود نفهميدم چی چيه. چرا اينگونه از من دل میبرد؟ مگر من چه گناهی داشتم؟ با هيجان بی اندازهای لب زدم: _ وای آراز ممنونم. خيلی قشنگن. بی هوا سرش را نزديکم آورد. _ يه بار ديگه بگو. هاج و واج نگاهش کردم. _ چی رو؟ خنديد. _ نخودچی رو. ولش کن هيچی. میدونستم زودتر واست گل میخريدم.
اول چندان متوجه شيطنت آشکار کلامش نشدم، اما وقتی حرکت کرد تازه فهميدم منظورش به صدا کردن اسمش بوده است. واکنشی نشان ندادم. نگاهم را به گلبرگ های مخملی رز ها دوختم و گلدانی که اسمش را نمیدانستيم. گوشیاش را درآورد و سمتم گرفت. _ بيا با اين يه عکس از اون گلدون بگير. بابا حتما میشناسه چيه. عاشق اين جور چيزاست. میپرسم بهت میگم. حواسش به همه چيز بود. حرفش را گوش دادم و با گوشی اش از گلدان عکس گرفتم، اما موقعی که داشتم گوشی را به خودش بر میگرداندم زمزمه کردم: _ خودم براش اسم میذارم. ماشين را مقابل آپارتمان پارک کرد. _ خوبه. فقط مثل من که اسم سگمو فندق گذاشتم تو فندق و گردو نذار. بعدا پشيمون میشی. _ چرا؟ حين پياده شدن جواب داد: _ چون الان هم قد من شده.
فکر کن اسم من فندق باشه. خنديدم. گلدان را از دستم گرفت و با لبخند از ماشين پياده و دوشادوش يکديگر وارد ساختمان شديم. رحيمی مدير ساختمان کنار آسانسور ايستاده بود. برايم جای سؤال بود که اين مرد کار و زندگی ندارد؟ در مدتی که ساکن اين ساختمان بودم هر وقت از خانه بيرون زده بودم هميشه با او در پارکينگ يا راه پله ها رو در رو شده بودم. آن قدر اين برخورد ها تکرار شده بودند که ديگر کاملا شک داشتم تمام اين ها تصادفی باشد. همين که ما را کنار هم ديد معنادار نگاهمان کرد. اميدوار بودم حرکت يا رفتاری نکند که آراز متوجهش شود. اميدم زياد ادامه دار نشد چون خيره نگاهم کرد و گفت: _ سلام خانم مولايی. خوبين؟ زيرلب جوابش را دادم که به آراز اشاره کرد. لحنش چنان معنادار و زننده بود که آراز اخم کرد.
_ ظاهرا مهمون دارين؟ آراز با تند و بی پروا گفت: _ خانم مولايی برای مهمون دعوت کردن بايد با شما هماهنگ شن؟ از لحن جدی آراز خشکش زد که عذر خواهی کوتاهی کرده و از پله ها بالا رفت. نفسم را با حرص بيرون دادم. آراز تا وارد شدن به خانه چيزی نپرسيد اما به محض اينکه داخل خانه شديم گفت: _ اين پسره که مزاحمت نمیشه؟ خودم را به بی خيالی زدم. _ نه بابا زن داره. پوزخندی زد. _ چه توجيه خوبی واقعا! متاهلا که بيشتر سر و گوششون میجنبه. حواست باشه. غلط زيادی کرد بگو گوشش رو بپيچونم برای اينکه ماجرا کش پيدا نکند به بهانهی تعويض لباس به اتاقم رفتم. بارانی و مقنعه ام را با يک پيراهن اسپورت که بلندی اش تا وسط های پایم بود و يک شال آبی آسمانی عوض کرده و بعد از شستن و خشک کردن دست …