رمان کاش من صدات بودم

رمان کاش من صدات بودم

رمان کاش من صدات بودم به قلم ماوی، داستان دختری به نام ایسو که به خاطر بدهی مادرش، مجبوره یک سال تو شرکتی بدون حقوق کار کنه.
عاشق رئیس اون شرکت که مدلینگ معروفی هست میشه ولی هاکان ناگهان به ایران میاد و همه چیز رها میکنه.
داستان از جایی شروع میشه که معشوقه‌ی هاکان بهش خیانت میکنه و هاکان مجبور میشه دختر عموی اون رو برای پرستاری از بچشون بیاره.
اون شخص هم کسی نیست جز آیسو که عاشق هاکان.
رمان کاش من صدات بودم به قلم ماوی، در ژانر عاشقانه و انتقامی نوشته شده.
لوکیشن رمان ترکیه و ایران هست.
نثر خوب و قابل قبولی داره و فضای مناسب.
در کل خوندنش به شما عزیزان توصیه میشه.

 

مقدمه رمان کاش من صدات بودم :

تو قلبمو لمس کردی و این درست از اونجایی شروع شد که برای اولین بار صدات شنیدم.

 

خلاصه رمان کاش من صدات بودم :

رمان کاش من صدات بودم، روایت زندگی مدلینگ معروفی به اسم هاکان که بعد از فرار کردن معشوقه‌اش، مجبور میشه برای بچه‌اش پرستار بیاره.
دختری به نام آیسو که عقل و هوش از سرش می‌بره و…

 

مقداری از متن رمان کاش من صدات بودم :

توی فرودگاه با کنجکاوی به دور و برم نگاه می‌کردم.
قرار بود صدف بیاد دنبالمون، دستش دردنکنه از قبل زحمت گشتن دنبال پدربزرگی که فقط ازش یه اسم و فامیل می‌دونستیم رو کشید!
می‌گفت همچین کار سختی نبوده، پدرش اینا با یک پرس‌ و جوی ساده آدرسشون رو پیدا کردن.
با صدای آیسل که می‌گفت ‘اِ صدف اون‌جاست’ دست از نگاه کردن به باقی مردم کشیدم و مسیری که آیسل نشونم می‌داد رو دنبال کردم.
صدف با لبخند اومد سمت ما و بلافاصله خودش رو انداخت توی بغلم؛ با خوش‌رویی بغلش کردم و بعد از من با آیسل مشغول احوال‌پرسی شدن.
صدف:
– دخترا رسیدن بخیر، زود بریم یکم استراحت کنید که قراره حسابی بگردونمتون!
– عزیزم میشه مستقیم بریم خونه‌ی بابابزرگم اینا؟
اخمی کرد و دلخور جوابم رو داد:
– آره دیگه، واسه دیدن من که نیومدی!
الآنم اندازه یه استراحت کردن و ناهار خوردنم پیشت ارزش ندارم دیگه درسته؟
آیسل:
– نه عزیزم این چه حرفیه. آیسو یکم استرس داره واسه واکنش اونا برا همین می‌خواد زودتر ببینه چی میشه اوضاعمون.
صدف:
– الان تازه ساعت ده و نیم صبه، حدأقل بیاید خونه عصر باهم می‌ریم به اون آدرس.
نگاهی به آیسل که با باز و بسته کردن چشم‌هاش بهم فهموند بهتره قبول کنم انداختم و در جواب صدف باشه‌ای گفتم.
با همدیگه رفتیم خونه‌شون و به محض رسیدن صدف شروع کرد به معرّفی ما به خانواده‌اش؛ تک فرزند بود و با مادر و پدرش زندگی می‌کرد، خانواده‌ی خوب و خوش برخوردی داشت و همین باعث می‌شد آدم کنارشون معذّب نباشه.
مادرش توی پذیرایی ازمون کم نذاشت و اصلا نفهمیدم اون چند ساعت تا عصر چه‌طور گذشت!
ساعت نزدیک‌های پنج بود که صدف با دیدن این همه اضطراب من گفت بهتره بریم؛ بماند کلی غر زد که من برات غیرقابل تحملم و…
آیسل هم سعی داشت بهش بفهمونه وضعیت رو اونم از اون‌جایی که دختر منطقی و باشعوری بود، درک کرد!
صدف خودش رانندگی می‌کرد و مارو رسوند تا اون‌جا.
به محض توقف ماشین خیره شدم به اون خونه و باقیِ خونه‌های اون محله.
خونه که نه، بهتره بگیم عمارتی قصری چیزی بود برای خودش!
دیوار بزرگ و سنگ‌کاری‌شده‌ی دورش انقدر بزرگ بود که حس می‌کردم میشه چندتا عمارت دیگه هم توی اون حیاط ساخت…
آیسل سکوت رو شکست:
– این‌جاست؟
صدف:
– آره همین خونه‌ست.
– پیاده شیم.
صدف:
– من نیام؟
– نه! ولی نرو چون یهو دیدی نخواستن ما رو پرت کردن بیرون!
آیسل:
– آیسو این‌جوری نگو، الآن دیدن ما از خداشونم هست.
– انقدر توی این چندسال بدبیاری داشتم که دلم رو به هیچی خوش نمی‌کنم، پس بدترین نتیجه ممکن رو در نظر می‌گیریم اونم اینه که با داد و بیداد پرتمون می‌کنن بیرون!
پوفِ کلافه‌ای کرد و باهم پیاده شدیم.
صدف:
– منتظرتون می‌مونم، هرچیزی شد بهم خبر بدید.
هم‌زمان با تکون دادن سر در ماشین رو بستم.
پشت در اون عمارت ایستاده بودیم و انگار دوتامون تردید داشتیم برای زدنِ زنگ!
– تو بزن!
آیسل نفس عمیقی کشید و انگشتش رو روی زنگ خونه فشار داد و سریع برداشت.
سه باری دکمه رو زد و با صدای زنی متوقف شد:
– کیه؟
آیسل رو کرد به من، سعی کردم آروم باشم:
– م…من می‌خواستم آقای بزرگمهر رو ببینم.
– منظورت آقابزرگه دخترم؟
گیج بعد از نگاه به آیسل دوتامون آره‌ای گفتیم:
– بگم کی اومده؟
مونده بودم چی بگم! چه جوابی بدم؟
بعد از تقریباً بیست و دو سال دخترهای پسری که سال‌هاست از دست داده اومدن دیدنش؟
الآن اومدن که دیگه تک و تنها شدن و هیچکس رو ندارن؟
هنوز هم مثل بچگی‌هامون مشتاق دیدن ماست یا نه؟
آیسل زودتر از من دست به کار شد:
– بگید دخترای محمد اومدن!
صدای زن که زیر لب ‘چی’ای زمزمه کرد اومد و بعد آیفون قطع شد اما همچنان ما پشت در بودیم!
یعنی نمی‌خواست در رو باز کنه؟
بعد از چند دقیقه انتظار، وقتی دیدیم خبری نیست نا امید خواستیم برگردیم و سوار ماشین بشیم که صدای باز شدن در اومد و حیاط مجلل و سرسبزی جلومون نمایان شد.
دست آیسل رو گرفتم که شاید کمی از این استرس کم بشه.
اون هم دست کمی از من نداشت و دست‌هاش یخ کرده بود!
دوتامون توی همچین مواقعی این عادت مزخرف یخ کردن و لرزیدن از استرس رو داشتیم!
ما به جز قیافه‌مون تفاوت خیلی خاصی توی رفتار نداشتیم.
برای همین بود هیچ‌وقت هیچ‌کس متوجه نمی‌شد دوقلو نیستیم مگر اینکه خودمون می‌گفتیم.
که اینجا الان، قرار نبود هیچکس این رو بفهمه چون اون هم مثل من دختر بابامه!
دوتایی آروم رفتیم داخل و در رو بستیم.
حیاط پر از درخت بود و سرسبز، انقدر بزرگ بود که احساس می‌کردم اگه قرار باشه به تنهایی تا انتهاش برم بین درخت‌ها گم می‌شم!
دوباره جلوی درب ورودی خونه متوقف شدیم اما این انتظار خیلی طول نکشید و زنی با لباس فرم مستخدمی در اصلی رو باز کرد، ما دوتا رو با کنجکاوی و تعجب نگاه می‌کرد.
همون لحظه پشت سرش زن دیگه‌ای که شیک‌تر بود و لباس‌های گرون قیمت‌تری تنش بود، ظاهر شد…

 

نحوه تهیه و مطالعه رمان کاش من صدات بودم :

رمان کاش من صدات بودم به قلم ماوی، به صورت آنلاین و در حال تایپ در کانال تلگرام نویسنده قابل مطالعه می باشد.

 

بیوگرافی ماوی :

مریم.ن با نام مستعار ماوی، هفده ساله و در رشته‌ی هنر فعالیت دارن.
نویسندگی رو به تازگی شروع کردن و با اولین رمانشون به اسم کاش من صدات بودم در ژانر عاشقانه و انتقامی، وارد فضای مجازی شدن.

 

آثار ماوی :

رمان کاش من صدات بودم – درحال تایپ

  • اشتراک گذاری
  • Admin
  • 10 بازدید
لینک کوتاه:
ورود کاربران

درباره ما
به بوک
دانلود رمان, رمان, دانلود رمان عاشقانه, رمان عاشقانه, دانلود رمان کل کلی, رمان جدید, رمان ایرانی, رمان بوک, دانلود رایگان رمان بدون سانسور pdf
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " به بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!