موضوع اصلی رمان بگو سیب
در این داستان، دختر و پسر قرار نیست با لجبازی و غرورهای بیجا دل هم را برنجانند. آنها آمدهاند تا به هم کمک کنند، تا طعم عشق را بچشند، عشقی شیرینتر از توت. میخواهند ثابت کنند برای عاشق بودن، نیازی به رنج دادن یکدیگر نیست؛ عشق یعنی بخشیدن حس امنیت، آرامش و تکیهگاهی مطمئن. روایتشان در دنیای پرهیاهوی هنر نقش میخورد؛ و قرار است اینبار، سکانس آخر قصه با لبخند و شادی ثبت شود.
با توقف ماشین مقابل درِ بزرگی و باغی که عظمتش از درختان سر به فلک کشیده و امتدادشان تا پشت دیوارها مشخص بود، نگاهم هشیار شد. پوریا خوشوبش کوتاهی با نگهبان کرد و ماشین را روی زمین سنگفرششده داخل برد. صدای خرد شدن سنگها زیر تایرها، در گوشم خوشآهنگ بود. ماشین را پشت چند اتومبیل خارجی دیگر پارک کرد و رو به من گفت: ـ وایسا، در رو برات باز کنم. ابرو بالا انداختم و قبل از اینکه پیاده شود و بخواهد درِ سمت من را باز کند، خودم پیاده شدم. از این لوسبازیها خوشم نمیآمد، خودش هم چندان اهلش نبود. کاش احترام به خانمها در همهچیز رعایت میشد، نه فقط در همین موارد. با ابروی بالا رفته پیاده شد و تکیهاش را به سقف ماشین داد: ـ چه حرفگوشکن تشریف داری، نمیدونستم! خندیدم و به ماشین خاکی و نسبتاً کثیفش اشاره کردم
ـ اولا از این اداها خوشم نمیاد و جنتلمنبودنت قبلاً ثابت شده، احتیاجی به این کارا نیست. دوما این ماشینو ببر کارواش، زشته واسه شخصیت اجتماعیت. لبخند محو و مردانهای زد: ـ وقت واسه من شده کیمیا پری خانم، این طفلی هم فعلاً داره سعی میکنه کمتر کثیف شه. شالم را روی سرم مرتب کردم و قدمی روی سنگفرشها برداشتم: ـ مگه ماشین کارآگاه گجته که خودش راه بیفته دنبالت؟ وقت نداری، بگو یکی دیگه ببره. سری تکان داد و کنارم ایستاد: ـ چشم خانم، فعلاً بریم تو، سرده. همراهش شدم، ولی دلم میان آن درختها جا ماند. من عاشق طبیعت بودم، عاشق چنار و تبریزی، و سخت بود دل کندن از آن همه سرسبزی و رفتن به سمت سالن. به زن و مردی که برای خوشآمدگویی کنار در ایستاده بودند لبخند زدم و وارد راهرویی شدیم که به سالن میرسید.
بوی عطرهای متنوع و هوای مطبوع باعث شد نفس عمیقی بکشم. نگاه پوریا روی لباسم ایستاد، بیلبخند سری تکان داد، مانتو را از دستم گرفت و به همان خانمِ خوشآمدگو داد تا داخل اتاق تعویض لباس بگذارد. بعد با حرکت دست، مرا به جلو هدایت کرد. سالن پر بود از مردان و زنانی که در جمعهای کوچک با هم گفتوگو میکردند. بیشتر خانمها لباس شب به تن داشتند و آقایان کتوشلوار پوشیده بودند. بوی عطرهای اصیل با بوی عود و خوشبوکنندههای هوا درآمیخته و ترکیبی دلانگیز ساخته بود. کمی شالم را جابهجا کردم و مثل جوجهای که دنبال مادرش میرود، پشت سر پوریا حرکت کردم. با توقف کنار یک ست مبل در گوشهی سالن، رو به من کرد و اشاره کرد بنشینم. بهمحض ورود به سالن، اخمش در هم رفته بود. آرام نشستم و خودش هم کنارم نشست. همه پوریا را میشناختند و قبلاً دیده بودندش
اما با این حال، شک داشتم به محض دیدنش به سمتش هجوم نیاورند. همیشه همین بود؛ در هر جمعی، فقط دقیقهی اول آرامش داشتیم، بعد از آن طرفدارهایش نمیگذاشتند نفس بکشد. امیدوار بودم اینبار این اتفاق نیفتد، چون میان این جمع رسمی و شیک، خجالت میکشیدم تنها بمانم. نگاهی به میزی انداختم که وسایل شب یلدا رویش با ظرافت چیده شده بود، بعد رو به پوریا و نگاه گرفتهاش پرسیدم: ـ حالت خوبه؟ کوتاه نگاهم کرد و از زیر چشم دیدم که مشت دستش روی پاهایش گره شد. سری تکان داد و از سینی خدمهای که مقابلمان خم شده بود، دو جام شربت برداشت. یکی را به من داد. از دستش گرفتم و جرعهای نوشیدم تا گلوی خشکم تر شود. در همین لحظه، دختری جذاب با موهای طلایی و لباس شب مشکی وارد شد، در کنار مردی که به محض دیدنش فهمیدم جذابیت پوریا در برابر او، یکدهم هم نیست.