سرگذشت دختری که با مخالفت خانواده ازدواج می کند و به دلایلی که برای خودش هم عجیب است، از همسرش جدا می شود.
راحیل، با وجود مخالفهای خانواده، با مردی برزیلی به نام لوکاس ازدواج میکند و از خانواده طرد میشود، اما وقتی لوکاس همراه پسرعموی راحیل، آدریان، به خانه میآید و میگوید دوجنسگراست و باید حضور آدریان را هم در زندگیشان بپذیرد، راحیل طلاق میگیرد و به ایران میآید. در این بین با عشق اول خود که رهایش کرده و به برزیل رفته بود، روبهرو میشود اما آیت ازدواج کرده و…
سر انگشت سبابهام را بر روی شیشهی بخار گرفتهی اتاقم کشیدم. نقش یک قلبِ گریان گرفت؛ قلب ترک خوردهی من! از پشت آن قلبی که زار میزد، سایهی مردی را دیدم. همان مردی که منتظر آمدنش بودم.
دستم را بر روی نقش قلب گذاشتم و با دست دیگرم بخار شیشه را گرفتم… او نبود! دستم را از روی نقش قلب برداشتم. حرارت کف دستم، حرارت درونم… قلبم را از بین برد. مرواریدهای اشک، قطرهقطره از چشمهایم غلت خوردند و پایین ریختند. طعم شوریِ تلخی را بر روی لبهایم حس کردم؛ نحسی بیپایان مردِ من، چرا به زندگی من و مَردم آمدی؟ چرا آمدی و آتش بر پیکرهی خوشبختیام انداختی؟