چند موضوع و داستان مختلف دارد.
چند مجموعه داستان هست خلاصه ندارد به نامهای
زیبای لعنتی
فلش
نیش دوستی
تو از همه مهربانتری
توعاشق تری یامن
بیماری وسواس فکری وذهنی حاد
ساعت6صبح بود،باصدای زنگ موبایل ازخواب پریدم.
می دانستم احمداست…هرروزاین ساعت تماس می گرفت تابیدارشوم وصبحانه رابرایش آماده کنم…ازشب کاریهایش متنفربودم چون خواب رابرمن هم حرام می کرد.
تماسش راپاسخ دادم ومشغول آماده کردن صبحانه شدم…بی حوصله وعصبی سرمیزنشسته بودکه بادیدن یک تارمو،روی میزعصبانی ترهم شد.
-این لعنتی هارومحکم ببند یاعرضه اشونداری کوتاهشون کن تاکم توخونه بیفتن.
کلمه ی لعنتی خاطره ای رابه یادم آورد…علی همیشه میگفت:
-این لعنتی هامنوبی قرارمیکنن…این زیبای لعنتی رومباداکوتاه کنی ها.
روزگارنخواست علی بماندواحمدجایش راگرفت وچه جایگزین ناعادلانه ای!!!
فردای ان روززودترازساعت 6ازخواب بیدارشدم…چندتارموروی بالشت راجمع کردم…چندتارموهم روی پتوبود…چندتارموهم…
دیگرحوصله ی حرف شنیدن نداشتم…روبه روی آیینه ی اتاق خواب ایستادم…دستانم می لرزیداماقیچی رامحکم گرفتم وازکنارگوشم موهایم راکوتاه کردم.
ساعت 6صبح بود…احمدزنگ می زد…علی جلوی چشمانم درآیینه گریه می کرد.
ومن بایک دسته موی مشکی بلنددردستانم به سمت آشپزخانه می روم .