موضوع اصلی رمان گلاریس
ریحانه نیز کنج خانه در خود جمع شده بود و به حال دلِ دوستش غصه میخورد. _باید بفهمم میخواد چکار کنه. این تنها جمله ای بود که ریحانه انتظار شنیدنش را نداشت! با صدای نازک و جیغ مانندش فریاد کشید: _چی؟ چرا باید بدونی؟ از جا بلند شد و نشست، به ریحانه نگاه کرد و سعی داشت احساسات را به او توضیح دهد. _ میدونم دیوونگیه ریحانه… اما من سعی کردم امتحانش کنم! سعی کردم زندگی بدون کوروش رو امتحان کنم… اما هر بار که صدای زنگ خونه بلند میشد امیدوار بودم که اون باشه! هربار که گوشیم زنگ میخورد من میخواستم که اون باشه!
هر بار که در کافه باز میشد دلم میخواست کوروش باشه که از اون در میاد داخل… میفهمی چی میگم؟ ریحانه که اخم هایش در هم فرو رفته بود جلوتر رفت و دستهای او را گرفت. _نه گلاریس! نمیفهمم چی میگی… منظورت رو درست بگو… چرا میخوای بفهمی کوروش میخواد چکار کنه؟ دخترک بین گفتن واقعیت و نگفتنش به ریحانه تردید داشت، اما در آخر گفت: _برای اینکه کمکش کنم! ریحانه مبهوت به او نگاه کرد… دخترک با خود فکرهای زیادی کرده بود! اگرچه به او گفته بود که باید از این سازمان خارج شود تا بتواند کنارش باشد اما… او که قرار نبود وارد رابطه ای با کوروش شود!
او فقط میخواست برای این انتقام کمکش کند! ضمن اینکه با تمام وجود میخواست انتقام مادرش را هم بگیرد! نمیدانست چکار باید کرد… شاید بهتر بود با محمد صحبت کند، از جا پرید و فکرش را به زبان آورد. _میخوام با محمد صحبت کنم… شاید اون چیزی بهم بگه. با پوزخندی که ریحانه زد از جا ایستاد و با حرص دست به سینه ایستاد. _چیه باز چرا نیشخند میزنی؟ ریحانه رو به رویش ایستاد و دست هایش را در هوا تکان داد. _واقعا محمد؟ واقعا میخوای با اون حرف بزنی؟ کسی که همه ی رازهای کوروش رو میدونه بهش خیانت نمیکنه! تو آب بخوری محمد میره بهش میگه…