رمان کوازار 2 ( پسر اهریمن ) داستان پسر زمینی اهریمن، کسی که به دنبال تولد نسل جدیدی از شیاطین است.
رمان کوازار 2 ( پسر اهریمن ) ادامه ی جلد پیشین است.
همه چیز زیر سر عشق است… عشقی که میسازد، متولد میکند، فریب می دهد، نابود می کند و حتی میدرد.
عشقی که پسر زمینی اهریمن هم اسیر میکند، کسی که از دل ناممکن ها متولد شد، رشد کرد تا روی زمین امپراطوری تباهی به پا کند.
زمینی که در آن فرشتگان سقوط کرده برای پس گرفتن مقام از دست رفته در حال نبردند.
ساتی: ما بیست و شش روز نبودیم. بیست و شش روز بود که سارا رو از دست داده بودیم! باورم نمیشد. چند ساعت اونجا، انقدر زمان بگذره اینجا!
سام دستی تو موهاش کشید و گفت:
«خب… با زن اخوان شروع کنیم یا پاکسازی بچههای اکوانها؟»
به من نگاه کرد. نگاهش کردم، اما جواب ندادم. آخه جواب من هیچکدوم بود! واقعاً قدرت تمرکز و کارکردنم رو از دست داده بودم.
نگاهم رفت رو دستگاه ردیاب و گفتم:
«میشه یه کم اجازه بدید تنها کار کنم؟»
با این حرف، بدون نگاه کردن به بقیه به سمت سیستم ردیاب رفتم. پشتش نشستم و به دستگاه نگاه کردم. به خودت بیا ساتی! سارا از دست رفته! نوبت توئه که وظایفت رو انجام بدی. اگه زودتر این معما رو حل میکردی شاید هنوز سارا رو داشتی.
دکمه استارت رو زدم و تمام نقاط روی شبکه روشن شدن. به غیر از ما، اخوان و تمام اکوانهای زمینی روی نقشه من بودن!
دلم میخواست همه رو یکجا نابود میکردم. دیگه برام مهم نبود بشه روح یه سری رو پاک کرد یا نه، فقط دوست داشتم زمین رو از شیاطین خالی کنم.
روی نقشه، اکوانهایی که من و سام ردیابی کرده بودیم مشخص بودن. اکوانهایی که متولد شده بودن، پسرهای اخوان! حالا این بچه جدید، دختره یا پسر؟!
دستم روی کیبورد قرار گرفت و لب زدم:
«من اول میخوام همه پسرهای اخوان رو پاک کنم.»
آروم این جملهها رو گفتم، اما از گوش سام دور نموند. سام اومد سمتم و گفت:
«هربار پاکسازی یه اکوان، تمام قدرت تو رو از بین میبره. تو نمیتونی همه اونا رو پشت سر هم از بین ببری ساتی.»
مختصات نقاط اکوانها رو برای خودم فرستادم و گفتم:
«قرار نیست تنهایی این کار رو انجام بدم.»
به سام نگاه کردم و گفتم:
«تو هم قراره کمکم کنی!»
سام دستش رو به سینه زد و گفت:
«اما من با اینکار موافق نیستم.»
بلند شدم و گفتم:
«یعنی تنها بدم؟»
اینو گفتم و بالهام رو باز کردم؛ سام لبهاش رو فشرد، فقط نگاهم کرد.
تو ذهنش گفتم:
«من آروم نیستم سام؛ بذار به آرامش برسم، بعد با اون زن روبهرو بشم.»
بدون مکث پریدم و تو آسمون اوج گرفتم. سام سریع به من رسید و تو ذهنم گفت:
«ساتی… این تصمیمت منطقی نیست.»
خیز برداشتم سمت زمین و گفتم:
«منطقم مرده، منطقم مرده! اینو بفهم!»
چطور میتونست از من انتظار منطق داشته باشه؟ منطق و صبر؟! چطور؟! هیچوقت از دست دادن یک عزیز رو تجربه کرده بود؟
سرعتم رو بیشتر کردم. سام اومد کنارم، اینبار حرفی نزد. این بهترین انتخابی بود که میتونست الان انجام بده.
با هم به سمت ساختمون هدف رفتیم. رو سقف ساختمون ایستادم. بدون مکث زانو زدم و کف دستم رو روی زمین کوبیدم، اما دست سام روی شونهام نشست و گفت:
«اینجوری انرژی زیادی از دست میدی؛ بیا بریم داخل ساختمون.»
«اما اینجوری بدون نبرد تبدیلش میکنم.»
سام لبخند محوی زد و گفت:
«نبرد توی وجود ماست… ازش فرار نکن!»
با این حرف بالهاش محو شد و به سمت ورودی راه پله چرخید.
تو ذهنش گفتم:
«من از نبرد فرار نمیکنم.»
بلند شدم. بالهامو محو کردم و دنبال سام رفتم. سام تو ذهنم جواب داد:
«میکنی، درست همونطور که از حقیقت فرار میکنی.»
برگشت سمتم. لب زد:
«از هرچیزی فرار کنی، دنبالت میکنه ساتی و تا قدرتمندتر از قبل بهت ضربه نزنه، ولت نمیکنه؛ پس اگه ترسی تو دلته، چیزی رو اعصابته، اول از همه نوبت اونه!»
به سام، به صورتش و به لبهاش نگاه کردم؛ عصبی گفتم:
«باشه!»
با دو گام محکم به سمتش رفتم؛ نفهمیدم چی شد؛ فقط تو یه لحظه جلوی ورودی راهپله بودیم. لحظه بعد داخل بودیم و پشتم کوبیده شد به دیوار.