دانلود رمان غبار الماس از شادی موسوی

دانلود رمان غبار الماس از شادی موسوی

موضوع اصلی رمان غبار الماس

من نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل هم قرار داد. او نباید می فهمید رزا دختر اوست، اما شباهت دخترم با او غیر قابل انکار است! دختر چهار ساله ام دل و دین پدرش را برد و قلبش را تسخیر کرد! محمد فرهمند! شاید دل دخترم را برده باشد اما من هرگز دیگر به او شانس دوباره ای نخواهم داد! این عشق را خودم با دست خودم به خاک سپردم‌…

مقداری از متن غبار الماس

باور نمی کنم اما با ابروهایی بالا رفته و نگاهی زهردار اشک در چشمش حلقه زده… خواهرکم چقدر بغض دارد که با یک حرف اینطور به هم می ریزد؟ -میگه امیدوارم مشکلت حل شه! ذره ای کنجکاوی نداره نسبت به مشکل من. می دونی چی می خوام بگم؟ من واقعا واقعا دوستش دارم. خیلی خیلی بیشتر از امیر وابسته اش شدم. اون روز مریض بود از صبح تا شب ده بار باهاش تماس گرفتم. براش سوپ بردم، رفتم دارو گرفتم بردم براش. اما اون فقط وقتی که خوبم و وقتی که هستم خوبه. اصلا کنجکاوی نمی کنه راجع به من… اصلا انگار براش مهم نیستم! از وقتی راجع بهش با هم صحبت کردیم کلی بهش فکر کردم.

رفتاراشو زیر نظر گرفتم. پرسیدی به خاطر داشتنم حاضره چکار برام بکنه. برای نگه داشتن رابطه مون… سرش را به سمتم می چرخاند و من از پیش جوابش را می دانم و دوست پیش از به زبان آوردن و خش انداختن به غرورش دستم را مقابل دهانش بگیرم اما با انفجار اشک هایش می نالد: -هیچی..!. حتی اگر همین امروز رابطه مون تموم بشه قسم می خورم ککشم نمی گزه! من براش یه رفیق شدم انگار… یه کسی که یه دوره ای از زندگیش را باهام پر کنه! لعنت به همه ی عشق های دنیا! چرا هیچوقت خوشی نداشت پایان این راه؟ -چرا اینجوری شد به نظرت؟ -چجوری شد؟

-اینکه تو اینطوری تا گلو درگیر باشی و اون یه عوضی بی تفاوت… -اینطوری نگو… دستم مشت می شود و خشم تا گلویم قل قل می کند اما خودم را کنترل می کنم تا داد نکشم. -پس چطوری بگم؟ تلاشم به غرشی ختم شد! -تقصیر اون نیست که. از اولم همینطوری بود. روحیه آزادی داره. هیچوقت قول هیچی رو به من نداد. این من بودم که بیخودی وا دادم… -اگر می بینی حالت رو خوب نمی کنه… که به جای آروم گرفتن کنارش داره داغونت می کنه هرچقدر هم که عاشقش باشی، بودن تو این رابطه به لعنت خدا هم نمی ارزه. اینو من دارم بهت می گم تا تهش رفتم… -منم… دهانم طعم زهر می گیرد. قلبم در دهانم می زند.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
من نوه ی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانه ی نساجی معروف را به دنیا آورده بودم. اما هیچکس اطلاعی نداشت! تا اینکه دست سرنوشت پدر و دختر را مقابل هم قرار داد. او نباید می فهمید رزا دختر اوست، اما شباهت دخترم با او غیر قابل انکار است! دختر چهار ساله ام دل و دین پدرش را برد و قلبش را تسخیر کرد! محمد فرهمند! شاید دل دخترم را برده باشد اما من هرگز دیگر به او شانس دوباره ای نخواهم داد! این عشق را خودم با دست خودم به خاک سپردم‌...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: غبار الماس
  • ژانر: عاشقانه، اجتماعی، خانوادگی
  • نویسنده: شادی موسوی
  • تعداد صفحات: 3288
خرید کتاب
45,000 تومان
  • Admin
  • 20 بازدید
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!