فنجون گرم قهوه رو براشتم… گرسنهام بود… ظرف بیسکوییتهارو به طرف خودم کشیدم و یه دونه بیسکوییت برداشتم و همراه قهوه خوردم.
پرهام برگشت و تا چشمش به ظرف باز شده بیسکوییتها افتاد جزوه رو گوشهی میز گذاشت و با تاسف گفت :
– تو اول به انرژی نیاز داری… بیشتر از اون چیزی که فکر میکنم گرسنته.
با صدای گرفتهای لب زدم :
– چیزی میل ندارم.
به سمت یخچال رفت و آروم توپید :
– ساکت شو یاس، از رنگت مشخصه حداقل بیستوچهارساعته غذا نخوردی…
ظرف پنیر، خامه، عسل، گردو، کره و مربا و هر چیزی که توی یخچال بود رو روی میز گذاشت. نونهارو توی تستر قرار داد و از سماور و قوری کوچیکِ کنج کانتر یه لیوان چای داغ برام گرفت و به طرفم برگشت.
– خانجون چیزی بهت نگفت ؟