رمان یک زن وقتی‌

رمان یک زن وقتی‌

توضیحات مهم رمان یک زن وقتی‌ از نیلوفر قائمی فر

دانلود رمان یک زن وقتی‌ از نیلوفر قائمی فر که جزء پرفروش ترین رمان های اختصاصی نشر مجازی به بوک است فقط از طریق اپلیکیشن تخصصی رمانخوانی ما امکان پذیر است. نسخه اصلی این رمان فقط در وبسایت ما منتشر شده است و بقیه مراجع دانلود مورد تایید نویسنده نیستند.

موضوع اصلی رمان یک زن وقتی‌ از نیلوفر قائمی فر

رمان یک زن وقتی‌ روایت زنی دو رگه ست که برای داروهای مادرش مجبور می شه با دکتری که پسر دوست پدرش بوده رابطه داشته باشه و همخونه اش بشه.

خلاصه رمان یک زن وقتی‌ از نیلوفر قائمی فر

نوا دختر جوونیست که بچه ی معشوقه ی روسی پدرش هست که به خاطر بیماری مادرش پی پدرش اومده اما مورد پذیرش پدرش واقع نمی شه و وقتی این موضوعو پسرِ شرکای پدرش می فهمند به هر نحوی می خوان از نوا سواستفاده کنند.

کاوه به نوا پیشنهاد می ده اگر با من باشی من داروهای مادرتو تهیه می کنم و نوا چاره ای جز تقبل نداره اما این شرط تبدیل به عشق پر شور می شه تا زمانی که نوا باردار می شه و کاوه می خواد نوا به اجبار سقط کنه اما نوا فرار می کنه و وقتی بچه اش به دنیا اومد بچه رو دست خونواده ی کاوه می رسونه تا جواب سو استفاده و اجبار ظالمانه کاوه رو بده…

اما دو تا اتفاق هم زمان رخ می ده که ورق های تمام زندگی کاوه و نوا عوض می شه و نوا به اسم بهشته مجدد وارد زندگی کاوه و دخترش هانا می شه و رازهایی پنهان پشت پرده با ورود بهشته روشن می شه…

 

مقداری از متن رمان یک زن وقتی‌ از نیلوفر قائمی فر

بیایید نگاهی بندازیم به شروع رمان یک زن وقتی‌ اثر نیلوفر قائمی فر :

چشمم رو تابلوی اسمش خشک شده بود، باورم نمی شد تقدیر با من این کارو کرده باشه! باید برم یا بمونم ادامه بدم به خاطر… به خاطربچه ام! بند دلم پاره شد… بچه ی من؟!

الان داره چی کارمی کنه؟! باورم نمی شه قراره برم پیشش، حتی خاله نیکول نذاشت ببینمش و بردش، خدایا جواب دلتنگی هام و داری می دی ممنون… ممنون.

دستام چه قدر می لرزه، به دستام که از شدت سرما نوک انگشتام گزگز می کرد نگاه کردم انگشتای باریک وضعیفم سرخ بودن، دارم می رم پیشش… قلبم هری ریخت… تمومه صحنه های زندگیم اومد جلوی چشمم، اون روزی که کنار گوشم گفت:

-پول داروهای مادرت و می خوای؟! پول درمانش؟

ومن زل زده بودم توچشمش ومستاصل نگاش می کردم، قلبم می لرزید از جمله هایی که قرار بود بشنوم، با اون چشمای شیطونش بهم می فهموند که حدسم پر بی راه نمی گه… دورم چرخی زد و قد و بالام و با نگاهش اندازه گرفت و زیر لب نجوا کرد:

– نوا! نوا، آخ، آخ… آدم یه بابای پولدار داشته باشه ولی چون بچه ی معشوقه اش باشه از پول و مایه محروم باشه خیلی درد داره مگه نه؟! نوا من موندم بابات چطوری یه زن روسه بور و خوشگل و می ذاره می ره دنبال یه زن چاق و غرغروی بیل مز، البته به قول خودشون الله اکبر!

– کاوه چی می خوای؟!

– کاوه چی می خوای؟! کاوه که چیزی نمی خواد

درست پشت سرم ایستاده بود و تو گوشم حرف می زد، لبش و چسبوند به گوش چپم، دم و بازدم دهنش به گوشم می خورد، آهسته دستش و به کمرم گرفت، تمومه بدنم منقبض شد و خودم و صاف کردم وخواستم دستش و از دوطرف کمرم بکشم پایین که محکم تر دو طرف کمرم و گرفت و من و کاملا تو بغلش کشید.

بعد جفت دستاش و دور بدنم حصار کرد، شالم از سرم با این حرکت جهشی ومتهنجش افتاد، بوی تلخ وخنک ادکلنش تا ته نای و ریه هام فرو رفت، صورتش و آورد نزدیکه پیشونیم و به شقیقه ام چسبوند و زمزمه کرد:

– نوا کوچولو، دختر معشوقه ی غیابیه مهندس بشیرنعمت، بابات بیرونت کرده، از ارث و میراث و دخل و خرجم خبری نیست، مادر خوشگلتم که ام اس داره و داروهای گرون و نایاب، فکرمی کنی با منشیه من بودن، خرج آمپول هاش و درمی آری؟

با وحشت تند، تند گفتم:

– کاوه به خدا به بابات می گم…

محکم ترگرفتتم وگفت:

– چی کار می کنی؟

با استرس ومستاصل گفتم:

– کاوه، کاوه من نوام آخه این چه پیشنهادی…

پرید وسط حرفم وسریع گفت:

– چه پیشنهادی؟! هوووم؟!

– کاوه من اهلش نیستم

کاوه- اهل چی؟!

-می خوای خودم بگم که پس فردا بگی تو خودت پیشنهاد دادی؟! تو رو می شناسم.

کاوه خندید و صورتم و بوسید، صورتم و عقب کشیدم و تقلا کردم، با آرنجم به شکم سفتش فشار آوردم که عقب بره ولی زورم نمی رسید، با حرص جیغم و از میون دندونام خارج کردم، کاوه خندید و گفت:

-نهایت زورت همینه نوا کوچولو؟!

جیغ زدم:

-کاوه؟!

-آ،آ! پس نهایت صدای نازکتم این جیغه…

-ولم کن عوضی…

یهو ولم کرد، نفس زنان برگشتم و عقب رفتم و نگاش کردم، لبخندی کوتاه و سرد زد وگفت:

-پس نمی خوای که مادرت درمان بشه هان؟! نمی خوای داروهاشو؟!

نفس زنان با وحشت نگاهش کردم، هنوز جای عمل بهرام خوب نشده این چی می گه، همش شصت وهفت روزه پیشش کارمی کنم، رم کرده لعنتی! به طرف میزش رفت واز کشوش یه نایلون پر آمپول درآورد.

چشمام به آمپولا خشک شد، اینا همون داروهای حیاتیه ماما بودن، یکی از آمپولا رو برداشت و گفت:

-حقوق چند وقتت می شه یکی از اینا؟

چشم از آمپولا بر نمی داشتم، ماما باید از همین آب حیات بزنه و من پولش و ندارم، من و خاله نیکول باید حداقل سه ماه کارکنیم تا پول یکی از این آمپولا در بیاد، فقط یکی…

کاوه-یه ماه؟ دو ماه؟سه ماه نوا کوچولو؟

چشمام پر از اشک شد، لبم و زیر دندون کشیدم، قلبم تیر می کشید و می لرزید، پشتم یخ کرده بود، سرم خیس عرق سرد بود، یه قطره عرق سرد از کنار شقیقه ام سر خورد اومد پایین، آمپول و طرفم گرفت، مغزم فرمان نداد، قلبم فرمان داد که ازش بگیرم.

دستم و دراز کردم طرفش، همش دو سانتی متر نا قابل مونده بود که آمپول وبگیرم که ولش کرد، قلبم هری ریخت، آمپول شیشه ای افتاد رو سرامیک کف اتاق وهزار تیکه شد وانگار قلب من هم همراه هر تیکه ی آمپول به یک طرف اتاق رفت… وا رفته و با چشمای لبریز از اشک و تاربه کاوه نگاه کردم و گفت:

– آخخخ، ببخشید از دستم افتاد…

با چونه ی لرزون نگاش کردم و محکم پلک زدم تا تاریه چشمم بره، اشکم روی گونه ام سر خورد و کاوه اشکم و پاک کرد، رنگ نگاهش عوض شد، ترحم نه… مهربونی نه… برعکس همه ی کسایی که اشک یه زن و می بینند، کاوه چشماش رنگ شهوت گرفت و زیر لب گفت:

-عاشق وقتیم که گریه می کنی، چشمات می شن دریای سبز شورانگیز من…

از حرفاش مو به تنم راست شد، بغض چنگالش و تو گلوم فرو کرده بود و گلوم و به حصار خودش درآورده بود، با دسته چپش کمرم و گرفت، محکم وخشن، تنم کاملا باهاش مماس شد، دستم و روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و خواستم هولش بدم، حرصم گرفته بود، جفت دستام و توی دسته راستش گرفت وگفت:

-حالا تقلا کن… آهان، بیشتر، بیشتر نوا کوچولو…

جیغ زدم:

-ولم کن آشغال عوضی، تو پسرصمیمی ترین دوسته بابامی، تو پسر عمو کامیابی، من به تو اعتماد داشتم، چطوری می تونی با من این طوری کنی ولم کن، حاضرم کلیه هام و بفروشم ولی به تو تن ندم کثافت…

کاوه با هیجان گفت:

-گریه کن… برام گریه کن تا ولت کنم…

-خفه شو حروم زاده…

-حروم زاده تویی نوا کوچولو، وگرنه الان تو بغل من نبودی، وره دل بابا بشیرت بودی وننه جونتم کنج بیمارستان نبود…

کلمه ی بیمارستان هزار و بیست بار از پرده ی گوشم عبور کرد، حال مامانم بهم خورده، مامانم، مامانم، من اون همه ذلت و کشیدم که مامانم خوب بشه، کتک خوردم، زیر دستای کثیف بهرام رفتم که بتونم به پول و ارثم برسم ومامانم و نجات بدم، حال مامانم بد شده…

– ماما… ماما کجاست؟!

-ماما جونت بیمارستانه، همینطوری هم خرجش داره می زنه بالا، می خوای صدای خاله نیکولت وبشنوی که بهم زنگ زده بود؟!

کمرم و ول کرد ولی هنوز دستام تو دسته راستش بود، گوشیش و از توجیبش درآورد و مکالمه ی ضبط شده اشون و شنیدم

-الو…الو…

-بله بفرمایید؟!

-آقای دوکتر کامیاب؟!

-بله خودم هستم بفرمایید؟!

-من نیکول هستم خاله ی نوا نعمت، منشیتون.

-بله سلام حال شما خوبه؟

-راستش نه، اگه مجبور نبودم با شوما تاماس نمی گرفتم، کاتوشیا مادر نوا حالش کیلی بد شده آوردمش تهران، الان تو بیمارستان…

قطع کرد، باچشمای پراشک نگاش کردم و با هیجان نگام کرد و گفت:

-جااااان، قوربون این چشمات برم…

-چرا قطع کردی، ماما کدوم بیمارستانه؟!

کاوه گوشی رو تو جیبش گذاشت، تقلا کردم که گوشی رو از تو جیبش بگیرم ولی مانعم می شد با گریه وجیغ وحرص گفتم:

-مامانم کجاست؟!

کاوه- سیس ،سیس …

من و دوباره تو بغلش کشید و تو حصار دستش و دستش و دورم قلاب کرد و تو گوشم گفت:

-می خوای بری پیشش؟

با گریه گفتم:

-ماما مریضه…

با شور و هیجان گفت:

-جااان، ببینمت…

اومد برم گردونه با جیغ وحرص گفتم:

-آشغال عوضی، مادر من مریضه تو به فکر هوس کثیفتی…

یهو هولم داد به عقب و با ضرب، با باسن خوردم زمین، با تردید وموهای پریشون نگاش کردم، نفس نفس می زدم، صورتم خیس اشک وعرق بود، اشکه روی گونه ام و با پشت دستم پاک کردم، کمرم و باسنم ذوق ذوق می کرد از ضربه فرود اومدنم روی زمین، اومد بالا سرم، از بالا سرم نگام کرد، فخر فروشانه و قدرتمند و مغرور گفت:

-هفت روزه مادرت بیمارستانه، صورت حساب بیمارستان تا سه روز قبل هفتصد و سی و نه هزار تومن بود و تموم اون آمپول های روی میز و باید هفته ای یه بار تزریق کنه، روی اون میز شش تا آمپول هست، شش هفته زندگیه مادرت تضمین می شه، کمتر درد می کشه می تونی راحتیش و ببینی، خم شد صورتش و نزدیک کرد و گفت:

-عمرمادرت برای شش هفته تو دست منه…

با عجله وتند و با حرص گفتم:

-دست تو نیست، دست خداست

-ولی می بینی که خدا سپرده دست من…

-تو یه عوضی ای…

موهام و از پشت گرفت تو دستش، جیغ کشیدم و گردنم عقب کشیده شد، صورتش و نزدیک تر کرد و گفت:

-اگه با من باشی مادرت زنده می مونه، خرج بیمارستان و درمانش با من، ولی اگه قبول نکنی تمومه اون آمپولا جلوی چشمت یکی یکی می شکنه…

-حاضرم کلیه ام و بفروشم ولی با تو نپرم، زیر لحاف تو نرم…

-مگه قرار لباس بفروشی که سریع مشتری پیدا کنی؟ تا تو آزمایش بدی، تا مشتریه دست به نقد پیدا کنی، تا عمل کنی و برسونی به مامانت، مادرت هفتا کفن پوسونده…

با حرص وخشم جیغ زدم:

-خفه شو، خفه شو کثافت…

موهام و ول کرد و برخاست و گفت:

-باشه خودت خواستی، برو کلیه ات و بفروش…

به سمت میز رفت، یه آمپول برداشت و به آمپول نگاه کرد وگفت:

-این هفته ی اول…

آمپول و پرت کرد طرف دیوار و خرد و خاکشیر شد، تنم یخ کرد از کارش، آمپول دوم و برداشت و گفت:

-الان مامانت فقط چهارهفته دیگه زنده می مونه…

از هول قدرت تکلمم انگار افت کرده بود، با حرص با زانو خودم و کشیدم وگفتم:

-تو از بی اطلاعیه من داری سواستفاده می کنی…

-برو اطلاعات کسب کن ولی تا کسب کنی تمومه آمپولا رو می شکنم، حتی خودت و جلوی چشمم آتیش بزنی، بکشی من یه یک قرونی کمکت نمی کنم، بعد می تونی بری کلیه ات و بفروشی که فوقه فوقش با پول کلیه ات می تونی هفت هفته مادرت و داشته باشی، بعدش می تونی بری تو خیابون هر روز با یکی باشی شاید ته هفته بشه یه پول…

از جا بلند شدم، اولین چیزی که جلو دستم بود و برداشتم و پرت کردم طرفش وصاف خورد به کنار شقیقش و درجا افتاد…

چشمام و تا جایی که جا داشت باز کرده بودم، انگار سطل آب سرد رو سرم ریختن، عرق سردی از بین دو کتفم سرخورد رو کمرم، تپش قلبم تو گوشم می زد، بوم، بوم، بوم، تو کشتیش، تو کشتیش، مرد؟!کشتمش… مرده؟!مرده؟!

پشته زانوم خم شد، با زانو خوردم زمین، دستام می لرزید، قلبم داشت از تو دهنم در می اومد، چنگ های بغض گلوم و می فشرد، تازه دیدم با جا چسبی زدم تو سرش، این همه اثاث رو میز لا مصبشه، جا چسبی رو چرا برداشتم؟

فقط مونده بود قاتل بشم، با زانوهام خودم و کشوندم طرفش، رو زمین افتاده بود، پیشونیش خون خالی بود تا خون و دیدم جیغ کشیدم و با گریه رفتم طرفش و سرش و تو بغل گرفتم وضجه زنان گفتم:

-کاوه… کاوه تو رو خدا بگو زنده ای کاوه جان… خدایا غلط کردم… کاوه وای چه خاکی توسرم بریزم کاوه… دستام به شدت می لرزید و انگار فلج شده بودم، کف دستام خونی بود جیغ کشیدم و دستم و با پهلوهام پاک کردم، می خواستم نبضش و بگیرم اما هرکاری می کردم نمی فهمیدم، صدای هق هقم تو اتاق مثل زنگ ناقوس بود تو گوشم …

تلفن وکشیدم پایین و شماره 110و گرفتم تا وصل شد گفتم:

من… من… من کشتم، من آدم کشتم… بیاید…

– خانم! خانم شما کی هستید؟ کی و کشتید؟

– من نوا نعمتم… دکتر کاوه  کامیاب و کشتم، بیاید، بیاید…

– کجا هستید؟

– خیابون ولیعصر ساختمون پزشکان طبقه سوم واحد شش…

– خانم… خانم بهشته اکرمی

ازخاطرات بیرون اومدم، از روی صندلی بلند شدم، قلبم می کوبید و گفتم:

-بله؟!

-تشریف ببرید داخل

بند کیفم و تو مشتم گرفتم، نفسم و تو سینه حبس کردم و رفتم طرف در، تقه ای به در زدم و نفسم و آزاد کردم و زیر لب بسم الله گفتم

-بفرمایید…

صدای خودشه، صداش تو گوشم پیچید، نوا کوچولو!

در و باز کردم سرش پایین بود و داشت یه چیزی رو می نوشت، قامتش همون قامت بود چهارشونه گیش توی روپوش سفیدش کاملا مشخص بود، موهای مشکی ایی که با ترفندی خاص همه رو به سمت بالا داده بود و تار و پودش خیلی مجذوبانه در هم فرو رفته بودن ومدل شیکی رو تشکیل داده بودن.

سر بلند کرد، همون صورت بیضی، همون پیشونیه متناسبش، ابروهای مرتب، چشمای خیلی معمولی و حتی مژه های معمولی اما نگاه شیطون ،متهنج وجذاب، لعنت به نگاه تو کاوه، چشمات قاب و رنگ خاصی نداره ولی نگاهت هزارتا حرف با آدم می زنه.

یه بینیه ایتالیایی، گونه ها و کناره های فک که تراش خورده بود و به جای این که ازون مرده خوشگل یا جذاب بسازه یه مرد با چهره ای خاص ساخته بود که بیشتر می شد از چهره اش به عنوان یه مرد با میمیک صورتی که فتوژنیکه یاد کرد ولب ها…

نگاه به لبهاش دوختم، گرمای لبش و رو لبم حس کردم، قلبم هری ریخت، صدای قلبم و می شنیدم…

-خب تا صبح می ایستید اونجا منم بشینم نگاهتون کنم؟

-سلام

نباید من و بشناسه، بشناسه همه ی حرفام دروغ می شه

-علیک سلام خانم بفرمایید؟!

چشماش و ریز کرده بود تا دقیق ببینتم، با لکنت و لهجه ی خاص خاله نیکول و ماما گفتم:

-من بارای آگاهی توی روزنامه اتان آمدم

پوزخندی زد و گفت:

-ارمنی هستی؟

-نه

-این لهجه پس چیه؟ اداته؟

-نه

-چی نه؟ نه، نه

-من افغان هستم، یه دورگه ی اکراینی و افغانستانی

یکه خورده نگام کرد و جدی گفت:

-روبند چرا زدی؟!

-چون که، در آیین من زنان می پوشانن صورتشان را…

-تو لهجه ات افغانستانی نیست، چرا این طوری حرف می زنی؟

-بیشتر اکراینیه…

-اکراین زندگی می کردی؟

-افغانستان، آما پدر مرد من با مادر آمد ایران

پوزخندی از خنده زد و گفت؟

-چند وقته آمد ایران؟

-هفت ماه

-روبندت و بزن کنار…

-نه نمی شود

-یه نظر حلاله

سرم و تکون دادم و گفت:

-من باید ببینمت که چطور آدمی هستی

-چطور آدم بودن به قیافه دیدن مربوط نیست

-مربوط نیست؟! پس به چی مربوطه؟

-به پاک بودن فطرت آدم و درست بودنش

-تو درستی؟

-می خواهید امتحانم کونید؟

-کونم؟!

زد زیر خنده و بعد سریع خودش و جمع و جور کرد وگفت:

-رزمه ات و بده ببینم

رزمه ام وبردم جلو دادم بهش، رزمه ام و گرفت و گفت:

-تحصیلاتت چه قدره؟

-در حقیقت من دانشجو بوده ام، آما پدر به رحمت ایزدی رفت و من دیگر نتوانست

-تو دیگر نتوانست درس خوند؟

-باله

-بیست وسه سالته؟ چرا ننوشتی متاهلی یا مجرد؟

-مجرد

-افغان ها دختراشون و زود شوهر می دن

-من یک، یک عدد بودم…

زد زیر خنده و گفت:

-حالا عدد چند بودی؟

رزمه رو بست و تکیه داد به صندلیش و گفت:

-مثلا عدد باقرزاده

-با گرزاده؟!

-نمی دونی یه عدد، بینه عدد پنج و شش هست که دکترباقرزاده کشف کرده…

خدایا کی این و دکتر کرده، هنوز همون آدم سه سال پیشه عوض نشده، فقط چرت و پرت می گه…

جدی گفت:

-دانشگاه چی خوندی؟

اگه بگم مدیریت مالی که ممکنه بو ببره، گفتم:

-روان شناسی

-روان شناسی! چند ترم خوندی؟

-سه ترم

-با مادرت زندگی می کنی؟

-مادر و خواهرم

-کجا؟

-تو رزمه نو…

-می دونم حوصله ندارم بخونم بگو

-خزائن

-خزائن کجاست؟ خزینه؟

-بله

-چی از بچه داری می دونی؟

-من بچه داری خوب بلدم، عوض کردنش، غذا دادن، مراقبت، بازی های فکری در هردوره… مطالعه داشته ام

-معرفت خانم عظیمی بوده؟

-بله

-خانم عظیمی رو از کجا می شناسی؟ که تو رزومه نوشتی معرف خانم عظیمی

-در مسجد محل خانم عظیمی، سرکار می آید، گرآن درس می دهد

-قرآن

-ما در زبانمان گ، گ…

خندید و گفت:

-ق…

-گ… گلوم درد می گیره نمی تونم بگم…

-تا نگی، ق استخدامت نمی کنم

کاوه عوضی بودنت رشد کرده، دستم و به گلوم گرفتم خیلی راحت ق، می گفتم ولی باید با لهجه باشم، من می خوام بچم و ببینم این  تنها راهشه که پیشش باشم بدون این که کاوه بفهمه که من زنده ام

-قگ…

-قگ نه ق…

-می شود اذیت نکونید؟

-نکنید، حرف زشتیه ها نکونید

با حرص نگاش کردم، تو چشمام خیره و جدی نگاه کرد، این بارم باز رنگ نگاش عوض شده بود، متفکر و پر از جدیت محض انگار با ذهنش درگیر بود، ازش باید سوال بپرسم قبل این که شک بکنه

-بچه ی شوما چند وقت داره؟

زیر لب خودم زود تر نجوا کردم، یک سال وهفت ماه وبیست وسه روز.

کاوه-یک سال ونیمشه

-دوختراست یا پسر؟

-دختره

-اسمش چه است؟

-اسم نداره

یکه خورده نگاش کردم، برای بچه ی من اسم انتخاب نکرده؟! تو دیگه کی هستی کاوه؟! برای پاره ی تنت اسم نذاشتی؟!

-این چطووور مومکن می شه؟!

-خب چون جریان داره، سرش درازه

-سرش درازه؟!

-یعنی قضیه اش طولانیه!

-آها، شناسنامه یعنی نداره؟

-نه

-نه؟!

همچین بدونه لهجه گفتم نه و یکه خورده نگاش کردم که دقیق بهم با اون چشمای ریز کرده اش چشم دوخت، خودم و جمع و جور کردم و گفت:

-مدارکت و آوردی؟!

-بلی.

اگر رمان یک زن وقتی‌ رو توی اپلیکیشن مطالعه کردید، خوشحال میشیم که نظرتونو درمورد آثار خانم نیلوفر قائمی فر برای بقیه رمان خوان‌ها پایین همین مطلب بنویسید.

 

برای دانلود و خواندن رمان یک زن وقتی‌ کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 50 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!