موضوع اصلی رمان ارتعاب
سحر، دختر دانشجویی است که ناخواسته پایش به یک شرطبندی باز میشود؛ شرطی که تنها راه بردنش، نزدیک شدن به پسری است که دسترسی به او اصلاً آسان نیست. پسری سرد و بیاعتنا که هیچیک از دخترهای اطرافش برایش اهمیتی ندارند. اما مهران بازی را دوست دارد… و این بار، سحر را هم با قوانین خودش وارد مسیری میکند؛ مسیری پر از هیجان، خطر و وسوسهای که پایانش قابل پیشبینی نیست.
بالاخره تصمیمم را گرفته بودم. میخواستم دوباره به دانشگاه برگردم. شاید فقط همان روز اول نگاه سنگین بقیه را تحمل میکردم، اما تهش همهچیز درست میشد. حرفها و پچپچهای سارا هم دیگر کمترین اهمیتی برایم نداشت. تقریباً چند ساعتی از شب گذشته بود که مامان و بابا به خانه برگشتند. کمی نگران شده بودم. پارسا از خیلی وقت پیش خوابیده بود. دروغ چرا، با صدای باز شدن در، از جا بلند شدم و به سالن رفتم. بابا خسته بود و مامان زیر بازویش را گرفته بود و کمکش میکرد تا روی مبل بنشیند. چایی میخوای واست بیارم؟ بابا آهسته سری تکان داد. مامان هم جلوتر آمد، شالش را از سرش برداشت و گذاشت سمتم، بعد به آشپزخانه رفت تا احتمالاً همان چای را آماده کند. با ناراحتی برگشتم به اتاقم. چادرم را درآوردم و روی تخت انداختم. مگه من تمام زندگیم چی میخواستم؟
فقط یک خانواده آرام، به دور از مشکلات، یک خانه پر از صدای خنده… اما حالا حتی این آرزو هم برایم بیمعنا شده بود. انگار وجود من و آیندهام هیچ ارزشی برای کسی نداشت. مامان با همه امیدهای واهیاش ادامه میداد، در حالی که فقط حضور فیزیکی بابا برایش اهمیت داشت، نه چیز دیگر. شاید برای اینکه برچسب مطلقه بهش نخورد. نفسم را بیرون دادم و دوباره دراز کشیدم. چشمهایم را بستم، اما خواب به سراغم نمیآمد. مدام فکر میکردم چرا باید زندگیام اینطور پیش برود. صبح به زور چند لقمه صبحانه خوردم و آماده شدم تا به دانشگاه بروم. کمی استرس داشتم، اما با چند نفس عمیق سعی کردم حسهای منفی را از خودم دور کنم. اول به واحد آموزش رفتم و اطلاع دادم که میخواهم به کلاسهایم برگردم. وقتی وارد کلاس شدم، فقط تعدادی از بچهها آنجا بودند. همهچیز عادی به نظر میرسید.
تازه داشتم نفس راحتی میکشیدم که سارا همراه نگار و مریم وارد کلاس شدند. از نگاهشان کاملاً مشخص بود انتظار نداشتند مرا ببینند. نگار بیشتر از همه تعجب کرده بود، چون میدانست من تصمیم به انصراف گرفته بودم. اما سارا… با دیدنم عضلات صورتش منقبض شد، خون به صورتش دوید و مستقیم به سمتم آمد. پررویی دختر؟ چطور جرأت کردی برگردی دانشگاه؟! فکر کردی میتونی ما رو دور بزنی؟ نگاهی به سرووضعم انداخت و با طعنه گفت: مهران باید از چی خوشت بیاد؟ از تیپ نداشتهت یا جیب خالیت؟ حرفهایش مثل خنجری بود که تا عمق استخوانم فرو میرفت. اما اینبار قصد نداشتم سکوت کنم. نگار پیش قدم شد و گفت: بسه سارا! همه دارن نگامون میکنن. سارا از اینکه نگار طرف مرا گرفته بود، بیشتر عصبی شد. به تو چه؟! دخالت نکن. صدایش بالا رفت. نگار با خشم گفت: آروم باش، الان استاد میاد.
اما سارا با حرص به کتف نگار زد و دوباره سمتم آمد. همینجا تمومش میکنم، سحر خانوم! کلمهی “سحر خانوم” را با غیظ کشید و ادا کرد. اینبار مستقیم به چشمانش نگاه کردم. میدونی مشکل تو چیه، سارا؟ اینکه فکر میکنی هر چیزی رو میشه با شرطبندی و پول و قدرت به دست آورد. انگشتم را سمتش گرفتم و ادامه دادم: اینو توی کلهت فرو کن، از اینکه باختی ناراحتی؟ سارا ماتش برد. لحظهای سکوت کرد. من پوزخندی زدم و گفتم: هدفهات هیچوقت ارزش اینو نداشت که بخوای برای رسیدن بهش، همهچیزت رو خرج کنی. از گوشهی چشمم حواسم به نگار و مریم هم بود. به زور جلوی خندهشان را گرفته بودند. بالاخره یکی پیدا شده بود که جلوی سارا بایستد. خودم هم تعجب کرده بودم. همیشه در مقابلش کم میآوردم. اما آن روز فرق داشت. مطمئن بودم باید جلویش بایستم. سارا با وقاحت سرش را جلو آورد و زمزمه کرد: مثلا میخوای چی کار کنی؟