این رمان جزو معدود رمانهای ایرانیه که در اون به تناسخ پرداخته شده!
شخصیت اصلی مَرد رمان که الان یه موزیسینه، در زندگی قبلیش پسر یکی از وزرای قاجار بوده…
یاحا، موزیسین و استاد موسیقی جذابیه که کاملا بیپروا و بدون ترس از حرف مردم زندگی میکنه و یه روز با دیدن ژینو، دانشجوی طراحی لباس جلوی دانشگاه، همه چی عوض میشه… یاحا هر شب خواب ژینو و خودش رو میبینه در حالی که فضای خوابش انگار زمان قاجاره و همه چی به یه کابوس وحشتناک ختم میشه! حتی بهترین روانشناسها هم نمیتونن یاحا رو از شر اون کابوسها نجات بدن تا اینکه ژینو برای فرار از یه ازدواجِ از پیش تعیین شده و واسه نجات جونش، طی شرایطی به یاحا پناه میبره و همخونه اش میشه! کم کم پرده از رازهای پشت اون کابوسها برداشته میشه ولی…
– من حالم خوبه… من خوبم… ببین!
میخواهم فاصله بگیرم و نمیگذارد! محکمتر مرا در آغوش میگیرد و سر خوردن خون روی پهلویم را حس میکنم.
– نقره… نقرهی من… فکر کردم… فکر کردم از خودم گرفتمت! آخ نقره…
دلم آتش میگیرد از قلبش که در مرز ایستادن است و میان گریه صدا بالا میبرم:
– من نقره نیستم!
نفسهایش قطع میشود و گره دستانش باز… مثل کسی که پس از نفس آخر، دستش بیجان کنارش میافتد.
با ترس بلند میشوم و او، دست ستون تنش میکند و مینشیند. سیب گلویش پایین میرود و اشکی روی گونهاش سر میخورد. دلم برای مظلومیت این مرد میمیرد…
– نیستی؟
لحنش التماسم میکند که بگویم هستم! بگویم که من، همان نقرهام و او همان آبانِ صد و چند سال قبل ولی زبانم نمیچرخد:
– نه…
صورتش سرختر میشود. نفسهایش شدیدتر… دستانش بدتر لرزش میگیرند و ناگهان گیتارش را با تمام قدرت روی سرامیکها پرت میکند و همزمان با جیغ ترسیدهی من، با درماندگی فریاد میزند:
– پس کی هستی؟ کی هستی که یه خواب راحت رو ازم گرفتی؟ کی هستی که زندگیم با دیدنت جهنم شد؟