رمان یواشکی

رمان یواشکی

رمان یواشکی نوشته ی عاطفه منجزی روایت یک عشق آتشین است. دختری پاک و پر شور با احساسات بکر و پسری که پر از رنج و کینه است. دختری که فکر می کند می تواند حریف گرگ های زندگی شود اما هنوز هم زیادی خام است.
رمان یواشکی به قلم عاطفه منجزی در سال ۱۳۹۹ از انتشارات سخن به چاپ رسیده است. تعداد صفحات این رمان ۷۳۸ می باشد.

 

خلاصه رمان یواشکی :

رمان یواشکی به قلم عاطفه منجزی قصه‌ی دختری پر از شور و شر جوانی است. او در تقابل با مردی از جنس سنگ قرار می گیرد. دخترک خیال می کرد می تواند در برابر گرگ‌های زندگی مقاومت کند اما او همچنان خام بود و احساساتش پاک و دست نخورده. این رمان روایت عشقی آتشین است که قرار است مشت های آن پسر سنگدل را به دست هایی حمایتگر تبدیل کند…

 

مقداری از متن رمان یواشکی :

سرمای استخوان‌سوز زمستان و بارش مجدد باران وادارش می کرد مثل ضریح امامزاده توسل بجوید به همان پناهگاه کم عمق. در اثر مجاورت نزدیک با پنجره ی قدی تراس، ناخواسته از حال و هوای اتاق و روابط حسنه‌ی گربه‌ی خوش اقبال و صاحب اتاق، خوبِ خوب فیض برده و دندان بر هم ساییده و دیگر داشت قات میزد از این همه لفت دادنِ این دو جانور موذی! بند و بساط تناول شام پشمک یک ساعتی سر کارش گذاشته بود و حالا غیظش چنان بالا زده بود که پتانسیلش را داشت هر دو موجود زنده‌ی این اتاق را با دست خود قصابی کند! اندکی بعد چراغ اتاق خاموش شد و نیم ساعتی هم در خاموشی گذشت…
گربه‌ی مزاحم خیال بیرون زدن نداشت، باید بیرونش میکرد! اگر نه ممکن بود با سر و صدا دختر را بیدار کند و به دردسرش بیندازد! جسم سیاهی را از جیب کاپشن چرم کوتاهش در آورد و سرش کشید. کلاهی که فقط مقابل دو چشمش را باز می‌گذاشت تا با چشمان به خون نشسته‌اش بتواند مأموریتش را با کمال میل به سرانجام برساند… تا امروز برای رسیدن به مقاصدش، اینقدر خِفَت نکشیده بود و واتأسفا به حال و روز عامل این معطلی تحمیلی.

***

– تارخ، دارم از ترس سنکوپ میکنم! سابقه نداره تا این ساعت بی‌خبر بیرون از خونه بمونه، نه خودش خبری بهم بده، نه وقتی زنگ می‌زنم، جوابمو می‌ده!
ــ آخرش سر بی ملاحظه بازیای بارانا تو رو از دست می دم! شب تعطیلیه، حتماً با دوستاش دورهمی…
ــ کجا آخه؟… کجا که نتونسته حتی از خودش خبرم بده؟! بلای سرش نیومده باشه؟… باز نزدیک عید شده و… تارخ، به دادم برس!
ــ الان راه می‌افتم می‌آم و هر جا رو عقلت برسه دنبالش می‌گردیم!
دلارام بریده‌ بریده گفت:
ــ فقط بیا… بارانام، دخترم… پاره‌ی جگرم! آخ خدا قلبم… آخ تارخ!
و صدای هق سوزناکش در گوشی پیچید. تارخ کلافه دستی تُوبرتوی موهای فلفل نمکی پر پشتش کشید و حین قدم تند کردن سمت راهروی آپارتمان، دو سه کلمهی دیگر در گوشی پچ زد. به محض قطع تماس، بارانی سرمه‌ای رنگش را از جالباسی برداشت و تن کشید. جمع مدعوین خانه‌ی خواهرش تا دیدند قصد رفتن از مهمانی را کرده، هر کدام تک جمله‌ای پراندند:
– کجا می‌ری مرد؟… تازه جمعمون جمع شده…
ــ تارخ، بری حال همه گرفته میشه!
ــ بشین بابا جان، باز هوایی شدی؟
ــ داداش کجا؟
در پاسخ بقیه فقط دستی تکان میداد و تک کلمه‌ای و کوتاه ردشان می‌کرد، اما خواهرش، دستبردار نبود و تا مقابل در دنبالش دوید و باز اصرار کرد:
ــ توبه! یهویی کجا؟… دانیال که نیومده هنوز، هوشنگم که دیگه خودت می‌دونی! بعدِ عمری، ناپرهیزی کردم مهمونی دادم فک و فامیل دور هم جمع بشیم، تو هم نباشی، پس…
ــ عجله دارم، اگه حل شد، برمی‌گردم، این جمع حالا حالاها از این خونه بیرون نمی‌زنن!
آمد در را باز کند که پشیمان شد و قدمی برگشت سمت خواهرش، زنی که برایش حکم مادری داشت! این روزها، چشم امید رخساره به تنها پسر و تنها برادرش بود! این دو چشمِ امید هم که وسط مهمانی خواهرش شده بودند الاکلنگ، آن یکی نیامده، این یکی داشت می‌رفت. تارخ رخساره را کشید به آغوش و زیر گوشش زمزمه کرد:
ــ دلارام حالش خوب نیست، می‌دونی محتاط و مغروره، وقتی میگه زود بیا، یعنی… دلگیر نشو آبجی! دانیالم نیم ساعت پیش گفت تعطیل کرده توی راهه، دیگه باید برسه!
رخساره سرش را با نارضایتی از آغوش تارخ پس کشید و گِله کرد:

ــ آخرش توی اون دفتر کوفتی که حتی نمی‌دونم کدوم قبرستونیه، خودشو دفن میکنه! )
نگاهش که افتاد به چشمان مضطرب برادرش، حرفش را درز گرفت (اگه دلارام گفته بیا، حتماً لازمه… برو داداش، اگه تونستی برگرد، نشدم، عیبی نداره! خانمت واجب‌تره!)
خدا میدانست ته وجودش هیچ دلِ خوشی از دلارام ندارد، اما برادرش که نمی‌دانست! تارخ راضی از همدلی خواهرش، شتاب‌زده بوسه‌ای کاشت روی موهای او، موهایی که مثل موهای خودش، طبیعی مش شده بود، با تارهایی نقره‌ای که لا به لای انبوه موهای سیاهش لانه کرده بود، پیش از موعد و یکدفعه‌ای! سفیدی موهای خواهرش خبر از روزگار سیاهی می‌داد که ظرف پنج شش سال‌های اخیر، از سر گذرانده و دست‌آورد این جنگ نابرابر، همین رگه‌های سفید موها بود!

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان یواشکی :

رمان یواشکی را می توانید از طریق انتشارات سخن و کتاب فروشی های معتبر تهیه کنید.

 

بیوگرافی عاطفه منجزی :

عاطفه منجزی متولد اردیبهشت ۱۳۴۵ است. در مسجد سلیمان متولد شده اما در اصفهان درس خواند و در سال ۱۳۶۴ ازدواج کرد. بعد از ازدواج به تهران آمد و ساکن شد. وقتی فرزندانش دوساله بودند تحصیلات دانشگاهی را در مقطع کارشناسی حسابداری شروع کرد و هم اکنون دانشجوی مقطع کارشناسی رشته روزنامه نگاری است.

 

آثار عاطفه منجزی :

رمان قله قاف – انتشارات علی
رمان لبخند خورشید – انتشارات سخن
رمان شاه ماهی – انتشارات سخن
رمان سورمه سنگ – انتشارات برکه خورشید
رمان حاجی منم شریک – انتشارات برکه خورشید
رمان یکی نبود – انتشارات سخن
رمان سکه شانس – انتشارات برکه خورشید
رمان پرنده بهشتی – انتشارات سخن
رمان سبز بخت – انتشارات برکه خورشید
رمان در پس نقاب – انتشارات سخن
رمان تیه طلا – انتشارات سخن
رمان قله قاف – انتشارات ذهن آویز
رمان یواشکی – انتشارات سخن
رمان گل (جلد یک – مشترک با م.بهارلویی) – انتشارات ذهن آویز
رمان سکه (جلد دوم – مشترک با م.بهارلویی) – انتشارات ذهن آویز
رمان ماه (جلد سوم – مشترک م.بهارلویی) – انتشارات ذهن آویز
رمان شب چراغ ( دو جلدی – مشترک با م.بهارلویی) – انتشارات سخن
رمان کار نده دستم! (مشترک با م.بهارلویی) – انتشارات ذهن آویز
رمان چه رقیبی – انتشارات ذهن آویز
رمان بسته به جونم – انتشارات ذهن آویز
رمان زر پران – انتشارات سخن
رمان مسافر کوچه های عاشقی – انتشارات هودین
رمان مشکل گشا – در دست چاپ
رمان تخت طاووس- در دست چاپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 8 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!