رمان کوک

رمان کوک

توضیحات مهم رمان کوک از فروغ ثقفی

موضوع اصلی رمان کوک از فروغ ثقفی

بی اعتمادی و خودخواهی

خلاصه رمان کوک از فروغ ثقفی

گاهی آدما تو زندگیشون چنان وصل به گذشته‌شون هستند که یادشون میره حال و آینده افرادی که بهشون گره خورده رو دارن به خاطر اون گذشته خراب میکنند‌. با تمام عشقی که به معشوق خود دارند، تمام راههایی که ممکنه به معشوقش آسیب بزنه رو می‌بندد.
ولی یادشون میره که چاقوی تیز در دستش داره طناب این اتصال وآرام آرام پاره میکنه وزخمی که با این چاقو بر طناب احساس عشقش میزنه شاید بی‌التیام باشه.
کاری که در رمان کوک خواهید خواند… چطور عشق داره قربانی رفاقت می‌شه و رفاقت و اعتماد به رفیق، تیشه به ریشه‌های سبز عشق میزنه.

 

مقداری از متن رمان کوک از فروغ ثقفی

با حرص، مشغول باز کردن در شد.
هرچه کلید می انداخت انگار در هم لج کرده بود.
بعد از غرغرهای زیر لبی بلاخره درب باز شد.
به گوشه ای ایستاد و با چشم اشاره زدوگفت:
-برو داخل.
نگاهی به او کردم و وارد خانه شدم و زیر لب گفتم:
-همچی میگه برو داخل، انگار قراره وارد سلولم بشم.
فکر نمیکردم زمزمه های زیر لبم را شنیده باشد سریع گفت:
-زنی مثل تو رو باید زندونی کرد.
کیفم را روی مبل انداختم و خودم روی مبل دیگری لم دادم .
انگارعصبانیتش برایم مهم نیست و من نیز کنجکاو نیستم، چرا اینقدر جلزولز میزند.
دست به سینه بالای سرم ایستاد و من همانطور که روی مبل نشسته بودم سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم:
-بگو! چی میخواستی بگی، بگو باید زودتر برم کار دارم.
-عه راستی، آره کارهای عقب افتاده زیادی داره.
بعد با عصبانیت هرچه تمامتر گفت:
-این قضیه دادخواست‌طلاق چیه ؟ تو داری چه غلطی می کنی؟
از روی مبل بلند شدم و روبه‌رویش ایستادم.
این که باز هم برای دیدنش باید سرم را بالا می‌گرفتم و به‌چشمانش نگاه کردم و فریاد زدم:
-چه غلطی می کنم؟ نه اتفاقاً تمام زندگیم با تو غلط بود، دارم تمام غلط‌ها و تصحیح می‌کنم.
-آهان اون وقت فکر می کنی، باطلاق همه چی حل میشه!
-مطمئناً یک قسمت از زندگی من با تو رو که با این کار میتونم حل کنم.
صدایش را بالاتر برد و گفت:
-تو بیجا می کنی از این دادگاه به اون دادگاه راه افتادی. گفتم که پات به اونجاها باز بشه، تو رو به غلط کردن میندازم.
-آها مثلا چیکار می کنی ؟ باسمانه ازدواج می‌کنی؟ اینجوری منو به غلط کردن می ندازی؟
اصلاً چرا این همه راه رو میری، من همین الان هم از زندگی با تو به غلط کردن افتادم. یه مرد بی منطق و خودخواه که فقط خودش و منافع خودش رو میبینه. مردی که فکر میکنه، تموم کارهاش از روی عقل ومنطقه و زنش داره اشتباه میکنه. مردی که فکر میکنه من دارم به سمانه ورابطه بینتون حسادت میکنم. ولی حتی یکبار نخواست بفهمه، شاید واقعا یک جای کار داره میلنگه.
کامران! میدونی مشکلت چیه ؟ اینه که، فقط خودت ومی‌بینی.
با چشم‌های متعجب نگاهم کرد:
-من خودم و میبینم؟ من چیکار کردم که تو این همه وصله ردیف کردی به من چسبوندی!
فقط یه مدت کوتاه از اون دختر و حال و روزش جویا شدم، چرا اینقدر گنده کردی؟ چرا انقدر بهش پر و بال میدی؟
-پروبالش میدم؟ نه عزیزم پر و بال و تو دادی که سایه اش روی زندگی من داره پرواز میکنه.
-چطور باید بفهمونمت ،سمانه ای دیگه نیست،بابا نیست ،نیست ،نیست. چطوری بفهمونمت.
-نمیتونم باور کنم ، وقتی تا خونه من آوردیش…
به چشمانش با تنفر نگاه کردم و گفتم:
-ازت طلاق میگیرم، میرم کامران، میرم، حالا هرچی دلت میخواد داد بزن. اصلاً تو که دست بزن هم داری بیا بزن شاید خالی شدی. ولی هیچ تاثیری تو تصمیم من نداره
من… از تو… جدا میشم. بشین و ببین
به طرف کیفم رفتم وبا حرص انرا برداشتم، خواستم به قصد بیرون رفتن بروم…دستم از پشت کشیده شد و مرا در آغوشش گرفت ومحکم به سینه اش فشار داد.

 

برای دانلود و خواندن رمان کوک کلیک کنید

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 6 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!