مقابل آیینه که نشست هنوز چشم هایش خیس بود و هنوز دست هایش میلرزید… دستی توی موهای بلند و خوش حالتش کشید و اشک هایش سرعت بیشتری گرفت… از بیرون اتاق صدای تق و توق مختصری به گوشش رسید نیم تنه اش را به عقب گرداند. در بسته بود. حین برگشتن سر جایش تصویر رو تختی به هم ریخته به دلش چنگ کشید موهایش را از حرص کمی کشید. درد میگرفت اما دلش خنک نمیشد. دلش از دست خودش پر بود. _لعنتى.. لعنتى.. صدای شکستن چیزی آمد… اهمیت نداد… عمران دیوانه تر شده بود.
باید کاری میکرد باید این جهنم را خودش سر و سامان میداد… به عمران که امیدی نبود… عمرانی که بی خبرتر از خودش وسط این منجلاب افتاده بود که اصلاً گناهی هم نداشت. خم شد و شال را از روی زمین چنگ زد و در دل ناله کرد. دیگه چه فایده از پوشوندن این موها اما شال را روی پاهایش گذاشت و کش را به دور موهایش محکم کرد. _گیج بود ثریا… گیج بود… اگه میخواست اذیتت کنه چرا تو این شیش ماه نکرد… آروم بگیر… صدای غرغر عمران از بیرون اتاق بلند شد: تو یه بار دیگه این شیشه های منو اینور اونور کن مجبورت میکنم همه رو تا آخر بخوری ثریا… نفس کلافه اش را بیرون فرستاد و برای دور آخر موها را پیچید…