داستان رمان کلاغ سفید در مرداب درباره ی تعصبات قومی یک خانواده است که باعث فرار یک دختر از خونه و بروز مشکلاتش میشه.
دختری که از بچگی لکنت زبون داره و توی خونواده همیشه منزوی بوده، برای رسیدن به آرامش و فرار از ازدواج اجباری، از خونه فرار میکنه، اما هدایت میشه به جایی که اول مشکلاتش همونجا شروع میشه.
از جایش بلند شد. نفسهایش به آخر رسیده بود.به عقب برگشت. وقتی دید به او نزدیک شده است، جیغ بلندی کشید و به قدمهایش سرعت بخشید.گل و لای، زیر کفشهای اسپرتش چسبیده بود.
درست مثل باتلاقی عظیم میماند. کفشهایش گیر کرد و سکندری خورد. هنوز به زمین نیفتاده بود که عطا به او رسید و نفسزنان از پشت، کمرش را گرفت.
– چیه میخوای فرار کنی؟!
خندید و صاف ایستاد. به سمت او چرخید.از شدت ترس و شرجی بودن هوا، گونههایش گل انداخته و نم عرق صورتش را خیس کرده بود.
عطا زهرخندی زد و مچ دست دختر را محکم گرفت.
– به فکرت نزنه بخوای دورم بزنی!
دخترک نفسی بیرون داد و عاجزانه نالید.
-خواهش میکنم بزار برم…بخدا من اونی نیستم که تو فکر میکنی؟
عطا با لبخندی محو، مچ دست دختر را پیچاند.
– چطوری نیستی؟
نفسش را حبس کرد. درد زیر پوستش نشسته و دستش گزگز میکرد. مسیر نگاه عطا را دنبال کرد.
– من…من آبرو دارم.
عطا خشمش را در لفافه پنهان کرد و پوزخند ریزی زد.
– آبرو؟؟ آبرو چی هست؟
بدپیلهای بود. دست دختر را پیچاند و وقتی آخَش بلند شد، دندان روی هم فشرد.
-خودت شروع کردی این بازیو…
محکم دست دختر را پس زد.
– خودتم باید تمومش کنی!
دخترک لرزید. مقاومت کردن بیفایده بود.
عمارت فخرالمولک را جیغ کلاغهای دم سیاه فتح کرده بود.
فخرالمولک به عصای سلطنتی و دستسازش تکیه داده و از پشت پنجره اتاقش، بیرون عمارت و رفت و آمدها را زیرنظر داشت. صدای چرق چرق اسفندی که انیس، دخترش دود میکرد، زودتر از بویش داخل خانه را پر کرد.
فخرالمولک گردنی چرخاند و انیس وارد اتاق شد.
– بگردم دورتون ایشالله….
چرخ دیگری زد و زیر اسفند را فوت کرد. دود که برخاست؛ چندبار پشت سرهم گفت« بترکه چشم حسود»
فخرالمولک لبخند تحسینبرانگیزش را در لفافه پنهان کرد. انیس لب و دهانش را غنچه کرد دور تا دور اتاق را با نگاهش چرخاند و بعد گردنی سمت بیرون مایل کرد، مطمئن شود کسی فال گوش ناایستاده.
-مادری…همه چی آمادهاس…مهمونا دارن میان. بگم چادرتونو بیارن سَر کنید؟
فخرالمولک پشت چشمی نازک کرد. زمزمهاش کمی بلندتر از زمزمه بود.
– کتابایِ قرآنو و جانمازا حاضرن همگی؟
– بله مادر…خانوما کمکم اومدن. شماهم بیاید پایین همه چه کامله. Use
فخرالمولک بیآنکه به دخترش نگاهی بیندازد، دو قدم سمت درِ اتاق برداشت و زمزمه کرد.
– به هدایتی بگو چادرمو بیاره.
انیس چشمی گفت و اسفند را بار دیگر روی سر مادر، گرداند و از اتاق بیرون آمد. عمارت در تکاپو افتاده بود. پیشخدمتها از صبح آنروز در حال برپایی مراسم ختم قرآنی بودند که خانم؛ فخرالمولک دستورش را داده بود.
همه چیز همانی بود که او دلش خواسته بود. دعوت از مادران و دختران، قوم و آشنا…غریبه و هفت پشت آنطرفتر.
سازش را خوب کوک کرده بود. دلش میخواست تنها پسرش را به دلخواه خودش زن بدهد و امیدی بر دلش تابیده بود که از بین آن دخترهای نجیبزاده و اصیل یکی را برازنده دردانه پسرش، تک وارثِ آن خاندان انتخاب کند.
هیچ شک و تردیدی به دل نداشت. خوب میدانست، عطا دست رد به انتخاب مادر نمیزند!
انیس اسفند را توی سالن پایین چرخاند و به اتاق بزرگ مهمان برد. همانجا که مخصوص ختم قرآنهای هر ساله و انداختن سفرههای نذر بود.
هدایتی را در حال جروبحث با دخترِ تازه بالغ شده فقیهه دید.
اخمآلود صدایش کرد.
– هدایتی…باز چیه معرکه گرفتی؟
هدایتی همینکه متوجه انیسالمولک شد، تا کمر دولا شده، طبق عادت همیشه چروکی دور چشمانش دوید و دردمندانه نالید.
– گوش به فرمانم خانوم.
انیس نیمنگاهی به دخترکِ تپل و سفیدرویِ فقیهه انداخت.
– فیفی تو مگه درس نداری؟
چهره دخترک لش و وارفته شد.
– چشم خانوم…الان میرم.
بیحرف اضافه راهش را گرفت و رفت. هدایتی ماند و انیسالمولک.
هدایتی محکم ایستاد و جلیغه تنش را صاف کرد.
– این دختر تو عمارت ول معطله بانو…داشتم به عرضش میرسوندم که به جا اینکارا مشغول درساش باشه…بیچاره عزیزخان و فقیهه که بعد از عمری دوا و درمون خدا این دختر بلاگرفته رو بهشون داده…
انیس سینههایش را جلو داد و قاطعانه گفت:
– تو نمیخواد کاسه داغتر از آش باشی…دلسوزی هم موقوف. اینکارا ربطش به تو نیومده.
هدایتی، صاف، مثل خطکش ایستاد. انگار جلوی مافوق خودش خبردار است.
– هرچی شما بفرمایید.
انیس، گردنی چرخاند و اسفند را به هدایتی سپرد.
– اینو بگیر، ببر تو اتاق مهمون. چادر خانم رو هم ببر براش.
– به روی چشم بانو!
انیس، سالن را به اتاق مهمان ترک کرد. آنجا که عطر خوش گلاب و روشنایی سفیدیِ پردههای تمام تور، درهم آمیخته بود. جمعی از زنان هر کدام روی صندلیهایی که دور تا دور اتاق چیده شده بود، نشسته بودند.
همین که انیس وارد شد، دست از صحبت کشیدند و اتاق در کسری از ثانیه از ولوله زنانه خوابید.
تمام نگاهها به دختر مقتدر فخرالمولک دوخته شد. لباسهای فاخر و منجوقدوزی شدهاش، حواس زنهای مجلس را پرت کرد و همین نگاهها و پچپچهای زنانه، حس برانگیختگی بیشتری در او بوجود آورد.
لبخند محوِ رضایتبخشی کنج لب راند و از اینکه بازهم با لباسهای برند و خاصش، دل از کف زنان مغرور و ازخود راضی آن مجالس؛ برده بود، در پوست خودش نگنجید!
کمی بعد فخرالمولک با تکیه بر عصا و چادر تور سیاهش وارد مجلس شد. به رسم ادب دور تا دور سالن را با قدمهای کوچکش پیمود و به همه خوشآمد گفت. چه آنهایی که باهاشان دوستی چندساله داشت، چه آنهایی که تازه اولین بارشان بود، به ان مجلس آمده بودند.
در جایش ایستاد و به هدایتی که در حال چیدن کتابهای قرآن روی رحلهایشان بود، اشاره کرد؛ هرچه زودتر کارش را تمام کند و از آنجا برود.
هدایتی با دستپاچگی، گردنی چرخاند و سریعتر کارش را انجام داد. انیس کنار مادر قرار گرفت و درحالیکه با نگاهش تمام خانمهای مجلس را زیر نظر داشت، زمزمهوار لب زد.
– میبینی مادر…انگار شُوِ لباسه تا مجلس ختم قرآن!
فخرالمولک خیلی ریز عصایش را روی زمین ضربه زد و هیس یواشی گفت.
هیچ دلش نمیخواست، نقشههایش، نقش برآب شود. نفس سنگینی بیرون فرستاد و سرش را همچنان بالا گرفت. حالا قدمت سکونتش در آن عمارت به چهل سال رسیده بود.
بعد از مرگ حاجمیرزا؛ هر سال یک ختم قرآن برایش گرفته بود. اما این ختم با تمام ختمهای دیگر فرق داشت. هیچ دلش نمیخواست، قبل از مرگش؛ منیر هوویش آن ثروت و مال و منال را که فخرالمولک برای حفظ کردنش، خودش را به آب و آتش زده بود، از چنگش دربیاورد.
با وارد شدن دختر چشم رنگی به مجلس، مسیر نگاهها از سمت فخرالمولک و دخترش به او عوض شد.
دخترک سرش را پایین گرفت و سلامی به حاضرین داد. فخرالمولک، لبخندی گوشه لبش راند و از دختر خواست سمت دیگرش بایستد. بعد با تک سرفهای به پچپچهای زنانه خاتمه داد و مجلس را با چند کلمه صحبت شروع کرد.
***
عطا سوار بر ماشینش شده و به سمت جلو حرکت کرد. نگاه مختصری به دختری انداخت که میخواست همراه خود در آن وقت از شب، به خانه ببرد.
خوب بلد بود در آن عمارت و باغ بیسر و ته؛ از پسِ درخواست خواستههایش بربیاید. حرفش را به کرسی مینشاند و کسی به غیر از مادرش( فخرالمولک) نمیتوانست روی حرفش، حرف بزند. برای فخرالمولک هم فکرها داشت. به نظرش میتوانست به خوبی او را از دیدن و قبول کردن آن دختر قانع کند.
نفسی گرفت و در اختتامیه کلنجار رفتن با خودش، شیشه کنارش را پایین زد.
از وقتی که آن دختر را با اکراهی که داشت، سوار ماشینش کرده بود، کلمهای حرف بینشان رد و بدل نگشته بود. بیمقدمه گفت:
اسمت چیه؟
دختر سر بلند کرد. داشت با زیپ کولهاش ور میرفت.
عطا نگاهش را به او گرفت.
– نشنیدی چی گفتم؟
دختر میلی به جواب دادن نداشت؛ اما با قرار گرفتن در کنار عطا، پذیرفته بود که بازی را او برده؛ اما به خیالش این آخر بازی نبود. هنوز امیدی وجود داشت. امید به فرار.
عطا نگاهش را به جاده تنگ و تاریک گرفت و عضلات صورتش منقبض شد. از شدت عصبانیت بود. با وجود اینکه خیلی کم عصبی میشد؛ اما این دختر خیلی خوب توانسته بود؛ حالش را بد کند.
با غیظ لب زد.
– ضدحال خوبی هستی!
اینبار نگاه بیاحساسِ دختر به سمتش کشیده شد.گوشه لبش را گزید و جواب داد.
– تو یه آدم سالم نیستی!
عطا پرغرور نگاهش را روانه او کرد.
دختر با حرص دندان روی هم کلید کرد.
– چرا باید یه آدم سالم، از روی لج بخواد دختر غریبهای رو که هیچ شناختی ازش نداره برداره ببره خونهاش…ببینم! اصلاً خونوادهات چجورین که بهت گیر نمیدن به خاطر اینکارت!
عطا خشمی را که داشت فرو خورد. این دختر خیلی روی اعصابش راه رفته بود.
تقریباً داد زد.
-خونواده من خودمم دختر خانوم…اینو آویزه گوشت کن!
نگاه توبیخگرش را لحظهای به او دوخت و آرامتر از لحظات قبل، ادامه داد.
– اگه میبینی امشب چشم رو خطاهات بستم…چون نخواستم بینِ بچههایی که باهام بودن، خرابت کنم!
دو دستی فرمان را چسبیده بود و نگاهش را به جلو دوخت.
– باز خودت با پای خودت اومدی تو پاتوقم…بازم حالا بهت لطف کردم و همراه خودم تو این وقت شب و این جاده سوار ماشینم کردم…به خاطر اینکه از خطرات احتمالی نجاتت بدم.
به سمت دختر برگشت و سؤالی نگاهش کرد.
– بد کردم؟؟
دختر به اوج خشم و پرخاشگری رسیده بود.
– آخه مگه تو کی هستی میخوای منو از خطرات احتمالی نجات میدی؟
عطا در سرعت بالای رانندگی، دستی به شانه جاده چرخاند و ماشین را در سرعت بالا متوقف کرد. هر دو به سرعت، رو به سمت جلو، کمی پرت شدند.
عطا نفس نفسی زد و مشتش را محکم روی داشبورد جلویش کوبید.
-نمیدونم کی هستی و از سمت کی اجیر شدی…ولی اینو بدون تا آخرش پا به پا باهاتم و نمیذارم هر نقشهای تو کلهات داری عملی کنی!
دختر با چشمانی وق زده عطا را پایید. هنوز توی شوک حرکتی بود که انجام داده بود.
عطا نفسی گرفت و ماشین را به حرکت درآورد.
دستش را به ستون ماشین تکیه داد و هیچ نگفت.
خیلی دلش خواسته بود، بداند آن دختر کجای زندگیاش حضور دارد!! اصلاً تمام آن دیدنها اتفاقی بوده یا از قبل برنامه ریزی شده!؟
تمام آجرهای افکارش را مثل پازلی کنار هم چیده بود، اما در آخر بازهم درست و منطقی از آب درنیامده بود!.
به چندساعت قبل اندیشید. به لحظه ورود آن دختر به باغ زیتونش!
به غروبش!
ساعتهای پایانی کارش را گذرانده بود. از خانه چندبار تماس تلفنی داشت و انیس خواهرش خواسته بود، شب را زود به عمارت برگردد.
خوب میدانست، کار مهمی پشت همه آن اصرارها خوابیده که مادر، انیس را برای بازگرداندن عطا، اجیر کرده!
میدانست قضیه به حیران برنمیگردد…الان بیشتر از یکسال میشد که مسئله او و حیران خاتمه یافته بود.
انیس توی تلفن گفته بود، مادر امسال ختم قرآن را زودتر از هرسال برگزار کرده.
و همان هم ذهن عطا را برای دقایقی مشغول کرده بود، برای اینکه از کارگران غافل شود. از کارش غافل شود و به دفترش برگردد. دفتر کاری که سنگر تمام افکارش بود، از کودکی تا آن زمان!
در افکارش غوطهور شده بود که با شنیدن سروصداهایی از پشت پنجره دفتر، آن را به روی باغ و صداها گشوده بود.
اما میان انبوه باغ چیزی دستگیرش نشده بود. تااینکه موجی از همان سروصداها به داخل دفترش کشیده شده و مسیر نگاه عطا را عوض کرده بود سمت در.
گوشهایش تیزتر شده بود.
هل دادن دختری جوان به داخل اتاقش، توسط چند تا از سرکارگران، اصلاً برایش جالب نبود!
نگاهش میخ دختری شده بود، که یک دوربین عکاسی به گردن داشت و کولهای به دوش میکشید.
کارگرها باهم صحبت کردند. اما عطا چیز خاصی از حرفهایشان نفهمیده بود!
خشمناک دستی بالا برده بود.
– یکیتون درست و حسابی بگه چیشده!؟
محمود جلوتر از بقیه، رخصت حرف زدن گرفته بود.
– آقا این خانوم از همه جای باغ عکس و فیلم گرفته…ازش پرسیدیم واسه چی گرفتی؟ میگه نماش قدیمیه، مثل بنای تاریخی میمونه. واسه خودم میخوام!…ولی دروغ میگه.
عطا نگاه عاقل اندرسفیهی به آن دختر و کارگرهایش انداخته بود.
یکی دیگر از کارگرها، دردمند نالیده بود.
– خان…این دختر معمولی عکس نگرفته…میتونید دوربینشو نگاه کنید!
نگاهش را بالا کشانده بود، سمت آن دختر و ترسی که زیر پوستش نشسته بود!
– اینجا چکار داری؟؟
دختر مقاومت کرده بود، نلرزد.
– هیچی…من…من از اینجا خوشم اومد.
عطا از جایش برخاسته و پشت میزش را دور زده بود.
– از اینجا خوشت اومده آره؟؟
دختر فقط سرش را بالا و پایین تکان داده بود.
عطا نیم دور، دور دختر چرخیده بود و سرتاپایش را با نگاه کنجکاوش برانداز کرده بود.
اینبار همه کارکنانش را از اتاق بیرون کرده و تا توان داشته بود، با صدای بلند فریاد زده بود.
– بهم بگو اینجا چکار داری؟؟؟
دختر دست و پایش لرزیده و لبهایش سفت بهم چسبیده بود. دوربینش را که رد نگاه عطا رویش افتاده بود را محکم بین دستانش فشرده و زیر لب ناله کرده بود.
– چته؟؟!! چرا اینقدر شلوغش میکنید؟ مگه من چیکار کردمااا؟ من فقط اینجا رو به خاطر این سبک از معماری که دیدم، خوشم اومد…اصلاً رشتهام همینه…عکسای تو دوربینمو میتونی ببینی.
عطا چیزی در عمق چشمان و نگاه آن دختر دیده بود. نگاهی که ترس داشت. لحظاتی کوتاه نگاه خیره و خشمگینش را روی صورتش ریخته، بعد دستش را به سمت در گرفته بود.
– برو بیرون!!
دختر جا خورده بود. در جایش خشک ایستاده و نگاه از عطا نگرفته بود. انتظار نداشت آنقدر راحت، بتواند آن دفتر و باغ بزرگ را ترک کند!
عطا رفته بود سمت در و به یکی از کارمندهایش سپرده بود آن دختر را راهی کنند. اعتراض همه برخاسته بود.
یکی گفته بود« خان چرا میذاری الکی بره! کم دشمن نداریم که»
دیگری گفته بود« خان این دختر، یه دختر پخمه نیس! معلومه همه چی بلده»
اما عطا فقط خواسته بود، آن دختر از محل کارش برود…چون خوب میدانست، او یک غریبه بود و میتوانست ردش را در آن شهر کوچک توریستی بگیرد!
مرداب…درآن فصل از سال؛ هزار رنگ میشد.
که در آن وقت از سال، مرموز بودنش به حد اعلا میرسید…در فصل پاییز هزار رنگ؛ آنجا پر از درختانی میشد که دست خزهها اسیر شده و داشتند خفه میشدند. درختهایی که در جاهای مختلف روییده و به دلیل بکر بودن منطقه، کسی هنوز فرصت نکرده بود، تغییری در ظاهر خدادایشان بدهد.
تنه درختانی که در بخشهای مختلف اطراف روی زمین افتاده بودند، بر هیجان داستان اضافه میکرد. همان داستان وهمآلودی که صاحبان روستا، راجع به آن درستش کرده و دست به دست از قدیم در میانشان چرخیده بود!
در آن طبیعت بکر که کمتر آدمی مزاحم آرامش درختها شده بود…همهشان نقش بر زمین شده بودند.خزهها در مرداب لاوان، هرجا رسیده خانه کرده بودند. مه غلیظ و مردابی که آنقدر ساکن و ساکت بود، که تصور میشد؛ زمین چمن است.
عطا باغ زیتون را با ماشین آفرودش به سمت مرداب لاوان ترک کرده بود.
سکوت در مرداب، همیشه حکمفرما بود. عطا صدای باد را میتوانست بشنود که میان درختان بازیگوشی میکنند.
سکوت عجیب و رازآلودش را شکسته بود.
– صندلی منو بیارید…
سه نفر از کارکنان باغ زیتون، تقریباً همیشه با او بودند. درست مثل محافظانی نزدیک.
یکی زود پریده و صندلی عطا را برایش تنظیم کرده بود.