ـ بیا اینو بخور برم ببینم میتونم واسه ناهار چیزی جور کنم یا نه.
آرمان محلش نگذاشت و آسمان با غصه او را نگاه کرد. آهی کشید و تونیک قدیمیاش را پوشید و به حیاط رفت. عمومحسن گوشه تخت نشسته بود و داشت بستههای هل و زنجبیل عطاری حاج اسمال را آماده میکرد و خالهرقیه مشغول پخت مربا بود. دخترش نازی با قر و فر از در حیاط داخل آمد و به جمع سلام داد. رقیه دست به کمر زد و توپید:
ـ علیک سلام. کجا بودی تا حالا؟
نادر که داشت گوشهی حیاط چرت میزد، به یکباره با داد رقیه بلند شد و با لحن وارفتهای گفت:
ـ اَاَاَ هر چی زدم پروندی زن.
بود کشید و لب حوض نشست. اندکی بعد، آسمان کنار او جای گرفت و چشمان پر سؤالش را به نازی دوخت. نازی یک چشمش را باریک کرد و پر سر و صدا آدامسش را ترکاند.
ـ چه مرگته؟ پولات ته کشیده؛ نه؟