سرگذشت دختری که در خانواده ای عاشق پسر متولد شد.
شوهرم اونقدر عاشقم بود که شب عقدمون تو خوردن زیاده روی و سنکوپ کرد. من موندم و یه عالمه حرف و پیشونی نوشت بدقدمی و نحسی. مادرشوهرم شد بزرگتر و صاحب اجازه ام، مجبورم کرد با عموی شوهرم ازدواج کنم. با مردی که یک بار ازدواج کرده بود و هیچ کس خبر نداشت چی به سر زنش اومده. کاش فقط مشکلش این بود!
یاور زبون حرف زدن هم نداره و من…
با صدای محکم کوبیده شدن در زیرزمین، دستانم را محکمتر دور پاهایم حلقه میکنم. باد از گوشهی شکستهی زیرزمین وارد آن میشود و صدایش در گوشم میپیچید. سردم شده است. زیرزمین تاریک و نمور خانه، شاید چند درجهای هم سردتر از بیرون است. شهرام هنوز دارد شاخ و شانه میکشد و دم از آبروی در خطرش میزند. نیشخند با صدایم را با فشار کف دستم خفه میکنم.
هق زدنم هم دست خودم نیست. کم آوردهام. یک هفته است که هرروز و هر ساعتم پر از تحقیر و تهدید است. درست از همان لحظهای که پدر دست روی قلب بیمارش گذاشت و با شهریار راهی بیمارستان شد.
– ولم کن داداش، بذار برم حسابش رو برسم. این بیآبرو زبون خوش حالیش نمیشه!
این بار سر به دیوار تکیه میزنم و به صدای نیشخندم اجازهی خودنمایی میدهم. شهروز زیادی دور برداشته است. لحظهای از فکرم میگذرد اگر همان لحظه در باز شود و پدر و شهریار وارد شوند، شهرام و شهروز چه عکسالعملی نشان خواهند داد؟! این بهترین اتفاقی است که میتواند بیفتد.
– بیاین تو دیگه، آبرو واسمون نذاشتین. این بچهها هم گشنهشونه.
سر بالا میگیرم و چشم میچرخانم. اشکهایم بی آنکه پلک بزنم، روی گونههایم راه میگیرند. دردهایم که یکی و دوتا نیست.
اینکه مادرم، درست از لحظهای که نتیجهی سونوگرافی را شنیده و فهمیده بود جنین درون رحمش دختر است، مرا نمیخواست و اگر حواس جمع پدرم نبود، مطمئنا حالا حنانهای هم وجود نداشت، کم آزاردهنده نیست.
حنانهای نبود تا ننگ دختر بودن برای مادرش به ارمغان بیاورد. نبود که برادرانش برایش شاخه و شانه بکشند و آزارش دهند. آه عمیقی میکشم. اگر عشق پدر و دوست داشتنهای نصفه و نیمهی شهریار نبود، تا این روز دوام نمیآوردم. شهرام بدش نمیآمد مرا تا لب باغچه ببرد و سرم را گوش تا گوش ببرد. آخر دختری که همان شب عقد سیاه پوش همسرش شود، زنده ماندن ندارد!
هنوز قدمی از او دور نشدهام که دستم اسیر پنجهی فولادین او میشود.
– وقتی باهات حرف میزنم، درست جوابم رو بده. یعنی تو نمیدونی من بدم میاد که مثل گاو سرت رو میندازی و از کنارم رد میشی.
صاف میایستم. خیره در چشمان دریدهی شهروز جملاتم را ادا میکنم.
– من خوب میدونم تو از چی خوشت میاد و از چی بدت میاد. فقط هنوز اونقدر واسم عصبانیت و خوشحالیت اهمیتی نداره که بخوام نگرانش باشم.
شعلههای خشم را در چشمان شهروز میبینم. عمری است میدانم او از من خوشش نمیآید. اهمیتی هم ندارد. حسمان متقابل است! شهروز هیج وقت آنقدر دوست داشتنی نبود که حس نفرتش آزارم دهد.
– هزار بار بهت گفتم با داداش بزرگت درست صحبت کن. تا وقتی تو خونهی منی حق نداری به پسرام بیاحترامی کنی.
چقدر گاهی اوقات حس بد نداشتن به زنی که عنوان مادرت را یدک میکشید، سخت است. من این زن را با تمام اخلاق خوب و بدش دوست دارم. حتی با وجود اینکه بارها نفرتش را از جنس مونث روی صورتم کوبیده است. مادر بودنش برای دوست داشتن و احترام گذاشتن به او کافی است.