رمان سیزدهمین روز از پاییز

رمان سیزدهمین روز از پاییز

توضیحات مهم رمان سیزدهمین روز از پاییز از زهرا زنده‌ دلان

موضوع اصلی رمان سیزدهمین روز از پاییز از زهرا زنده‌ دلان

سرگذشت دختر نوجوانی که درگیر رابطه با پسری به‌ شدت شکاک و زورگو می‌ شه.

خلاصه رمان سیزدهمین روز از پاییز از زهرا زنده‌ دلان

رویا دختری نوجوان و کم‌ سن و ساله که بعد از اولین شکست عشقی زندگیش، افسرده می‌شه و بعد از یک‌سال وارد رابطه‌ی جدیدی می‌شه. رابطه‌ای که یک‌طرفش به محمد برمی‌گرده، پسری که فقط نوزده سالشه و یک‌ سری رفتارهای خاص داره.

اون به پوشش و رفتارهای رویا زیادی گیر می‌ده و دائماً بهش مشکوکه. رویا به‌خاطر احساسش به محمد همه‌ی تعصبات کورکورانه‌ی محمد رو به‌جون می‌خره تا جایی که وقتی به خودش میاد می‌بینه ازش یک دختر گوشه‌گیر و منزوی باقی مونده که باید حتی برای آب خوردن هم از محمد اجازه بگیره.

سرنوشت این عشق پر دردسر چی می‌شه؟ آیا رویا می‌تونه تا ابد با اخلاق عجیب محمد بسازه؟ همه چیز برای رویا قابل تحمله تا زمانی که دوست پسر قبلی‌اش پیداش می‌شه و ادعا می‌کنه که هنوز رویا رو دوست داره و این تازه شروع ماجراست.

 

مقداری از متن رمان سیزدهمین روز از پاییز از زهرا زنده‌ دلان

طبق معمول با حالتی پر از تردید مشغول رصد کردن گوشیم شد و من بی‌توجه به چک کردنش به اخم‌های دلبرش چشم دوختم. اون تو دنیای شک و شبه‌اش سیر می‌کرد و من تو دنیایی که می‌گفت اخم چقدر به چهره‌ی مردونه‌اش میاد!
به یک باره سرش رو بالا گرفت و با لحن سردی رو بهم گفت:
– اینستات رو پاک می کنی! همین الان هم پاک می‌کنی، می‌خوام ببینم!
با قیافه‌ی آویزون و لحن مظلومی در جوابش گفتم:
– توروخدا نه! من که کاری نمی‌کنم توی اینستام، فقط با دوستام چت می‌کنم. بذار داشته باشم، خواهش می‌کنم!
نچ بلندی گفت و دستش رو روی شونه‌ام انداخت. حالا با فاصله‌ی کمتری کنارش بودم، دلم نمی‌خواست روز قشنگ‌مون خراب بشه، دلم نمی‌خواست دلش رو بشکنم.
– باشه… هر چی تو بگی ولی خب اگه حوصله‌ام سر رفت چی؟!
بوسی روی موهام نشوند و با لحن دل‌فریبش گفت:
– خودم حوصله‌ات رو سر جاش میارم توله سگ!
لبخندی به روش زدم و بی‌اینکه اعتنایی به آه و ناله‌های همیشگیِ حس مزاحمِ وجودم کنم برنامه رو پاک کردم. لبخند روی لب‌هام بود اما یک چیزی مثل خوره توی جونم داشت جلز و ولز می‌کرد، یه چیزی که از این حجم از شک و بی‌اعتمادی محمد می‌ترسید!
افکارم رو پس زدم و سرم رو به سمتش گرفتم و با شیطنت گفتم:
– خب خب… توام پاک کن ببینم که!
چشم غره‌ای زد و تمسخرآمیز گفت:
– چرا اون‌وقت؟
دستش رو محکم فشار دادم و با لحن لوسی گفتم:
– چون خانومتون پاک کردند شماهم باید پاک کنید، این یه دستوره!
پوزخندی به روم زد و با تلخ‌ترین لحن ممکن جواب داد.
– چه گوه خوری‌ها، من فرق دارم با تو! من پسرم، تو چی؟!
لب هام لرزیدند و بهت بین‌شون فاصله انداخت.
– یعنی چی محمد؟ مگه من دخترم باید…
انگشت اشاره‌اش به طرفم گرفت و بی رحمانه گفت:
– همین که گفتم! قرار شد هر چی گفتم بگی چشم، بی کم و کسر! دخترهای الان هر گوهی بگی می‌خورن، نمی‌خوام تو مثل اون‌ها باشی!

 

برای دانلود و خواندن رمان سیزدهمین روز از پاییز کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 8 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!