داستان تقابل پر نفرت و عشق خواهر و برادر خوانده ای بعد از مرگ پدرشان.
بعد از مرگ سیاوش خان معین آشوب به زندگی دختر خوانده ی موفق و مشهورش هجوم میاره… آشوبی که ارمغان با وجود تمرکز روی زندگی حرفه ایش از مدت ها پیش انتظارش رو می کشید و خودش رو براش آماده کرده بود. با اومدن بامداد، پسر واقعی سیاوش خان به ایران و طلب حق و حقوقش عشقی که در کودکی میون ارمغان و بامداد شکل گرفته بود دوباره سر بیرون میاره اما اینبار نه عاشقانه و لطیف، این بار این عشق همراهه با تلاطم و نفرت و انتقامی که سعی داره با اجبار و کشوندن این دو نفر میون باتلاق هیاهو رازهای نهفته رو آشکار کنه.
– از این به بعد هر لباسی رو برای تبلیغات به تن کنی… هر چیزی که با چهره ی تو… با بدن تو بخواد نشون داده بشه رو من میخرم.
-بامداد…
-دلم نمیخواد مدل باشی… نمیخوام توی چشم باشی… نمیخوام یکی مثل اون بی پدر انقدری بهت دل ببنده که تو رو ازم بدزده… نمیخوام همیشه کامنتای زیر پست های مربوط بهت رو بخونم و مجبور باشم خودم رو کنترل کنم.
-این کار منه.
-میدونم… به خاطر همین هم قرار نیست مجبورت کنم کنار بذاریش… فقط از الان هر چیزی که عامل درخششش تو باشی رو من میخرم.
-این دیگه زورگویی نیست؟
-مجبورت نکردم ازش دست بکشی…
-اینم فرقی با اجبار کردن نداره. نمیتونم اجازه بدم این اتفاق بیفته.
-فکر کن منم یکی از طرفداراتم.
-بازم داری باعث میشی من آدم بده باشم.
-من اختیار کارای خودم رو دارم… همونطور که تو مختاری حرفه ت رو انتخاب کنی.
***
– حالم ازت بهم میخوره وقتی حرفهات باعث میشه تردید به جون نفرتم بیفته. حالم ازت بهم میخوره وقتی نمیذاری با خیال راحت ازت متنفر باشم و انتقام بگیرم. دلم میخواد جوری خودت و غرورت رو له کنم که دیگه نتونی توی چشم هام زل بزنی و انقدر راحت لبخند روی لب هات بنشونی.
-پس چرا انقدر دست دست میکنی؟ من که گفتم بازیت رو انجام بده. برگ برنده رو رو کن. رحم نداشته باش.
دستش رو توی موهام فرو کرد و سرش رو جوری پایین آورد تا کاملا روی صورتم سایه بندازه:
-یه روز توی همین خونه به بند می کشمت.
***
– ارمغان می دونی تو چی شبیه چی هستی؟
ـ چی؟
-یه بمب ساعتی… نه!
-شبیهش نیستی… تو خود بمب ساعتی هستی ارمغان. بمبی که ضامن نداره… هر لحظه ممکنه منفجر بشه و همه رو با خودش به نابودی بکشونه.
-پس باید از این بمب فاصله بگیری.
-اگر نخوام چی؟
-این بمب ضامن نداره… اگر بخوام به جای فاصله گرفتن ازش ضامنش باشم چی؟
-اون وقت ممکنه تو هم همراهش منفجر بشی.
-من خودم عامل انفجارم… من رو از چی می ترسونی؟