یه داداش دارم به اسم زهیر که ۲۰ سالش هست بابا سهیلم۵۰س الش و مامان سهیلا ۴۵ سال یهویی به خودم اومدم دیدم یه ساعت زل زدم به آینه زود کارم رو انجام دادم و خارج شدم از روز اول دانشگاه تا الان یه ماهی گذشته کم کم نزدیک امتحانات میان ترم هستیم و مشغول درس خوندن امروز امتحان عملی داشتیم باید میرفتیم سایت توی راه رو مشغول دویدن بودم دیرم شده بود چون فاطمه بیشعور نموند منتظرم زودتر اومده بود دانشگاه همین طور که در ح ال دویدن بودم با یکی برخورد کردم
و هر دو روی زمین افتادیم اخ کمرم اخ سرم نمیدونستم دستم روی کمرم بزارم یا سرم مشغول فوش دادن به طرف هم شدم وقتی صدایی نشنیدم سرم رو بلند کرد چیزی بگم که بادیدن صحنه ی رو به روم خشکم زد اون طرف هم همین طور با دهن باز داشت من رو نگاه میکرد یا خدا چجور امکان داره؟ مگه میشه از شک خارج شدم و با صدایی که تعجب توش موج میزد گفتم تو… تو چرا اینقد شبیه من هستی؟ اون دختر هم بلاخره از شک خارج شد و گفت: تو کی هستی چرا قیافت مثل من هست با یاد آوری امتحان چنان با سرعت پا شدم که کمرم تیر کشید ولی نه به درد کمرم نه به دختره اهمیت دادم و دوویدم طرف سایت.
سر امتحان همه فکرم اون دختر بود. کی هست؟ چرا اینقد شبیه من بود مثل سیب از وسط نصف شده نمیدونم چجوری امتحان رو دادم موقع خروج از سایت همزمان فاطمه هم از کلاس بغلی بیرون اومد با قهر روم رو برگردوندم و از کنارش رد شدم خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت ببخشید خواهری بخدا خودم هم دیر وقت نبود بیام دنبالت جوابش رو ندادم اینقد معزرت خواهی کرد تا اشتی کردم توی راه خونه جریان دختره رو بهش گفتم اونم گفت حتما همزادت هست ولی چه باحال همزادت پیدا کردی کاش منم همزادم رو پیداش کنم یکی زدم توی سرش گفتم بیخیال تپلی من بزن بریم خونه ما نهار مهمون من اره جون عمت نهار که خاله درست میکنه بعد مهمون تو؟؟ بیخیال بیا بریم.