سر برگرداند و با دیدن نیلوفر که متعجب نگاهش میکرد، انگشت روی بینی گذاشت و پاورچین به سمتش رفت. نیلوفر آرام پرسید: –چی شده؟! دستش را کشید و وقتی کاملا ً از آبدارخانه دور شدند توضیح داد: –میخواستم چایی بریزم، ولی انگار یکی داشت اونجا تلفن صحبت میکرد، بیرون وایسادم که مزاحمش نشم. –خب پس چرا پچپچ میکنی؟ –نمیخوام صدام برسه اونجا و فکر کنه کسی به حرفاش گوش میداده –کی بود حالا؟! چقدر امروز دروغ به هم بافته بود. از خدا خواست او را ببخشد. –نفهمیدم… منم تازه رسیده بودم. –ناهار میآی دیگه؟! –آره، آره… خواستی بری صدام بزن.
کنار میز نیلوفر ایستاد تا بالاخره طالبی با چهره ای آشفته و قدم های بلند به طرف میزش برگشت. چند دقیقه ی دیگر هم آنجا خودش را مشغول کرد و بعد لیوان نیلوفر را هم برداشت. –برای تو هم چایی بریزم؟ پیامک سماواتی روی گوشیاش بود و فکرش هزار جا میچرخید. لحظه ای را که ماهرخ در پیامش نوشته بود، به خاطر داشت. همان وقتی بود که طبق معمول داشتند با رامتین سر نحوه ی افزایش ظرفیت انبار بحث میکردند. تلفن همراه رامتین زنگ خورد و او به محض دیدن نام مخاطبش از اتاق بیرون رفت. ارتباط مشکوک بین رامتین و طالبی انکارنکردنی بود، اما نمیدانست چطور باید دستشان را رو کند تا آسیبی به کسی نرسد.
با یادآوری بلایی که سر ماهرخ آورده بودند، از تکرار آن اتفاق برای هرکسی میترسید. بیشتر از هرچیزی هم کنجکاو بود بداند چرا شریکش قصد خالی کردن زیر پای او را دارد. سرش را بلند کرد و نگاهی به رامتین انداخت. او هم غرق فکر بود و هیچ کاری نمیکرد. با نوک خودکارش پشت هم روی میز ضربه میزد و به نقطه ی نامعلومی خیره مانده بود. در جواب پیام ماهرخ نوشت: »ممنون که گفتی، حواسم هست.« پیام را ارسال کرد. نگاهش را به مانیتور و تصاویر دوربین سالن تولید داد. همزمان و با لحنی به ظاهر بیتفاوت گفت: –زیادی داری سخت میگیری. طرحی که برای طبقه ی بالای انبار دادم هیچ اشکالی توش نیست. هزینه ای انبارداری و انبارگردانی و اینچیزاش هم دو برابر نمیشه.