باور نمی کنم اما با ابروهایی بالا رفته و نگاهی زهردار اشک در چشمش حلقه زده… خواهرکم چقدر بغض دارد که با یک حرف اینطور به هم می ریزد؟ -میگه امیدوارم مشکلت حل شه! ذره ای کنجکاوی نداره نسبت به مشکل من. می دونی چی می خوام بگم؟ من واقعا واقعا دوستش دارم. خیلی خیلی بیشتر از امیر وابسته اش شدم. اون روز مریض بود از صبح تا شب ده بار باهاش تماس گرفتم. براش سوپ بردم، رفتم دارو گرفتم بردم براش. اما اون فقط وقتی که خوبم و وقتی که هستم خوبه. اصلا کنجکاوی نمی کنه راجع به من… اصلا انگار براش مهم نیستم! از وقتی راجع بهش با هم صحبت کردیم کلی بهش فکر کردم.
رفتاراشو زیر نظر گرفتم. پرسیدی به خاطر داشتنم حاضره چکار برام بکنه. برای نگه داشتن رابطه مون… سرش را به سمتم می چرخاند و من از پیش جوابش را می دانم و دوست پیش از به زبان آوردن و خش انداختن به غرورش دستم را مقابل دهانش بگیرم اما با انفجار اشک هایش می نالد: -هیچی..!. حتی اگر همین امروز رابطه مون تموم بشه قسم می خورم ککشم نمی گزه! من براش یه رفیق شدم انگار… یه کسی که یه دوره ای از زندگیش را باهام پر کنه! لعنت به همه ی عشق های دنیا! چرا هیچوقت خوشی نداشت پایان این راه؟ -چرا اینجوری شد به نظرت؟ -چجوری شد؟
-اینکه تو اینطوری تا گلو درگیر باشی و اون یه عوضی بی تفاوت… -اینطوری نگو… دستم مشت می شود و خشم تا گلویم قل قل می کند اما خودم را کنترل می کنم تا داد نکشم. -پس چطوری بگم؟ تلاشم به غرشی ختم شد! -تقصیر اون نیست که. از اولم همینطوری بود. روحیه آزادی داره. هیچوقت قول هیچی رو به من نداد. این من بودم که بیخودی وا دادم… -اگر می بینی حالت رو خوب نمی کنه… که به جای آروم گرفتن کنارش داره داغونت می کنه هرچقدر هم که عاشقش باشی، بودن تو این رابطه به لعنت خدا هم نمی ارزه. اینو من دارم بهت می گم تا تهش رفتم… -منم… دهانم طعم زهر می گیرد. قلبم در دهانم می زند.