موضوع اصلی رمان اشوزدنگهه
این اثر یکی از خیالانگیزترین و زیباترین فانتزیهای آرمان آرین است که ریشه در اسطورههای کهن ایران و شاهنامهی فردوسی، شاعر بزرگ حماسهسرای ایرانی، دارد. در این جلد، داستان به زندگی پرماجرای اشوزدنگهه ابرمرد اسطورهای عصر جیرفت ـ میپردازد؛ قهرمانی که در برابر یورش خیونها میایستد. او همراه با ملکه فرینی و یاران وفادارش مأموریتی سرنوشتساز برای پاسداری از سرزمین خود بر عهده دارد و ناچار است برای مقابله با نیروهای شر و تباهی، از نیروی حقیقت و یاری مردم بهره گیرد. در زمان معاصر، اشوزدنگهه در برابر شاماش شوموکین قرار میگیرد؛ نبردی سخت و حساس که سرانجام با شکست او همراه میشود. در این رویارویی، مغ سیاه با ریختن آبی مرگبار و دوزخی در چشمان اشوزدنگهه، او را نابینا میسازد؛ موجودی اهریمنی که قدرت سوزاندن و نابودی تن زرینِ درازعمران را نیز در خود نهفته دارد.
اشوزدنگهه پرسید: و تو فکر میکنی این همان رسول است؟! روزبه سر به تأیید مشروط چرخاند و جواب داد: ـ معلوم خواهد شد. فردا صبح با کاروان «هگ آز» خواهم رفت تا با این مرد، که گویا در میان شهرهای طائف و مکه و یثرب است، دیدار کنم. تمام دانش و تجربه و کوششم را به کار خواهم انداخت تا راستی یا نادرستی ادعاهایش را درک کنم. اشوزدنگهه اندیشهکنان به ظلمت شب که در میان درختان باغ موج میزد نگریست و زمزمه کرد: ـ من هم فردا به سوی شرق میروم. باید در سیستان موضوعی را بررسی کنم، بعد شاید در بیابانهای بادیه به تو ملحق شدم. اگر این مرد پیامبری راستین باشد، باید من نیز او را دریابم. روزبه چوب بیدانهی انگورش را به تاریکی باغ انداخت و گفت: ـ اگر بازنگشتم بدان که حقیقت را درک کردهام و رهایش نکردهام؛ حقیقتی که امروز بیشتر مغان ما آن را در میان وسوسههای قدرت و ثروت گم کردهاند…
آه عمیقی کشید و اضافه کرد: و البته از این دست حرفهای تکراری و بیفایده که مدتهاست با هم میگوییم و هیچ چیز تکان نمیخورد. اما دربارهی سیستان رفتن تو… هر چه از اینجا دور شوی، بهتر است. خودت میدانی که چقدر هواخواه کمربسته داری. هر دو خندیدند و روزبه گفت: ـ میتوانی سرِ راه سری هم به مویدارِ شیر در آدریان بزرگ کرمان بزنی؟ اشوزد سر به تأیید تکان داد و روزبه ادامه داد: ـ مدتهاست که چند کتاب نفیس از او در دست من به امانت مانده. خواهش میکنم آنها را به او برسان. صبح پیش از رفتن برایت خواهم آورد. اشوزدنگهه پرسید: ـ مطمئنی که هنوز همانجاست؟ روزبه گفت: ـ بله، و مثل همیشه بیتغییر و بیجنبش؛ هنوز هم منتظر است تا با پیشامدی، رؤیایی یکشبه به خوشبختی و ثروت برسد. یکدیگر را بوسیدند و در آغوش کشیدند. اشوزدنگهه نمیدانست که این هم یکی از دیدارهای سخت زندگی او خواهد شد
دیداری که با وقفهای طولانی به دیدار بعدی خواهد رسید. گمراهکنندهی مزدکی با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بود. چند باری کوشید بگریزد، ولی سیاهچال آنقدر هولناک و تحت حفاظت بود که هر بار فقط دایرهی مراقبت از او تنگتر شد! او را در پستترین و تاریکترین نقاط سیاهچال، با قطورترین زنجیرها به بند کشیدند و اینگونه بیست سال از عمر درازش سپری شد. در عصر یزدگرد سوم، زمانی که تمام زندانیان سیاسی مشمول عفو و بخشش شاهانه قرار گرفتند، او نیز رنگ آفتاب را دید. راه سیستان را، گرچه بیست سال دیرتر، پیمود؛ اما از آنجا نیز به ورجمکرد نرسید و در راه بازگشت شنید که روزبه در سفر خود به عربیه، مردی شهیر و بانفوذ شده و اینک از یاران بسیار نزدیک رسولالله محسوب میشود؛ پیامبری که چندی پیش در شصتوسهسالگی دار فانی را وداع گفته و امتی نیرومند و تازهنفس به نام «مسلمانان» را به دستور خداوند
برای جهانیان به یادگار گذاشته بود. مسلمانان به سرعت عربیه، یمن، حیره و شام را فتح کرده بودند و اینک به سرکردگی جانشینان رسول بر مرزهای خود میافزودند. اشوزدنگهه یکبار دیگر روزبه را ـ که حالا به سلمان پارسی معروف شده بود ـ در پایتخت سابق ساسانیان دید و با هم به گفتوگو نشستند. سلمان در آن آخرین دیدار کوتاه گلایه کرد که چقدر از عملکرد جانشینان پیامبر ناراضی است؛ اینکه چه در انتخاب آنها و چه در کوششهای کشورگشایانهشان، اهداف الهی زیر پا گذاشته شده است. اما مغان ساسانی و موبدان حکومتی آنچنان شیرهی جان ایرانزمین را مکیده بودند که هر بار لشکریان ایرانی در برابر گروهی کوچک و بیسازوبرگ شکست میخوردند و با تضعیف روحیهها اوضاع بد و بدتر میشد. اشوزدنگهه میدانست که این شکست، جراحتی ژرف بر روح مردم و سرزمینش وارد خواهد کرد و تا سالها و شاید قرنها کراهت تحقیرآمیزش بیرنگ نخواهد شد.