سرگذشت خانواده هایی که یک فرد از آنان متجاوز است.
ترانه دختری که توی هفت سالگی بخاطر بی آبرویی و تجاوز پدرش به یه دختربچه؛ شبانه بامادرش از شهرشون فرار میکنن.. سال ها ترانه و مادرش به صورت ناشناس و با سختی زندگیشون میگذرونن.
تا اینکه ناگهان سرو کلهی یک مزاحم پیدا میشه، کسی که باعث میشه سه مرد به طور عجیبی وارد زندگیش بشن و درگیر یه جدال عشقی بین دو برادر میشه که به بهانه انتقام …
‘-میموندی و حرف مفت میشنیدی؟
سرمو بالا آوردم و لبخند تلخ و آرومی زدم:
-گاهی فکر میکنم و میگم شاید به این زندگی و سردرگمی و تنهایی الانم می ارزید.
سرشو به سمت شونه اش متمایل کرد:
-دلمو نلرزون…میگی تنهایی دنیام خراب میشه…ایستادم جلوت و میخوام تموم درداتو به جون بخرم و میگی تنهایی؟