سردار یه خلافکار خشن و بداخلاقه که با هیچ کس رابطه نداره و همیشه تو عمارت خودش تو خلوت زندگی میکنه. اون از لمس کردن و لمس شدن متنفره و این باعث شده تو تمام عمرش هیچ زنی رو وارد زندگیش نکنه و تو هم صنفاش به عنوان یه مرد باکره شناخته شده.
و کلی شایعه پشتشه. تا اینکه افسون ...
شیرین دختری که واسه نجات زندگیش مجبور میشه دست به کارهایی بزنه که از نظر همه اشتباهه.اون با آزاد کردن یه زندانی از زندان و شریک شدن باهاش زندگیش رو از این رو به اون رو میکنه.
پسر خشن و غیرتی که با تمام مردای پولدار اطرافش فرق داره.اون یه مرد پایین شهریه که حتی بلد نیست مثل اطرافیانش حرف ...
هونام بخشایش یه آقازدهی یاغیه، گوشه گیر، کم حرف، به شدت تو داره، اون حتی خودش رو به کارکنان شرکتش نشون نمیده و همیشه تو اتاقی بالاتر از شرکت مشغول به کاره، با اومدن ترمه و خرابکاری که در مورد طرح های مهم شرکت میکنه با دختر سربه هوامون روبه رو میشه و ناخواسته مجبور میشه مدام تو جمع ...
رمان عاشقانه ، رمان مافیایی ، رمان ازدواج اجباری
سرآغاز رمان
صورتم رو تو یقهی پالتویِ قرمز آیناز که به اجبارش پوشیدم، فرو کرده بودم و داشتم از سرما یخ میزدم.
تو همون حالت چشمهام رو به اطراف چرخ دادم، یه کوچهی تاریک با یه تیر چراغ برق سالم که نورش فقط همین نقطه که من ایستادم رو روشن کرده بود، محل ...
موضوع اصلی رمان مه ربا
در مورد مرد جوونیه که شاهد مرگ خواهر کوچیکترش بوده و بعد از یه سوء قصد نیمه تموم تبدیل به مرد کم حرف و گوشه گیر میشه و پدرش رو مسئول میدونه و از خونه بیرون میزنه تا تنها زندگی کنه و پشت پا میزنه به ثروت پدرش.
هدف نویسنده از نوشتن رمان مه ربا
ایجاد سرگرمی ...
موضوع اصلی رمان معانقه:
رمان معانقه داستان دختری به نام شیرینه. شیرین واسه به دست آوردن کارخونه ای که واسش خیلی زحمت کشیده مجبور میشه به پدرش دروغ بگه.
پدری که میخواد سهم ال ارث شیرین و به همسر جدیدش ببخشه.
مقداری از متن رمان معانقه:
باورم نمیشد تو این هوا، تو این ساعت از روز اینجا، تو همچین محیطی منتظر آدمی بودم ...
موضوع اصلی رمان معانقه:
رمان معانقه داستان دختری به نام شیرینه. شیرین واسه به دست آوردن کارخونه ای که واسش خیلی زحمت کشیده مجبور میشه به پدرش دروغ بگه.
پدری که میخواد سهم ال ارث شیرین و به همسر جدیدش ببخشه.
مقداری از متن رمان معانقه:
باورم نمیشد تو این هوا، تو این ساعت از روز اینجا، تو همچین محیطی منتظر آدمی بودم ...
رمان عاشقانه ، رمان مافیایی ، رمان ازدواج اجباری
سرآغاز رمان
صورتم رو تو یقهی پالتویِ قرمز آیناز که به اجبارش پوشیدم، فرو کرده بودم و داشتم از سرما یخ میزدم.
تو همون حالت چشمهام رو به اطراف چرخ دادم، یه کوچهی تاریک با یه تیر چراغ برق سالم که نورش فقط همین نقطه که من ایستادم رو روشن کرده بود، محل ...