داستان دختری که مجبور شد همراه مادرش توی یه خونه خدمتکار باشه و عاشق پسر اون خانواده شد.
دختری که بخاطر بدهی پدرش آواره میشن و مجبور به کار توی خونه ای میشه که سرنوشت آغوش رو تغییر میده.
با ذوق کنار کوهیار قدم بر می داشت.امروز این شهر زیباتر نشده بود؟
هوا عطر گرفته بود و دلش پروانه شده و از این شاخه به آن شاخه می پرید و حس پرواز داشت.
کوهیار پرده زرشکی را بالا گرفت و سرش را به سمت آغوش خم کرد.
-به نظرت این خوبه؟
گفته بود امروز فراموش کنند نسبت شان صاحبکار و اینهاست.
نگفت خدمتکار و گفت اینها و فهم قلمبه شده اش آب جوش شد و قندهای دلش را آب کرده بود!