عطا با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شد. پتوی نازکی رویش انداخته بود…با پا کمکم آن را کنار زد و بیاعتنا به صدای زنگ موبایل ، روی لبه تخت نشست. چشمانش را مالشی داد و خمیازه کوتاهی کشید. زنگ سرسامآور موبایل خاموش نمیشد! دست برد و گوشی را دست گرفت. همزمان جواب داد و از جایش برخاست.
– عطاخان…
– بگو!
– عطاخان چندنفر هستن که بازم برای خرید باغ اومدن…
عطا با عصبانیت داد زد.
– من که نخواستم بفروشم!!
– بله خان…ولی اینارو نمیدونم از کجا اومدن!
– ردشون کن برن!
– ولی…
– همین که گفتم!
و گوشی را محکم روی تخت پرت کرد و سرش را بین دستانش گرفت. قضیه نفروختن باغ برایش به معضل تبدیل گشته بود! بدتر از آن جریان تولیدمثل و وارث بود که هرچند وقت یکبار، مادر به یادش میآورد!
دوش گرفت و لباسی عوض کرد، خودش را عطرپاشی کرد و از اتاق بیرون آمد. اما همینکه از در بیرون شد، دلانا را دید که از اتاق مجاور بیرون آمد.
در جایش ایستاد. نگاهشان میخ هم شد. دلانا حولهای دور سرش پیچیده و تا عطا را دید، انگشتانش را درهم گره زد.
عطا نگاه گرفت و خواست برود که دلانا با بالا بردن صدایش، مانع رفتنش شد و گفت:
– چمدونم توی ماشینت جا مونده.
عطا مکثی کرد. حالا که او حرف زده بود؛ عصبانیت و خشمِ دقایق قبلش را خواست در همان لحظه روی سرِ دختر تخلیه کند.
-این چه طرز بیرون اومدن از اتاقه؟