تعادل مرز بین دنیای فانی و واقعیت هستی.
میگن ذات هرکسی برمیگرده به اصل یه حیوون وحشی، خب من تقدیرم این بود که یه روباه مکار باشم که کسی نتونه دستمو رو کنه. قصه من پایان همه تابوهای یه زن تو قلمرو نر ها بود. اما خب تاوانش کم نبود!
میان شعله ها اینده را میدید انگار…
همه چیز مرتب و چیده شده طبق خواسته خودش! دقیقا همانطور که میخواست. بی هیچ نقصی، میتوانست همانطور که میخواهد جورچین را طوری بچیند که کوچک ترین خلائی به آن وارد نشود.
اما او همین بود. عاشق ویرانی های که می توانست از ابتدا باز به نقع خودش بسازدش و هیچ کس نفهمد چطور از او رکب خورده حتی…