مژگان با یاغیگریهای خود مدام در حال تجربه چیزهای جدید است، تا جایی که این تجربه به تحریک غیرت رضا منجر میشود و رضا که دلداده و شیفتهی اوست، به همین راحتیها از مجازاتش نمیگذرد.
مژگان دختری که با سرکشی های خود مدام درحال تجربه کردن چیزهای جدید است، پسرخالهاش رضا دیوانه وار او را دوست دارد، غیرت و تعصب رضا زبان زد خاص و عام است؛ درحالی که مژگان برخلاف خواستههای او عمل میکند تا جایی که با ورود دوست صمیمی رضا و حسادتهایش نسبت به خوشبختی ان دو همه چیز را بهم میریزد. فرهاد که گذشتهی تاریکی دارد و فکر میکند که همهی زنان شبیه یکدیگر هستند. با نقشهی قبلی پا به خانهی انها میگذارد و زمینههای ارتباطش با مژگان را فراهم میکند تا جایی که این ارتباطات پنهانی به ازدواج انها ختم میشود. حال باید دید که رضای تعصبی چگونه با این قضیه کنار میآید ودر نهایت چه چیزی در انتظارشان است؟
با سیلی که ناگهانی به صورتش خورد، به یکباره به خودش آمد و با بغض نگاهش کرد.
رضا که فکر نمیکرد با شنیدن این حرفها اختیار از دست بدهد؛ بیهوا و با درد جلو رفت.
مژگان با جسارت خود را عقب کشید.
– نیا رضا!
نیا که دیگه حالم ازت بهم میخوره.
نیا که دیگه ازت دل کندم.
رضا که اینها را شنید، اشک درون چشمانش حلقه شد.
– غلط کردم مژگان!
همچون دیوانهها خودش را میزد
– بشکنه اون دستی که روت بلند شد.
همچون کسی که به جنون رسیده باشد، تند قدمی برداشت و در آغوشش کشید.
همانند دیوانهها زمزمه کرد:
– نه! تو گل منی، گل من که ندای رفتن سر نمیده.
نگاهش کرد.
– بگو که گل من، ندای رفتن سر نمیده؟
بگو لعنتی!