سرگذشت دختری که عاشق بهترین دوست برادرش میشه.
جانا پرستش، دختری ساده و عاشق پیشهست که توی یک آژانش هواپیمایی مشغول به کاره، آژانسی که مدیریتش با صمیمیترین دوست برادرشه و جانا از بچگی دلدادهی اونه. جانا سعی میکنه با جذابیت و لوندیهاش باربد سرسخت رو عاشق خودش کنه اما نتیجهی تلاشهاش فاجعه ای رو به بار میاره که…
پوزخندم بالافاصله بعد از اتمام حرفش توی فضای ماشین پیچید و گفتم:
– همش دروغه! تموم این مدت با همین چرندیات بازیم دادی! اذیتم کردی! باعث شدی همه رو اذیت کنم، باعث شدی روزی هزار بار به خودم لعنت بفرستم از گفتن حسم بهت!
ناامید نگاهش رو ازم گرفت و با انگشتهاش مشغول مالیدن شقیقهاش شد، نفسی بیرون فرستاد و در کمال تعجب سعی کرد با آرامش کارش رو پیش ببره.
– بهم بگو چیکار کنم تو و پارسا رو مثل قبل داشته باشم؟
دستم رو به سمتش بردم و خودم هم نفهمیدم چی گفتم و چجوری گفتم، فقط گفتم تا بلکه غوغای درونیم فروکش کنه!
– همین که پات رو از زندگیمون بکشی بیرون کافیه، این برای ما…
با یه حرکت محکم دستم رو به سمت خودش کشید و تن لرزونم به دنبالش کشیده شد، هین بلندم در اومد و با خوردن مُهر لبهای داغش روی لبهام خفه خون گرفتم. پلک هام افتادهتر از همیشه شدند و مغزم از درک اتفاق پیش اومده عاجز موند. باربد داشت… داشت منو میبوسید؟!
نفس های حبس شدهام جایی پشت لبهام زندونی شدند و اونقدر ناتوان شدم که نتونم مانع خشونت بیحد و حصرش بشم. باید تقلا میکردم که از بغلش جدا شم اما فکرِ فشار دست لعنتیاش به پشت کمرم نمی ذاشت!
نمیتونستم نفس بکشم، داشتم با بغضی که توی گلوم جون میداد و قلبی که التماسم میکرد عقب نکشم روانی میشدم و در آخر با تموم قوا دستم رو روی سینهاش کوبیدم و با بغض سرکشم نالیدم.
– ولم… کن! بسه… بسه!
عقب کشید و اخمالود نگاهم کرد، صدای نفس های آزاد شدهی هردومون به گوش می رسید و طولی نکشید که با چشم های غرق در خونش و صدایی بریده بریدهاش گفت:
– تو… مال منی جانا! ولت… نمی کنم!
***
منی که گمون میکردم هرچیزی تاریخ انقضا داره با وجود تو معنی خیلی چیزها برام فرق کرد. تو دستم رو وسط یه عالم سیاهی گرفتی و بیرونم کشیدی! درسته که توی این راه خیلی اذیت شدم، شاید تقاص تموم بدیهایی که این سالها کرده بودم، توی راه عشقِ تو پس دادم اما ارزشش رو داشت! خیلیم داشت! من حالا وقتی توی آیینهی اتاقم نگاه می کنم، وقتی از خودم میپرسم چیزی داری که برای داشتنش مغرور باشی میگم آره… دارم! من جانا رو دارم. کسی که بهم یاد داد خیلی چیزها تموم شدنی نیستند، خیلی چیزها انتهایی ندارند. خیلی چیزها تاریخ مصرفی براشون نیست. انقضایی ندارند. درستِ مثلِ احساسم بهت! جانا… حس من به تو، هیچ تاریخ انقضایی نداره!
***
این مرد هر کاری هم که کرده بود و هرچه قدر هم بد بود، کسی بود که من هنوز هم عاشقشم! آدم عاشق، دلِ شکسته حالیش نمیشه، وقتی حالِ بد معشوقش رو میبینه به حالِ بدِ خودش فکر نمیکنه! پس من به خودم که دلم برای باربد کباب شده بود، حق میدادم!