روی پاهام جلوی دختره که چسبیده به دیوار از حال رفته بود.. نشسته بودم و واسه اطمینان از اینکه واقعاً بیهوشه یا خودش و زده به غش تکونش دادم..
– هی.. خانوم؟ بیداری؟
ریسک کردم و اسمش و صدا زدم چون مطمئناً به شنیدنش واکنش نشون می داد:
– درین؟
ولی نه! جدی جدی بیهوش شده بود! همه چیز درست پیش رفت! همه چیز همونجوری بود که طرح ریختم و برنامه ریزی کردم ولی.. نمی فهمیدم چرا از حال رفت! فقط به خاطر اینکه کوبیدش به دیوار.. یعنی.. یعنی انقدر زپرتی و بی جون بود؟
هنوز فکری به ذهنم نرسیده بود تا وقتی از جلوش بلند شدم و خواستم اونم بلند کنم که یه لحظه نور چراغ پشت سرم روی صورتش افتاد و من خشک شدم با دیدن کبودی و خونمردگی روی صورتش که مطمئناً جای دستای اون نره غول بی شاخ و دمه!
چه غلطی کرده بود؟ این.. این دیگه خارج از برنامه بود! حق نداشت روش دست بلند کنه.. اونم انقدر محکم که این شکلی از حال بره!
دیگه بیشتر از این تعلل نکردم تا فکرای توی سرم.. من و به سمت پشیمونی بکشونه.. فقط دولا شدم و دستام و سر دادم زیر بدنش و زیر لب غریدم:
– کثافت.. کثافت حرومزاده! دارم برات!
نفساش منظم بود و انگار فقط از ترس و ضعف غش کرده بود.. ولی خب.. هرکاری یه تاوانی داره! اون کسی که باید خون این دختر و تو شیشه می کرد من بودم.. نه کس دیگه!
تا کنار ماشین که سر کوچه پارک شده بود تو بغلم بردمش.. دختره وزنی نداشت.. از زور عصبانیت و فشاری که به خاطر سرپیچی از دستورم بهم وارد شده بود.. به نفس نفس افتاده بودم!
گذاشتم رو صندلی جلو و بعد از خوابوندن صندلی خواستم خودمم سوار شم که یه لحظه یادم افتاد کیف و وسایلش هنوز وسط کوچه پهنه..
در ماشین و بستم و برگشتم تو کوچه.. هرچی به چشمم رسید جمع کردم و ریختم تو کیفش و همینکه برگشتم با دیدن مردی که کنار ماشین وایستاده بود و از شیشه داشت داخل و نگاه می کرد.. به قدم هام سرعت دادم و با عصبانیت رفتم سمتش!
تو این وضعیت با این اعصابی که ازم خورد شده بود.. فقط سر و کله زدن با یه الدنگ دیگه رو کم داشتم.. نتونستم صبر کنم تا بهش برسم و همینکه نزدیکش شدم صدام و بردم بالا..
– هی آقا.. چی و داری دید می زنی اونجا؟
سریع برگشت و با دیدن من و عصبانیتم خودش و جمع و جور کرد و گفت:
– شرمنده من.. امممم.. قصدِ.. قصد مزاحمت نداشتم!
– ولی دقیقاً همین کار و کردی!
– نخیر بنده.. بنده این خانوم و می شناسم!
ابروهام پرید بالا و حین انداختن کیفش رو صندلی عقب ماشین لب زدم:
– جداً؟ از کجا؟
نفس کلافه ای کشید و گفت:
– می شه قبلش شما بگید چی شده؟ اتفاقی افتاده براشون؟
یه قدمیش وایستادم و دستام و تو جیب شلوارم فرو کردم.. طی تحقیقات و تعقیب و گریزام تا حالا با این یارو برخورد نداشتم.. حالا یهو از کجا پیداش شده بود؟
– من هنوز نفهمیدم با کی طرفم!
– من.. باهاشون.. یعنی قرار بود که با هم…
کاملاً مشخص بود که دست و پاش و گم کرده و خب.. با توجه به سن و سالش که بالا میزد.. همچین چیزی بعید و عجیب بود.. هرچند این نگاه خیره و طلبکارانه منم.. مزید بر علت شده بود روی این دستپاچگیش..
تا اینکه یه کم به خودش اومد و اخماش رفت تو هم..
– منم مایلم اول شما خودتون و معرفی کنید.. تا جایی که بنده می دونم.. یعنی همونطور که خودشون گفتن.. کسی تو زندگیشون نیست.. نه دوست پسری.. نه نامزدی..
پوزخندی زدم و سرم و به تایید تکون دادم..
– دقیقاً همون چیزی که من می دونم!
– ما قرار گذاشتیم که با هم آشنا بشیم..
نمی دونم قیافه ام اون لحظه چه شکلی شده بود.. ولی مطمئناً تاثیر لازم و روی طرف مقابل داشت که یارو هول کرد و به خیال اینکه من جدی جدی یه نسبتی باهاش دارم گفت:
– البته.. فقط به صورت نمایشی.. یه جورایی توافق کردیم! الآنم.. جلوی در هتل با هم قرار داشتیم پس.. اگه اجازه بدید من…
دستش که به سمت دستگیره ماشین دراز شد سریع مچ دستش و گرفتم و با خشونت کشیدمش عقب..
– چی باعث شده که فکر کنی من می ذارم دستت به نامزدم بخوره؟
با این حرفم وا رفت و مچ دستش و از لای انگشتام درآورد..
– من فکر نمی کردم که ایشون نامزد داشـ… یعنی خودشون گفتن که..
– الآن دیگه فهمیدی!
انقدر هالو و ساده بود که حتی نخواست مطمئن بشه.. من هیچ اطلاعاتی بهش نداده بودم که بخواد اطمینان حاصل کنه از اینکه جدی جدی نامزدشم.. ولی خیلی سریع ترسید براش دردسر درست بشه از رابطه داشتن با یه زن متاهل که سرش و چند بار به تایید تکون داد و با یه عذرخواهی زیر لب راه افتاد سمت ماشینش که بالاتر از ماشین من پارک شده بود!
تا وقتی سوار شد همونجا وایستادم و نگاهش کردم و وقتی دیدم هنوز راه نیفتاده رفتم سمتش.. چند ضربه به شیشه ماشین زدم و وقتی شیشه رو پایین کشید گفتم:
– این بند و بساط نمایش و توافقی که گفتی بود؟
سرش و که به تایید تکون داد دستم و بردم داخل و چند ضربه به شونه اش زدم..
– جمعش می کنی! به سلامت!
مشخص بود که هم عصبانیه و هم شرمنده.. ولی دیگه حرفی نزد و فقط پاش و گذاشت رو گاز و رفت.. منم پوزخندی به شرف و غیرتی که گذاشت این دختر اینجا با من تنها بمونه زدم و راه افتادم سمت ماشین!
دختره احمق بین همه پیامبرا.. جرجیس و انتخاب کرده بود!
سوار ماشین شدم و خواستم بدون معطلی ماشین و روشن کنم و راه بیفتم سمت خونه اش ولی پشیمون شدم و قبلش شماره مدیر چاپلوس رستوران و از روی کارتی که اون شب بهم داده بود تا واسه قرارهای فوری به جای رستوران به خودش زنگ بزنم و برداشتم و تماس و برقرار کردم!
می تونستم بعداً همینجوری هم بگم آدرس خونه اش و از صاحبکارش گرفتم ولی.. نباید مو لا درز نقشه ام می رفت.. ممکن بود دختره بره ازش بپرسه و اونم انکار کنه.. پس باید حساب شده عمل می کردم!
– بله؟
– سلام.. آقای سمیع؟!
– خودم هستم.. بفرمایید؟
– من میران محمدی هستم!
احتیاجی به توضیح اضافه نبود و خیلی سریع شناخت..
– سلام جناب.. عرض ادب! بفرمایید.. در خدمتم!