حاج بابا تکه ای نان از روی سفره برداشت. _ من که نگفتم بدن. دارم میگم پوشششون خوب نیست. سه تا دختر جوون که دوتاشون هفت قلم آرایش کردن میوفتن تو کوچه و خیابون. کلی هم نامرد و پسر بچه ی علاف تو خیابونا واستادن تا مزاحم ناموس مردم بشن. سریع لقمه ای برای دلبری کردن برای حاج بابا گرفتم و سمتش دراز کردم. _ حالا حاج بابا نمیشه اینبار تخفیف بدین. قول میدم مراقب خودمون باشیم. فقط همین یه باره. دخترتون بدقول نشه پیش دوستاش. ساعد پوزخندی زد. _ اول اجازه بگیر بعد قولشو به دوستات بده! سکوت کردم. میترسیدم حرفش روی تصمیم حاج بابا تاثیر بگذارد. اما لقمه ام کار خودش را کرده بود. حاج بابا لقمه اش را کامل قورت داد و گفت: _ باشه برو! فقط خیلی مراقب خودت باش.
پولم میریزم به حسابت. لبخندی عمیق روی لب هایم نقش بست. _ وای مرسی. پاشم واستون چایی بریزم. مشغول چایی ریختن شدم که صدای غر زدن ساعد بلند شد. _ همیشه با لوس کردن خودش به خواسته هاش میرسه. همینطوری مجبورمون کرد مجوز دانشگاه رفتنشو صادر کنیم! بخت امروز با من یار بود. حاج بابا طرف مرا گرفت و من غرق خوشی شدم. _ مجوز درس خوندنشو گرفت درسشم خوند بحمدالله. تو چیکار کردی؟ دانشگاه رو که نصفه ول کردی. تو حجره هم که یه دقیقه بند نمیشی. ساعد کنف شده سکوت کرد. چایی را مقابل حاج بابا گذاشتم و گفتم: _ حاج بابا میزو جمع کنم؟ چاییاش را همراه قندی برداشت و در حالیکه به پذیرایی میرفت گفت: _ دستت درد نکنه دخترم.
حاج بابا که رفت ساعد فرصت اذیت کردنم را پیدا کرد. _ خوب لوس میشی واسه حاجی. اینبار که حاجی پشتت بود چیزی نگفتم. سری بعد از این ولگردی ها تو کوچه و خیابون خبری نیست. حواستو جمع کن. ساعد دنبال بهانه بود و من قصد نداشتم بهانه ای دستش داده و فرصت امروز را از دست دهم. بنابراین باز هم در برابر حرف های گستاخانه اش سکوت کردم و مشغول جمع کردم میز شدم. او هم وقتی دید من بهانه دستش نخواهم داد از پشت میز بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت. وقتی از کار های آشپزخانه فارغ شدم که حاج بابا و ساعد هم از خانه رفته بودند. با هیجان برای بیرون رفتن امروز با افروز تماس گرفتم. صدای خواب آلودش که در گوشی پیچید نگاهی به ساعت مچیام انداختم.