رمان هنوزم همونم

رمان هنوزم همونم

رمان هنوزم همونم روایت دختری‌ست که برای گذراندن تحصیل به خارج از کشور می‌رود و در آن‌جا عاشق می‌شود ولی با دورخوردنِ اتفاقات، مجبور به برگشت می‌شود. داستان، ساختاری احساسی داشته و در کنار لطیف بودم، بسیار دوست داشتنی و پر تعلیق است. نمایش هیجانات عاطفی در این رمان حرف اول را می‌زد، اما غلوی در آن به کار نرفته که سبب دلزدگی مخاطب شود. شخصیت‌ها آرام‌آرام پردازش می‌شدند و باورپذیری هرکدام غیرممکن نبود. نویسنده، در انتقال هیجانات شخصیت‌های داستانش به مخاطب، قوی عمل می‌کند و با ایجاد تعلیق‌های حساب‌شده، خواننده را تا پایان ماجرا با شخصیت‌ها همراه می‌سازد و آن‌را به یک پایان‌بندی معقول می‌رساند.رمان در ژانر عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی ‌ نگارش شده است. این رمان 744 صفحه، در سال 1399 از نشر شقایق منتشر شده است.

 

مقدمه رمان هنوزم همونم :

زمان چیز عجیبی است. گذر ثانیه‌هایی که به آنی متولد می‌شوند و به آنی می‌میرند قدرت ماورایی دارد.
می‌تواند یک انسان را بمیراند، یکی دیگر را متولد کند
می‌تواند یکی را عاشق کند و آن یکی را فارغ
یکی را بزرگ کند و دیگری را کوچک
می‌تواند یکی را جوان کند و روی گیسوی دیگری گرد پیری بپاشاند
یکی را …
زمان… می‌تواند خیلی چیزها را عوض کند
اما … تو خوب مرا نگاه کن!
به چشمانم، به قلبم، به لرزش دستانم، به فرق گیسوانم
زمان حریف قدری بود اما تغییرم نداد!
من هنوز هم همان آدمم، زیر باران با چتر چند رنگ راه می‌روم، عاشق موسیقی و کافه‌گردی و قهوه‌های تلخم عاشق بوی عطر سرد و گس و
عاشق کتاب قبل از خواب
صبر کن؛ حرف‌هایم تمام نشده…
چیزهای دیگری هم با من از گذشته مانده که زمان نتوانسته با خودش ببرد؛ اینجاست… در این چمدان در بسته؛ خوب نگاهشان کن! آشنا هستند. مگر نه؟
چمدانم پر شده از خاطراتت، از عطرت، از نوازش دستانت، از لبخندهایت، از صدایت… از بودن‌هایت، عادت کرده‌ام و هر روز با خودم حملشان می‌کنم. مثل یک دوره گرد مجنون و دیوانه…
چون من… من هنوز هم عاشقت هستم.
با شنیدن اسمت دستم می‌لرزد و با استشمام عطرت پاهایم زمین می‌خورد
من هنوز هم همانم
من هنوزم همونم…

 

خلاصه رمان هنوزم همونم :

شانا دختر جوانی است که در اوج جوانی، در سن هجده سالگی، جهت تحصیل به کشور استرالیا می‌رود. او در آن‌جا عاشق شده و لذت وصل را می‌چشد، اما دست تقدیر، ورق خوشبختی او را برمی‌گرداند و با وجود تمام عشق و احساسی که میان او و معشوق وجود دارد، مجبور به چشم پوشاندن از تمام عاشقانه‌ها و دل‌بریدن می‌شود و به ایران باز می‌گردد. بازگشت او به وطن سرآغاز ماجرای زندگی او خواهد بود، زندگی که پر از معما می‌شود. برای افراد خانواده‌اش که نمی‌دانند چه اتفاقی برای شانا افتاده و…

 

مقداری از متن رمان هنوزم همونم :

صدای زنگ در مثل پتکی سنگین بر گوش‌هایم می‌نشست و به گیجی‌ام دامن می‌زد. انگار نت‌های زنگ می‌چرخیدند سرعت می گرفتند و بعد مثل یک گردباد به سر و گوشم حمله می‌کردند. دستان سرد و لرزانم را بالا آوردم و روی گوش‌هایم گذاشتم و سرم را تکیه دادم به دیوار پشت سرم که جلوش سقوط کرده بودم. نگاه گیج و مات و پر اشکم به سیم کشیده شده‌ی تلفن بود و لرزش چانه‌ام دمی قطع نمی‌‌‌شد. لرزشش بر کل جانم اثر داشت؛ مثل گسلی که فعال شده باشد و بخواهد شهر درونم را با لرزش‌هایش آوار کند.
بالاخره صدای زنگ قطع شد و سکوتی و هم انگیز خانه را فرا گرفت. نفسم تکه تکه و پر بغض به بیرون پرتاب شد، دستم از روی گوش‌هایم به پایین سر خورد و درست کنار بدنم مثل دو تکه گوشت بی جان توقف کرد. لرزش لب‌هایم بیشتر شد و سرمایی عظیم کل تنم را گرفت. انگار که مرگ دورم پرسه می‌زد.
چشمانم را آرام بستم. نمی‌خواستم اشک بریزم و شاید حتی نمی‌خواستم به آن سیم تلفن کذایی نگاه کنم. چیزی مثل توده‌ی کاموا در مجرای تنفسی ام گیر کرده بود. نه می‌گذاشت هوا برود و نه می‌گذاشت هوا برگردد. دست چپم را مشت کردم و چند بار با درماندگی به سینه ام کوبیدم تا ذره ای هوا واردش شود. هوا بالاخره به ریه هایم رسید، اکسیژن را گرفت؛ اما ریه‌ی بی جانم انگار نمی‌توانست دی اکسید کربن را بیرون بفرستد. چند بار دیگر هم به قفسه‌ی سینه ام کوبیدم. راه تنفسم بازتر شد و آن حجم پیچ در پیچ کاموا مانند هم انگار بالاتر آمد و به حلقم رسید.
دستم را تکیه گاه بدنم کردم تا از جایم بلند شوم. درست مثل یک نوزاد چند بار زمین خوردم تا توانستم سرپا بایستم. یک دستم به دیوار بود تا سقوط نکنم و با دست دیگرم هر از چندگاهی به سینه ام ضربه می‌زدم تا هوای کلاپس شده را برگرداند. دو قدم کوتاه برداشتم و به راهروی اتاق خواب‌ها رسیدم. از بی هوایی کمی نفس نفس زدم؛ بغض و دردی ناجوانمردانه تمام جانم را در برگرفته بود. نگاهی به راهروی اتاق خواب‌ها انداختم و لبه‌ایم را روی هم فشردم تا بغضم نشکند. احمقانه دلم می‌خواست خودم را زجر دهم…
آخر امشب همه آنجا بودند. همه… همه به جز من!
قدم سومم سمت اتاق انتهای راهرو بود. سنگین‌تر از تمام قدم های عمرم… ضربه های مشت کم جانم همچنان روی سینه ام فرود می آمد.
برگشته بود؛ قدمم با این فکر سنگین تر شد؛ انگار سرب به پاهایم وصل کرده بودند. اشک هم که می‌آمد و روی پلکم می‌نشست اما نمی ریخت. شاید هم نمی‌خواستم بریزد. دیگر بس بود… واقعا دیگر بس بود!
بالاخره به اتاقم رسیدم. چند دقیقه طول کشید، نمی‌دانم! هر چه که بود دوباره صدای زنگ در می‌آمد. دری که خوب می‌دانستم پشت آن کیست. می‌دانستم که می‌داند خانه ام… می‌داند حالم بد است… می‌داند چیزی از من نمانده… حالا همه آنجا شاد بودند، غیر از ما دو نفر!
خودم را… خود شکسته و تنهایم را روی تخت پرتاب کردم و با هر تکان خوشخواب کم کم کاموای گره خورده تا پشت لب‌هایم بالا آمد. چشمانم را با درد بستم و با بغضی که به صدایم خش انداخته بود زمزمه کردم:
ـ بسه… بسه!
کاش فرد پشت در بس می‌کرد. کاش می‌رفت و می گذاشت در تنهایی خودم بمانم. کاش می‌رفت و می‌گذاشت با خیال راحت به پای خاطرات زنده شده ام جان دهم. کاش می‌رفت… کاش اصلا همه‌ی دنیا از کنارم می‌رفتند!
صدای زنگ در آرام گرفت و وجود من ناآرام‌تر شد. چشمانم را محکم بستم. می‌خواستم تصاویر پشت پرده‌اش را به درک بفرستم. هم چهره‌اش را و هم همه چیزی را که از او مانده بود. من می‌خواستم خاطرات را یک جا بالا بیاورم و رها کنم. می‌دانستم نرفته و تنها دیگر از فشردن زنگ خسته شده…
او هم مثل خودم بود. آدمی بدبخت که توانایی فراموش کردن نداشت.
نمی‌دانم چه شد؛ فقط می‌دانم آن گلوله ی کاموا از گلویم بیرون پرید و به دنبالش بغض دیرینه ام با تمام قدرت شکست. صدای شکستن بغضم در کل خانه پیچید… بلند و مهیب! تا به خودم بجنبم، تمام صورتم خیس بود از حجم خاطرات. جان دادن مگر همین شکلی نبود؟ موهایم را محکم کشیدم و با جیغ سرم را به بالش کوبیدم. گاهی انگار لازم است جیغ بکشی، موهایت را از ریشه در بیاوری و سرت را جایی بکوبی. لازم است فریاد بزنی تا قلبت از حجم غم و اندوه و شک نایستد. گاهی لازم است فقط برای زنده ماندن آدم بمیرد. بمیرد و همه چیز را به خاک بسپارد.
«تمومش کن سال‌هاست از تو دورم
بدهکارم این رفتنتو به غرورم»

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان هنوزم همونم :

رمان هنوزم همونم از طریق انتشارات شقایق و کتاب فروشی های معتبر قابل تهیه می باشد.

 

بیوگرافی زهرا ارجمندنیا :

زهرا ارجمندنیا متولد دی ماه ۱۳۷۴ است و در کرج متولد شده است اما ساکن قم است. تحصیلات خود را در رشته کارشناسی روانشانسی به اتمام رسانده است.
نوشتن را از سن یازده سالگی آغاز کرد و از سال 1393 به صورت جدی داستان نویسی را شروع و ادامه داد.

 

آثار زهرا ارجمند نیا :

رمان آمال _انتشارات علی
رمان هنوز همونم_ انتشارات شقایق
رمان ماه و ماهی بودیم _انتشارات علی
رمان دنیای شیرین من _انتشارات علی
رمان طومار _انتشارات علی
رمان غرقاب_قرارداد چاپ
رمان رثا_قرارداد چاپ نشر علی
رمان نهلان_قرارداد با نشر علی
رمان ماه و ماهی بودیم_مجازی
رمان آفرودیته_مجازی
رمان چه خوبه عاشقی _مجازی
رمان قاموس _مجازی
رمان زیر باران_مجازی
به بوک داشتنت_مجازی
رمان بگو سیب _مجازی
رمان پرهون_مجازی
رمان دوباره سبز می‌شویم_مجازی
رمان پیمان بارانی – مجازی

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 4 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!