دایاق به معنی پشت و پناه است.
روایت گر زندگی پسری که پشت و پناه یک دختر کم سن و سال میشود.
آن هم با وجود غرور و شخصیت عصبیاش…
دختری که در سن بیست سالگی، یک نامزدی ناموفق به اصرار خانوادهاش داشته و باز هم با همان اصرار بدون هیچ شناختی با جاوید ازدواج میکند.
روایتی عاشقانه دارد و صحنه ها به خوبی نوشته شده.
یک رمان آموزنده و اجتماعی برای عزیزانی که این ژانر رو دوست دارن.
پس از نامزدی ناموفق آماندا و خبر رابطهی نامشروع نامزدش ارسلان، به اصرار خانوادهاش با جاوید ازدواج میکند.
مردی خشن و پر غرور که از او متنفر است و به مرور عاشقش میشود.
اما…
هنوز ذرهای از ترسم کم نشده بود،نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته چون اختیار زندگیم دست خودم نبود…
بابا خیلی عصبانی بنظر میرسید…نکنه همه چیزو از چشم من ببینن؟
نکنه فکر کنن خیانت ارسلان هم تقصیر منه؟
نیم ساعت از اون آشوب گذشته و تنها چند دقیقه ست که خونه سکوت فرو رفته …بابا تا همین چند دقیقه پیش داشت به عالم و آدم و مخصوصا ارسلان و خانوادش بدو بیراه میگفت و اون بین هر از گاهی صدای پشیمون ارسلان هم از حیاط به گوش میرسید…
از جام بلند شدم و سمت پنجره رفتم…
پرده رو با دستم کمی کنار کشیدم…
پس بالاخره برف بارید…
از صبح دل آسمون بدجور گرفته بود…
آهی کشیدم…
با دیدن ارسلان که پشت به عمارت کرده و سمت در خروجی میرفت گوشه پارچه مخمل وسنگین پرده رو تو دستم مچاله کردم…
انگار سنگینی نگاهی رو احساس کرد که از حرکت ایستاد و چرخید سمت عمارت…میدونستم از بابا و رانندش کتک خورده ولی بازم سالم بنظر میرسید…
با دیدن منکه از فاصله دور به تماشاش ایستاده بودم بعد از چند ثانیه مکث دستشو بالا آورد و برام تکون داد…
این خداحافظی بود…
و بعد دوباره بعد یه مکث چند ثانیهای دستشو پایین انداخت و دوباره بهم پشت کرد و رفت…
این بدبختی من بود که دلم براش میسوخت اونم در حالی که یه نفر باید برای من دلسوزی کنه…
معلوم بود این رفتن هیچ برگشتی تو کارش نیست،پس تصمیم بابا این بود برای زندگیم؟
یه ازدواج اجباری با طلاقی که هیچ حقی در گرفتن یا نگرفتنش ندارم…
شونه هام پایین افتاد…
سمت تخت رفته و روش نشستم،هیچ فکری در مورد زندگیم نداشتم ،یه حس خنثی و صد البته سردرگم…
عاشق ارسلان نبودم ولی فکر میکردم از این بعدم به اون گره خورده،همه چیز خوب بود بهم محبت میکرد خانوادش باهام خوب بودن شراکت پدرش با بابا به جاهای خوب رسیده بود…
میدونستم سرو گوشش میجنبه ولی جرعت اینکه به بابا بگم رو نداشتم…
شاید اگه به مامان یا بابا میگفتم از نظر اونا مسخره بنظر میرسید و کلی نصیحتم میکردن که باید ارسلان رو به خودم جذب کنم تا چشمش دنبال یه نفر دیگه نباشه…
ما فقط شش ماه نامزد موندیم…صمیمی نبودیم ولی حداقل مثل دوتا دوست بودیم که…
دوباره آهی کشیدم که در اتاق یهویی باز شد…
مامان وارد اتاق شد…هرکی مارو میدید فکر میکرد خواهریم نه مادر و دختر…
شهره:بیا پایین پدرت کارت داره…
و بعد بهم پشت کرد و از اتاق خارج شد…
نباید الان باهام حرف بزنه و آرومم کنه؟
از پله ها پایین رفتیم…بابا رو مبل تکی سلطنتی نشسته بود و داشت پیپ میکشید…
با چند قدم فاصله ازش ایستادم…ترس داشتم…
بهرام:مرتیکه الاغ..
هنوز داشت به ارسلان فحش میداد…
سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد…
بهرام:یه مشت خر دارم پرورش میدم انگار…چرا تو خونه راش دادین؟
مامان دستی به موهای طلایی تازه رنگ شدهاش کشید و خیلی جدی و خشک گفت…
شهره:حرفا میزنی بهرام ما از کجا میدونستم اون پسره چه غلطی کرده؟
بابا سریع از روی مبل بلند شد…این کار یهوییش باعث شد از ترس یه قدم به عقب بردارم و با چشمایی که دو دو میزد نگاهش کنم …دو قدم بهم نزدیک شد…
با دستی که پیپشو گرفته بود با حرص غر زد…
بهرام:تو چیزی میدونستی؟
با ترس خیلی سریع سرمو تکون دادم…
آماندا:نه…نه…
پاشو بلند کرد و ضربهای به عسلی چوبی زد که عسلی با صدا رو زمین کشیده شد…
و بعد فریاد زد
بهرام:نفهما…
مامان دوباره به حرف اومد…
شهره:حرص و جوش نداره که بهرام…تقصیر ماهم نیست پسره عیاش از آب در اومد…از زندگی و شراکتمون بندازشون بیرون ولی قبلش مهریه این دختره و پولتو ازشون بکن…
بابا عصبانی بود ولی حداقل کمی با این حرف مامان آروم شد رو به مامان گفت…
بهرام:ندیدی چجوری جلوی رقیبم خرد شدم شهره…دختره اومده بود وسط شرکت دادوهوار میکرد و کولی بازی در میآورد…چه حرفا که نزد…
این وسط من باید شاکی باشم ولی انگار اونی که کمترین حق رو داره منم…که مادرم فقط بفکر پول و مهریهست و بابا بفکر آبرو و شرکتشه…
توقعی نداشتم فقط میخواستم زندگیم آروم باشه بزار هر بلایی که میخوان سرم بیارن ولی عذابم ندن…
سروکله امید پیدا شد…
با تعجب بهمون نگاه میکرد با چشماش بهم اشاره کرد که چی شده ولی من آروم سرمو تکون دادم…
بابا با دیدنش جری شد… و به موهای کوتاه و رنگ شده امید اشاره کرد
بهرام:بهبه گل بود به سبز نیز آراسته شد…تو یابو دیگه کدوم گوری بودی؟اون برادر بی عرضهتر از خودت کجاست؟
امید پووف کلافهای کشید…بابا به اونا هم سخت میگرفت ولی نه به اندازه من حداقل اونا در مقابل حرفاش چند کلمهای میگفتن و صد البته که مامان طرف امید و اشکان بود…
امید:باز از کجا پری که سر ما خالی میکنی؟
بابا به امید نزدیکتر شد و روبه روش ایستاد
بهرام:این چه طرز لباس پوشیدنه…تو مگه زنی که رفتی موهاتو این رنگی کردی ؟
بابا بشدت عصبانی بود امیدم اینو فهمیده بود که فقط با چرخوندن چشماش و حرکات بیخیال تنش اعتراضشو نشون میداد …ولی بازم سعی میکرد بابارو عصبانی تر نکنه…
مامان وقتی دید عصبانیت بابا داره بیشتر میشه خودشو بین اونا انداخت…
شهره:کافیه دیگه بهرام الان وقت اینکه در مورد تیپ و لباس امید حرف بزنیم و بهشون گیر بدی نیست…
بابا پوف کلافه ای کشیدو ازشون کمی فاصله گرفت…
مثل کسی بودم که در حال غرق شدنه بیخودو بی جهت استرس گرفته بودم…
آره بی خود…
آره بی جهت…
خب تو این چند سال از زندگیم باید عادت میکردم ولی انگار نکرده بودم…شاید فقط یه پوسته ظاهری آروم و مطیع ساخته بودم و درونم با هر فراز و نشیب زندگی آشوب میشد…
اختیار زندگی من دست اونا بود و تنها نقش من فرمانبرداری از دستورات اونا بی چون و چرا…
چون یه دخترم چون خوبو از بد تشخیص نمیدم ،چون اونا صلاحمو میخوان،چون ما دشمن داریم،چون مردم چی میگن و هزار تا دلیل دیگه…
تو یه تصمیم آنی چرخیدمو سمت پله ها رفتم… مثل همیشه فرار میکنم تا پناه بگیرم میدونم کسی دلیلشو نمیپرسه چون دوست دارن این ترسو و مطیع بودنمو…
وارد اتاقم میشم و درو میبندم سمت کمد میرم…همه لباسامو بیرون میریزم تا دوباره به ترتیب و بر اساس رنگو و… بچینمشون…
یکی یکی شالهای رنگارنگ و روسری های ابریشمی و پشمی و کیف های چرم و کت و شلوار و… رو میچینم تو کمد نگاهم سمت روتختی کشیده میشه خیلی نامرتب یا ذهن نا آروم من اونو نامرتب میبینه؟!
سمتش میرم و با وسواس مرتبش میکنم…
دارم آروم میشم کم کم دارم ذهنمو جمع میکنم …نگاهم توی اتاق میچرخه همه چیز مرتب…
سمت میز مطالعهام میرم…
این خودکار چرا روی میزه؟
برش میدارم و داخل جا مدادی میزارمش حتی داخل جا مدادیمم مرتب…همه مداد و خودکارا تو یه جهت و تمیز…
رمان دایاق به نویسندگی یامور.م به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.
یامور.م با نام مستعار، دو رمان فوق العاده دارند و مدت کوتاهی میشه که پا به دنیای نویسندگی گذاشتن.
متاهل و دارای فرزند و ساکن شهر اصفهان هستن.
رمان دایاق – درحال تایپ
رمان عمر دوباره – درحال تایپ