سرگذشت یک سارق خرده پا که درگیر مشکلات بزرگتری خواهد شد.
پاییز که بیاید…
روبروی همان کافه ی همیشگی با دسته ای نرگس به انتظارت می ایستم.
تو را آن سوی خیابان می بینم که خندان و باوقار دست در دست او از پله های کافه بالا میروی، اویی که دیگر من نیستم، که هیچ کس دیگری نیست!
به صدای فلوت مرد نوازنده در کنار خیابان که آهنگ فیلم “یکشنبه ی غمگین” را می نوازد گوش میدهم و به ریتم قدم هایت نگاه میکنم
تو رفته ای و هزاران ابر در من می بارند .تو رفته ای و انگار زمستانی ابدی در پاییز حلول کرده است. دسته ی نرگس را به مرد نوازنده تقدیم میکنم، سیگاری روشن میکنم و در هیاهوی شب گم می شوم.