پی نوشت برای دوستانی که اطلاع ندارند اسپین آف چیست:
اسپین آف (انگلیسی: Spin – off) به معنی برگرفته از و یا مشتق، به یک رمان، برنامه رادیویی، برنامه تلویزیونی، بازی ویدئویی، فیلم یا هر کار روایتی گفته می شود که بر اساس داستان یا مفهوم یک اثر دیگر باشد. اسپین آف ممکن است جزئیات بیشتری از آن را روایت کند، و یا روایتگر داستان متفاوتی باشد.
بطور مثال در داستان اصلی ممکن است که جریانات مربوط به شخصیت x باشد و شخصیت y فرعی باشد، اما در اسپین آف کاملا جریانات بر حول محور شخصیت y جلو می روند.
داستان کوتاههایی با تم رمان در ژانرهای مختلف.
آرابسک، یک مجموعهی داستان کوتاه با ژانر عاشقانه، ترسناک، جنایی و روانشناسی است. داستانهای ژانر ترسناک و جنایی این مجموعه توسط ملیکا شاهوردی و داستانهای ژانر روانشناسی توسط هاله بختیار نوشته شده است. همچنین در کنار سایر داستانها، اسپین آف مجموعه داستان کوتاهِ “راز بازی ناتمام” به قلم ملیکا شاهوردی و اسپین آف رمان بلند “سایکو” به قلم هاله بختیار نیز در این مجموعه آورده شده است. اگر “راز بازی ناتمام” و “سایکو” را از قبل در اپلیکیشن باغاستور مطالعه کردهاید، میتوانید اسپین آف آنها را در قالب داستان کوتاه در این مجموعه بخوانید… اما اگر از قبل مطالعه نکردهاید، برای خواندن اسپین آف آنها در این مجموعه هیچ مشکلی نخواهد بود و در صورت تمایل، میتوانید مجموعه داستان کوتاهِ “راز بازی ناتمام” و رمان “سایکو” را هم بصورت جداگانه تهیه کنید. دقت داشته باشید که این دو اسپین آف، فقط دو داستان کوتاه از چندین داستان کوتاه این مجموعه را تشکیل میدهند و میتوانید در این مجموعه، داستانهایی متنوع و هیجانی با ژانر ترسناک، جنایی، عاشقانه و روانشناسی بخوانید و همچنین در قالب داستان، با اختلال سایکوپاتی، پارانوئید، چند شخصیتی، اسکیزوفرنی و افسردگی سایکوتیک آشنا شوید.
– شوهر من… عجیبه! اوایل… اوایل یعنی قبل از ازدواج، یه کم شک کرده بودم ولی… ولی باور نمی کردم! اون… اون چپ دسته ولی با هر دو دستش می تونه بنویسه! اولش… اولش با خودم گفتم خیلی ها هستن که هم چپ دستن، هم راست دست… ولی… ولی یه روز که ازش خواستم با دست راستش بنویسه، گفت نمی تونه! گفت تا حالا اینکارو انجام نداده…
به گریه می افتد:
– باور نکردم… یه خودکار دادم دستش… گفتم با دست راستت بنویس! نتونست… اصلا نتونست! منم… منم فکر کردم شاید اشتباه می کردم! ولی بعد از عروسی، وقتی که با هم رفتیم زیر یه سقف، همه چی واضح تر شد! هیراد… هیراد آدم مهربونیه! منو خیلی دوست داره ولی… ولی بعد عروسی، دقیقا دو سه روز بعد از عروسی که دیدم داره با دست راستش می نویسه، یه چیزی فهمیدم…
روانشناس با نگاه او را دعوت به ادامه دادن می کند. دخترک به سختی ادامه می دهد:
– ازش پرسیدم مگه نگفتی نمی تونی با دست راستت بنویسی؟ گفت… گفت من همیشه راست دست بودم!
بغضش بدتر می ترکد و همه چیز برای روانشناس واضح تر می شود.
– رفتار دیگه ای هم ازش دیدی؟ رفتاری که با خود واقعیش فرق داشته باشه؟
یسنا بینی اش را بالا می کشد و سر تکان می دهد:
– وقتی با دست راستش می نویسه، به مهربونیِ همیشه نیست. استرس داره! عصبیه… هیراد خیلی آدم خونسردیه اما وقتی… وقتی شخصیتش…
***
– چیکار داری می کنی نرگس؟! عقلتو از دست دادی؟!
با شنیدن لحن عصبی و شاکی او، چهره اش درهم شد. خودش را عقب کشید و با اخمی که بین ابروهایش جا خوش کرده بود، جواب داد:
– یکی از دور داشت خونه رو دید می زد!
جمله اش با صدای بلند حامی نصفه ماند.
– بسه دیگه نرگس! من خر نیستم… می فهمم یکسره دنبال خودکشی ای!
بغض در گلویش لانه کرد.
– چرا داری چرت میگی؟ میگم یکی داشت خونه رو دید میزد…
حامی امان نداد جمله اش را تمام کند. نگاهی به پشت سرش انداخت و با تُن صدایی که سعی در کنترلش داشت، غرید:
– واسه توجیه کارت دروغ تحویل من نده نرگس؛ رسما داشتی خودت رو از پنجره می انداختی پایین! دقیقا دفعه پیش هم همین مسخره بازی رو درآوردی؛ یواشکی رفتی پشت بوم و گفتی صدای بچه شنیدی!
پنجه اش را میان موهایش کشید و چشمانش را بست.
– محض رضای خدا یکمم به فکر من باش نرگس… قبل این مسخره بازی ها یکم به منِ بدبخت هم فکر کن!
با شنیدن صدای گریه اش، چشمانش با ضرب باز شد. حیرت زده به صورت خیس از اشکش نگاه کرد و در دل، به خودش بابت عصبانیت آنی اش لعنت فرستاد. قدم به سمتش برداشت تا بغلش کند که صدای پر بغض نرگس به گوشش رسید.
– جلو نیا!