در قلعه ای در اعماق جنگل زندانی بودم، زندانبانم داریوش بی رحم بود راپونزل نبودم که گیسوان بلندم را بر قلاب پنجره بیاویزم و شاهزاده ای از طریق آنها بالا بیاید و نجاتم دهد..
اینجا فقط من بودم و یک اتاق تاریک
و داریوشی که انگار به بوی تنِ زندانی اش معتاد شده…
در دنیایی زندگی میکنیم که اختلالات روانی زیادی وجود ...
در قلعه ای در اعماق جنگل زندانی بودم، زندانبانم داریوش بی رحم بود راپونزل نبودم که گیسوان بلندم را بر قلاب پنجره بیاویزم و شاهزاده ای از طریق آنها بالا بیاید و نجاتم دهد..
اینجا فقط من بودم و یک اتاق تاریک
و داریوشی که انگار به بوی تنِ زندانی اش معتاد شده…
در دنیایی زندگی میکنیم که اختلالات روانی زیادی وجود ...
در قلعه ای در اعماق جنگل زندانی بودم، زندانبانم داریوش بی رحم بود راپونزل نبودم که گیسوان بلندم را بر قلاب پنجره بیاویزم و شاهزاده ای از طریق آنها بالا بیاید و نجاتم دهد..
اینجا فقط من بودم و یک اتاق تاریک
و داریوشی که انگار به بوی تنِ زندانی اش معتاد شده…
در دنیایی زندگی میکنیم که اختلالات روانی زیادی وجود ...